Custom bride part : 7
× شام فوق العاده به نظر میرسه خانم کلارا از اشپزخونه بیرون بیا و بذار پسرها ازت تشکر کنن
دیدم که گونه های گلگونش سرخ شده و لبش رو گاز میگرفت اما قدمی به سمت در برداشت
فکر میکنه داره چیکار میکنه؟ اون نمیتونه بیرون بره و اجازه بده مردها تماشاش کنند دیوونه شده؟
اون زیباترین زنیه که در عمرم دیده بودم به هیچ وجه نمیذارم اون سگهای شکاری به این عروسک کوچک شیرین معصوم نگاه کنند
سه قدم بلند برداشتم مقابلش ایستادم دستم رو دراز کردم بازوش رو گرفتم و حرکتش رو متوقف کردم
«نه» تنها کلمه ای بود که تونستم بگم به نظر میرسید مغز و زبانم نمیتونند هماهنگ با هم کار کنند و این تنها چیزی بود که میتونستم بگم تا جلوش رو بگیرم که من رو ترک نکنه
┈┈┈°•๛•°┈┈┈
_کلارا_
به خاکستری ترین چشمهایی که به عمرم دیده بودم خیره شدم من حتی نمیدونستم که چشم ها واقعا می تونند خاکستری به این تیرگی باشن دست برنزه اش دور بازوم کمی بیشتر سفت شد محکم اما دردناک نبود چشم هام به سمت دستی که بازوم رو گرفته بود رفت
دور بازوم پیچیده شده بود
فکر می کردم دستهاش داخل عکسی که برام فرستاده بزرگه این در مقایسه با عکسش بزرگتر هم بود اون مرد بیشتر از یک فوت و نیم از من بلندتره حس می کنم انگشت شستش آستین پیراهنم رو بالا می کشید، تقریباً انگار با حرکات دایره وار کوچک من رو نوازش میکرد بافت خشن پوستش روی پوستم احساس خوبی داشت حس لمسش برای مردی که دلم میخواست همین الان بهش لگد بزنم زیادی خوب بود
یه عوضی س**ک**سی
خشکی میکردن لبهام رو لیس زدم ناگهان احساس چشم هاش به سمت لبهام کشیده شد و بخاطر کارم باریک شدن
آرواره اش به سختی منقبض شد و باعث میشد ته ریش صورتش کمی برجسته تر به نظر برسه و برام سوال بود که همین امروز صبح اصلاح کرده یا چند روز قبل اگه بخواهم حدس بزنم احتمالا امروز صبح اصلاح کرده و ریشش سریع رشد میکنه
× نه؟ میخوای اون رو داخل انبار زندانی کنی؟
ارل به شوخی خودش خندید
× من میدونم که خیلی توی کار سخت گیری رئیس اما این....
وقتی کش بازوم رو میکشید کلمات ارل قطع شدن بدنم مقابل بدنش قرار گرفت که انگار قصد نداره اجازه بده من از انباری بیرون برم اون بوی آفتاب می داد و من رو غافلگیر کرد
من از بازوی دیگرم استفاده کردم تا تار موی بلوندم رو پشت گوشم ببرم این کاری بود که همیشه وقتی عصبی ام انجام میدم فضای داخل انبار با سکوتی ناخوشایند پر شد
+ من واقعاً باید آخرین پای رو از فر بیرون بیارم
بازوم رو کشیدم و نامجون با اکراه من رو آزاد کرد از فرصت استفاده کردم و از انباری فرار کردم و از کنار نامجون و ارل گذشتم انگار که باسنم آتش گرفته بود. نمیدونم با اتفاقی که افتاده چیکار کنم اما فکر نمی کردم شوهر جدیدم رو اینطوری ملاقات کنم
مستقیم به سمت اجاق رفتم و وقتی یکی بلندم کرد و من رو روی پیشخوان گذاشت صدای جیغی از دهنم خارج شد میدونم که یک باد شدید ممکنه من رو با خودش ببره اما طوری که اون من رو حرکت میداد انگار هیچ وزنی ندارم
با صدایی عمیق و دستوری گفت: _ خودت رو می سوزونی
همون لحن صدایی که مطمئنم باعث میشه همه از سرجاشون بپرن سرجام یخ زدم دیدم که دستکش های فر رو قبل از باز کردن فر به دست کرد و پای هلو رو بیرون کشید و روی پیشخوان کنار بقیه گذاشت.
سریع حاضر جوابی کردم
+ فکر میکنی بقی کیکها چطور روی پیشخوان رفتن؟
و مطمئن نیستم که از اینجا به بعد باید چیکار بکنم
تنها کاری که این مرد توی این دو دقیقه ای که واقعاً دیدمش انجام داده رئیس بازی درآوردن بود حالا می فهمم که چرا ارل اون رو رئیس خطاب میکرد عنوان مناسبيه
دستکشهای فر رو بیرون آورد و روی پیشخوان انداخت دستش به سمت صورتش رفت و پل بینی کمی خمیده اش رو فشار داد احتمالا یکی دو بار شکسته
اون به وضوح از من عصبانه شاید بهتر باشه زیپ رو بسته نگه دارم و حاضر جوابی نکنم من به اینجا نیاز دارم جای دیگهای برای رفتن ندارم اما این چه جهنمیه اگه نتونم اجاق گاز رو لمس کنم باید اینجا چی کار کنم؟
گونه هام از فکر کثیفی که به ذهنم رسید شروع به سوختن کرد و سرم رو پایین انداختم و به چکمه های کهنه ام نگاه کردم و نمیخواستم که رنگ سرخ گونه ام رو ببینه شاید بتونم سرخی گونه هام رو به پخت و پز ربط بدم که گرما به صورتم خورده.
_ با این زن چیکار کنم؟
صدای زمزمه اش رو شنیدم این واقعا شروع خوبی نیست اون یه دیوانه است حتی زحمت سلام کردن هم به خودش نداد
خیلی سخته؟ سلام من نامجون هستم مردی که فردا باهاش ازدواج میکنی از آشنایی باهات خوشحالم این خیلی هم سخت نیست مگه نه؟
این مرد ادب نداره یا از عروسی که گرفته راضی نیست
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
دیدم که گونه های گلگونش سرخ شده و لبش رو گاز میگرفت اما قدمی به سمت در برداشت
فکر میکنه داره چیکار میکنه؟ اون نمیتونه بیرون بره و اجازه بده مردها تماشاش کنند دیوونه شده؟
اون زیباترین زنیه که در عمرم دیده بودم به هیچ وجه نمیذارم اون سگهای شکاری به این عروسک کوچک شیرین معصوم نگاه کنند
سه قدم بلند برداشتم مقابلش ایستادم دستم رو دراز کردم بازوش رو گرفتم و حرکتش رو متوقف کردم
«نه» تنها کلمه ای بود که تونستم بگم به نظر میرسید مغز و زبانم نمیتونند هماهنگ با هم کار کنند و این تنها چیزی بود که میتونستم بگم تا جلوش رو بگیرم که من رو ترک نکنه
┈┈┈°•๛•°┈┈┈
_کلارا_
به خاکستری ترین چشمهایی که به عمرم دیده بودم خیره شدم من حتی نمیدونستم که چشم ها واقعا می تونند خاکستری به این تیرگی باشن دست برنزه اش دور بازوم کمی بیشتر سفت شد محکم اما دردناک نبود چشم هام به سمت دستی که بازوم رو گرفته بود رفت
دور بازوم پیچیده شده بود
فکر می کردم دستهاش داخل عکسی که برام فرستاده بزرگه این در مقایسه با عکسش بزرگتر هم بود اون مرد بیشتر از یک فوت و نیم از من بلندتره حس می کنم انگشت شستش آستین پیراهنم رو بالا می کشید، تقریباً انگار با حرکات دایره وار کوچک من رو نوازش میکرد بافت خشن پوستش روی پوستم احساس خوبی داشت حس لمسش برای مردی که دلم میخواست همین الان بهش لگد بزنم زیادی خوب بود
یه عوضی س**ک**سی
خشکی میکردن لبهام رو لیس زدم ناگهان احساس چشم هاش به سمت لبهام کشیده شد و بخاطر کارم باریک شدن
آرواره اش به سختی منقبض شد و باعث میشد ته ریش صورتش کمی برجسته تر به نظر برسه و برام سوال بود که همین امروز صبح اصلاح کرده یا چند روز قبل اگه بخواهم حدس بزنم احتمالا امروز صبح اصلاح کرده و ریشش سریع رشد میکنه
× نه؟ میخوای اون رو داخل انبار زندانی کنی؟
ارل به شوخی خودش خندید
× من میدونم که خیلی توی کار سخت گیری رئیس اما این....
وقتی کش بازوم رو میکشید کلمات ارل قطع شدن بدنم مقابل بدنش قرار گرفت که انگار قصد نداره اجازه بده من از انباری بیرون برم اون بوی آفتاب می داد و من رو غافلگیر کرد
من از بازوی دیگرم استفاده کردم تا تار موی بلوندم رو پشت گوشم ببرم این کاری بود که همیشه وقتی عصبی ام انجام میدم فضای داخل انبار با سکوتی ناخوشایند پر شد
+ من واقعاً باید آخرین پای رو از فر بیرون بیارم
بازوم رو کشیدم و نامجون با اکراه من رو آزاد کرد از فرصت استفاده کردم و از انباری فرار کردم و از کنار نامجون و ارل گذشتم انگار که باسنم آتش گرفته بود. نمیدونم با اتفاقی که افتاده چیکار کنم اما فکر نمی کردم شوهر جدیدم رو اینطوری ملاقات کنم
مستقیم به سمت اجاق رفتم و وقتی یکی بلندم کرد و من رو روی پیشخوان گذاشت صدای جیغی از دهنم خارج شد میدونم که یک باد شدید ممکنه من رو با خودش ببره اما طوری که اون من رو حرکت میداد انگار هیچ وزنی ندارم
با صدایی عمیق و دستوری گفت: _ خودت رو می سوزونی
همون لحن صدایی که مطمئنم باعث میشه همه از سرجاشون بپرن سرجام یخ زدم دیدم که دستکش های فر رو قبل از باز کردن فر به دست کرد و پای هلو رو بیرون کشید و روی پیشخوان کنار بقیه گذاشت.
سریع حاضر جوابی کردم
+ فکر میکنی بقی کیکها چطور روی پیشخوان رفتن؟
و مطمئن نیستم که از اینجا به بعد باید چیکار بکنم
تنها کاری که این مرد توی این دو دقیقه ای که واقعاً دیدمش انجام داده رئیس بازی درآوردن بود حالا می فهمم که چرا ارل اون رو رئیس خطاب میکرد عنوان مناسبيه
دستکشهای فر رو بیرون آورد و روی پیشخوان انداخت دستش به سمت صورتش رفت و پل بینی کمی خمیده اش رو فشار داد احتمالا یکی دو بار شکسته
اون به وضوح از من عصبانه شاید بهتر باشه زیپ رو بسته نگه دارم و حاضر جوابی نکنم من به اینجا نیاز دارم جای دیگهای برای رفتن ندارم اما این چه جهنمیه اگه نتونم اجاق گاز رو لمس کنم باید اینجا چی کار کنم؟
گونه هام از فکر کثیفی که به ذهنم رسید شروع به سوختن کرد و سرم رو پایین انداختم و به چکمه های کهنه ام نگاه کردم و نمیخواستم که رنگ سرخ گونه ام رو ببینه شاید بتونم سرخی گونه هام رو به پخت و پز ربط بدم که گرما به صورتم خورده.
_ با این زن چیکار کنم؟
صدای زمزمه اش رو شنیدم این واقعا شروع خوبی نیست اون یه دیوانه است حتی زحمت سلام کردن هم به خودش نداد
خیلی سخته؟ سلام من نامجون هستم مردی که فردا باهاش ازدواج میکنی از آشنایی باهات خوشحالم این خیلی هم سخت نیست مگه نه؟
این مرد ادب نداره یا از عروسی که گرفته راضی نیست
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۷۲۸
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط