{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی‌دانم این را برای چه کسی می‌نویسم ؛ شاید برای کسی که ه

نمی‌دانم این را برای چه کسی می‌نویسم ؛ شاید برای کسی که هیچ‌وقت نیامد ، شاید برای خودِ قدیمی‌ام که جایی میان سال‌ها گم شد .
مدت‌ها فکر می‌کردم روزی کسی پیدا می‌شود که بتوانم تمام سکوت‌هایم را کنارش زمین بگذارم . کسی که لازم نباشد برای فهمیده شدن جمله‌هایم را از نو مرتب کنم اما هرچه زمان گذشت ، بیشتر فهمیدم که بعضی انتظارها فقط برای این به دنیا می‌آیند که هیچ‌وقت به پایان نرسند .
حالا دیگر اگر از من بپرسند عشق چه شکلی است ، نمی‌توانم چهره‌ی کسی را به یاد بیاورم . فقط اتاقی را به خاطر می‌آورم که بارها در آن با خودم حرف زدم ، پنجره‌ای که شب‌های زیادی را بی‌صدا تماشا کرد و قلبی که بیشتر از آن‌که به دیگری تعلق داشته باشد ، بار خودش را به دوش کشید .
شاید همیشه همین بود ؛ شاید من از همان ابتدا بیشتر از آنکه منتظر کسی باشم ، مشغول کنار آمدن با خودم بودم . آدم‌ها آمدند ، چند صفحه از زندگی‌ام را خواندند و رفتند ؛ اما هیچ‌کدام تا فصل‌هایی نرسیدند که سخت‌ترین بخش وجودم آنجا پنهان شده بود .
گاهی دلم می‌خواست یک نفر فقط بماند . نه برای نجات دادن من ، نه برای عوض کردن دنیا ؛ فقط برای اینکه ثابت کند ماندن هنوز ممکن است . اما زندگی ، بیشتر از آنکه آدم‌ها را به هم برساند ، یادشان می‌دهد چطور به نبودن یک‌دیگر عادت کنند .
عجیب است ؛ بعضی زخم‌ها درد ندارند . فقط هر بار که به گذشته نگاه می‌کنی ، می‌فهمی چیزی درونت دیگر مثل قبل نفس نمی‌کشد . نه مرده است ، نه زنده ؛ فقط ساکت شده .
من هیچ‌وقت از تنهایی نترسیدم . از این ترسیدم که روزی آن‌قدر به تنهایی عادت کنم که اگر کسی هم آمد ، دیگر جایی برایش باقی نمانده باشد .
شاید برای همین است که این روزها کمتر از عشق حرف می‌زنم . نه این‌که به آن باور نداشته باشم ؛ فقط احساس می‌کنم سهمِ من همیشه تماشای آن از دور بوده است ، مثل چراغ خانه‌ای که هر شب روشن می‌شود اما هیچ‌وقت پنجره‌اش برای من باز نمی‌شود .
گاهی فکر می‌کنم اگر تمام آدم‌هایی که روزی قول ماندن دادند دوباره برگردند ، باز هم چیزی تغییر نمی‌کند . چون آن کسی که منتظرشان بود ، سال‌ها پیش آرام و بی‌صدا از میان رفته است .
می‌گویند زمان همه‌چیز را درمان می‌کند . من اما فکر می‌کنم زمان فقط یاد می‌دهد چگونه با جای خالیِ بعضی چیزها زندگی کنیم ؛ بی‌آن‌که دیگر هر روز نام‌شان را بر زبان بیاوریم .
اگر امروز آرام به نظر می‌رسم ، از صلح نیست ؛ از خستگی‌ست . از این‌که دیگر نمی‌خواهم برای هیچ احساسی بجنگم که مجبور باشد برای ماندن ، هر روز ثابت شود .
و اگر روزی کسی این نوشته را پیدا کرد ، امیدوارم خیال نکند نویسنده‌اش از عشق متنفر بوده است ؛ نه ، فقط خیلی زود فهمید که گاهی تمام چیزی که انسان در پایان سال‌ها در اختیار دارد ، خودِ اوست ؛ همان کسی که بارها شکست ، بارها سکوت کرد و با این‌حال ، هر صبح دوباره از خواب بیدار شد .
شاید هیچ‌وقت عشقی به آن شکلی که در کتاب‌ها می‌نویسند نصیبم نشود . اما اگر قرار باشد چیزی از من باقی بماند ، دوست دارم این باشد که تا آخرین روز ، با تمام ترک‌هایی که داشتم ، سعی کردم نسبت به قلب خودم بی‌رحم نباشم .
دیدگاه ها (۸۳۱)

تنهایی برای من یک اتفاق نیست؛ بخشی از زندگی‌ام شده است. هم‌ص...

‏🐷🐰[۱۹:۳۹ ~ ۱۹:۴۰ به وقت کره]این روزها برای کاردیو فوتسال* ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط