افکار و خیالات بیشتر ما قبل خاب

به هر حال من اینو ننوشتم........شایدم نوشتم.....
دختره:ولی ما حتی هنوز ازدواج نکردیم...
پسره:چه اهمیتی داره صبرم تموم شده دیگه دلم میخواد عشقی که بهت دارمو همین الان رو بدنت حک کنم
دختره:ولی من تاحالا همچین تجربه ای نداشتم و نمیدونم باید چیکار کنم
پسره:همه چیز رو بسپار به من قول میدم عشقمو روی همه جای بدنت حک کنم.... تو منو دیوونه میکنی باعث میشی هر لحظه گیج و منگ باشم دنیای من پر از تو لبخند تو بدن خوش فرم و دیونه کننده و پر از مهربونیا ته
دختره:من.... امادم
(هیچکس:افکار سیاهی قبل خواب)
دیدگاه ها (۷)

مود

این داستان روزها و شبها چگونه میگذرد؟

یه چیزی بگین بعد من درصد خجالت کشیدنمو میگم از اون چیزی که گفتین

همتون مردین نه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط