قرارداد سیاه 🖤💍
قرارداد سیاه 🖤💍
Part 17
----
بعد از تماس جیمین...
هوای پنتهاوس دوباره سنگین شد
تهیونگ آرام گوشی را پایین آورد
اما نگاهش هنوز روی یونا بود
یونا با نگرانی پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
...
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد
بعد نزدیکتر آمد
ـ از امروز...
بدون اینکه به من یا جیمین خبر بدی، هیچ جا نمیری
یونا اخم کرد و گفت:
ـ باز شروع شد؟
ـ این شوخی نیست.
ـ تهیونگ
ـ خواهش میکنم
یونا ساکت شد چون...
این اولین بار بود که یونا از زبان او کلمهی «خواهش» را میشنید
همان مردی که همیشه دستور میداد...
حالا خواهش میکرد..
---
صبح روز بعد...
جیمین با یک پوشه وارد اتاق کار شد
ـ رئیس...
ـ خبری از دوهیون؟
ـ آره
ـ ...
ـ فقط یه پیام فرستاده
تهیونگ پوشه را باز کرد
داخلش فقط یک برگه بود
روی آن با خطی درشت نوشته شده بود:
«وقتی حقیقت کامل فاش بشه، یونا خودش ازت دور میشه.»
...
تهیونگ کاغذ را مچاله کرد
ـ دیگه حق نداره اسمش رو به زبون بیاره
---
عصر...
یونا در کتابخانه مشغول خواندن بود
تهیونگ وارد شد و آرام کنار او نشست
ـ کتابت چطوره؟
یونا لبخند زد
ـ خوبه
ـ ...
ـ میتونم یه سؤال بپرسم؟
ـ بپرس
ـ اگه یه روز...
فهمیدی من یه چیزی رو ازت پنهون کردم...
ازم متنفر میشی؟
...
یونا کتاب را بست
چند ثانیه به چشمان تهیونگ خیره شد و گفت:
ـ بستگی داره
ـ به چی؟
ـ اینکه برای محافظت از من پنهونش کردی
یا برای محافظت از خودت
تهیونگ هیچ جوابی نداشت
---
شب...
روی تراس پنتهاوس، نسیم ملایمی میوزید
یونا آرام گفت:
ـ میدونی...
اوایل فکر میکردم آدم خیلی سرد و بیاحساسی هستی
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ الان چی؟
ـ الان...
فکر میکنم فقط بلد نیستی احساست رو نشون بدی
...
هر دو چند لحظه در سکوت به چراغهای شهر نگاه کردند، طوری که انگار سوکت بین شان ابراز احساساتی بود که به زبان اوردنش سخت بود....
تهیونگ خیلی آرام گفت:
ـ شاید...
حق با تو باشه
---
همان لحظه...
تلفن جیمین دوباره زنگ خورد
چند دقیقه بعد با عجله خودش را به تراس رساند.
ـ رئیس!
تهیونگ برگشت.
ـ خبر چیه؟
جیمین لبخند زد.
ـ خبر خوب.
ـ دوهیون؟
ـ دستگیر شد.
ـ ...
ـ قبل از اینکه بتونه کاری انجام بده
تهیونگ نفس عمیقی کشید
انگار باری از روی شانههایش برداشته شده بود
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کرد شاید بتواند بدون ترس، کنار یونا زندگی کند
اما چیزی که بیشتر از همه او را میترساند...
دیگر دشمنانش نبودند، بلکه قلب خودش بود
یعنی چه زندگی در راه این دو نفر قرار گرفته؟ آیا این قرارداد سیاه، آینده ای روشن برای این دو خواهد ساخت؟
شرط ها
40لایک
15نشر
20 کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
Part 17
----
بعد از تماس جیمین...
هوای پنتهاوس دوباره سنگین شد
تهیونگ آرام گوشی را پایین آورد
اما نگاهش هنوز روی یونا بود
یونا با نگرانی پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
...
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد
بعد نزدیکتر آمد
ـ از امروز...
بدون اینکه به من یا جیمین خبر بدی، هیچ جا نمیری
یونا اخم کرد و گفت:
ـ باز شروع شد؟
ـ این شوخی نیست.
ـ تهیونگ
ـ خواهش میکنم
یونا ساکت شد چون...
این اولین بار بود که یونا از زبان او کلمهی «خواهش» را میشنید
همان مردی که همیشه دستور میداد...
حالا خواهش میکرد..
---
صبح روز بعد...
جیمین با یک پوشه وارد اتاق کار شد
ـ رئیس...
ـ خبری از دوهیون؟
ـ آره
ـ ...
ـ فقط یه پیام فرستاده
تهیونگ پوشه را باز کرد
داخلش فقط یک برگه بود
روی آن با خطی درشت نوشته شده بود:
«وقتی حقیقت کامل فاش بشه، یونا خودش ازت دور میشه.»
...
تهیونگ کاغذ را مچاله کرد
ـ دیگه حق نداره اسمش رو به زبون بیاره
---
عصر...
یونا در کتابخانه مشغول خواندن بود
تهیونگ وارد شد و آرام کنار او نشست
ـ کتابت چطوره؟
یونا لبخند زد
ـ خوبه
ـ ...
ـ میتونم یه سؤال بپرسم؟
ـ بپرس
ـ اگه یه روز...
فهمیدی من یه چیزی رو ازت پنهون کردم...
ازم متنفر میشی؟
...
یونا کتاب را بست
چند ثانیه به چشمان تهیونگ خیره شد و گفت:
ـ بستگی داره
ـ به چی؟
ـ اینکه برای محافظت از من پنهونش کردی
یا برای محافظت از خودت
تهیونگ هیچ جوابی نداشت
---
شب...
روی تراس پنتهاوس، نسیم ملایمی میوزید
یونا آرام گفت:
ـ میدونی...
اوایل فکر میکردم آدم خیلی سرد و بیاحساسی هستی
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ الان چی؟
ـ الان...
فکر میکنم فقط بلد نیستی احساست رو نشون بدی
...
هر دو چند لحظه در سکوت به چراغهای شهر نگاه کردند، طوری که انگار سوکت بین شان ابراز احساساتی بود که به زبان اوردنش سخت بود....
تهیونگ خیلی آرام گفت:
ـ شاید...
حق با تو باشه
---
همان لحظه...
تلفن جیمین دوباره زنگ خورد
چند دقیقه بعد با عجله خودش را به تراس رساند.
ـ رئیس!
تهیونگ برگشت.
ـ خبر چیه؟
جیمین لبخند زد.
ـ خبر خوب.
ـ دوهیون؟
ـ دستگیر شد.
ـ ...
ـ قبل از اینکه بتونه کاری انجام بده
تهیونگ نفس عمیقی کشید
انگار باری از روی شانههایش برداشته شده بود
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کرد شاید بتواند بدون ترس، کنار یونا زندگی کند
اما چیزی که بیشتر از همه او را میترساند...
دیگر دشمنانش نبودند، بلکه قلب خودش بود
یعنی چه زندگی در راه این دو نفر قرار گرفته؟ آیا این قرارداد سیاه، آینده ای روشن برای این دو خواهد ساخت؟
شرط ها
40لایک
15نشر
20 کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۵۷۱
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط