قسمت اول
ــــــــ قــســمــتـــ اولــ ــــــــ
۱۴سـالــ پـیـشــ ـ ویـو یـونـگـیــ ـ :
منتظر بودم.توی اتاقم روی تخت نشسته بودم و پاهایم را تکون میدادم و به یه گوشه خیره بودم.ببخشید یادم رفت،من مین یونگی هستم و ۹ سالمه.وضع مالی خانوادم بد نیست ولی پدرم همیشه تا نصف شب بیرون میمونه نمیدانم چیکار میکند و مادرم تا دیر وقت سر کار هستش و بعضی از روز ها برای من وقت میزاره برای همین،بیشتر وقت ها تنهام.
مادرم که یک خانم بسیار مهربان و متشخص بود و مثل خودم مو و چشمانی سیاه داشت مثل شب.مادرم از اشپز خونه با صدای بلند که بتوانم بشنوم گفت:«یونگی،دوستت کِی میاد؟»پاهایم از حرکت متوقف شد.به در نگاه کردم.سریع از تخت امدم پایین و به سمت در اتاقم رفتم.در رو باز کردم و از لای در نگاهی به مادرم کردم.گفتم:«یکم صبر کن میاد مامان.» مادرم به من نگاه کرد و لبخند زد و دوباره مشغول اشپزی کردن شد.یک ظرف غذا اورد پیشم و روی زانو هایش نشست تا هم قد من بشود.ظرف غذا رو طرفم گرفت و گفت:«این رو بگیر و ببر و با دوستت بخور تا گشنه نمونین»
یه نگاه به طرف کردم.داخل ظرف نودل همراه با کیمچی بود که برای ما دو نفر کافی بود. لبخند محوی زدن و تشکر کردم.همینکه میخواستم به سمت اتاق برگردم زنگ در خورد فهمیدم کیه.جیمین،پارک جیمین،بهترین رفیق و مهم ترین دوستم.سریع و با ذوق به سمت در رفتم و باز کردم.
یک پسر ۸ ساله با اندام ریز و موهای بلُند همراه با پوستی ساف و سفید.من صداش میکردم موچی چون خیلی لپاش نرم بود.اره خودش بود.اون جیمین بود.چشمانم برق زد و لبخند کوچکی زدم.
جیمین هم لبخند پر رنگی زد و گفت:«دیر که نکردم؟»
بهش خیره شدم و با حرفش به خودم اومدم.گفتم:«نه مهم نیست.بریم؟» ظرف غذا رو بالا گرفتم:«مامانم برامون ناهار درست کرده!»چشمای جیمین برای یک لحظه برق زد و لبخند زد:«اوووو چه خوب.دست پخت های خاله واقعا خوشمزه هستش.ازش تشکر کن حالا بریم که پایین منتظرمونن»
سرم رو به نشانه ی تایید تکون دادم و در خونه رو بستم و با ظرف غذا به سمت پایین ـ حیاط ـ رفتیم.مادر جیمین منتظر ما بود.قرار بود مادر جیمین امروز منو جمین را به پارک ببرد برای ناهار تا با هم بازی کنیم.وقتی مادر جیمین من رو دید لبخند محوی زد:«اوه بچه ها اومدید.سلام یونگی!خب...اماده اید که بریم؟»
هر دو ی ما سرمون رو به نشانه ی تایید تکان دادیم.خانه ی جیمین دقیقا بغل خانه ی ما بود و یک پارک هم نزدیک خانه ی ما بود که فاصله ی زیادی نداشت و میشد پیاده تا انجا رفت که بیشتر وقت ها منو جیمین به اونجا میرفتیم،یا حتی بعضی موقع ها به خونه ی هم میرفتیم؛در هر صورت،ما همیشه کنار هم بودیم.
مادر جیمین که یک خانوم با پوستی سفید داشت همراه با موهای قهوه ای تیره.مادر جیمین کم حرف بود ولی مثل جیمین مهربان بود.
در حال راه رفتن به سمت پارک بودیم.خانم پارک ـ مادر جیمین بود که من خانم پارک صدا میکنم ـ جلو ی ما راه میرفت و منو جیمین پشت خانم پارک راه میرفتیم.من دست جیمین رو نگه داشته بودم و بعضی اوقات با انگشت شصتم پشت دستش را نوازش میکردم.
بعد از چند دقیقه نگاهم یه جیمین افتاد که داشت به یک مغازه نگاه میکرد.یک دور به مغازه و یک دور به جیمین نگاه کردم.کنجکاو شده بودم برای همین گفتم:«جیمین،چیزی شده؟»
جیمین که انگار تازه حواسش جمع شده بود و به خودش اومده بود بهم نگاه کرد و گفت:«امـــ.نه هیچی نیست!» جیمین لبخند ریزی زد.تو چشمانش خیره شدم و کمی گیج شدم:«مطمئنی؟» جیمین فقط سرش رو به نشانه ی تایید ۲ بار تکون داد ولی من ان را خوب میشناختم.به مغازه نگاه کردم و چشمم به پشت ویترین افتاد.
ادامه در کامنتا...
۱۴سـالــ پـیـشــ ـ ویـو یـونـگـیــ ـ :
منتظر بودم.توی اتاقم روی تخت نشسته بودم و پاهایم را تکون میدادم و به یه گوشه خیره بودم.ببخشید یادم رفت،من مین یونگی هستم و ۹ سالمه.وضع مالی خانوادم بد نیست ولی پدرم همیشه تا نصف شب بیرون میمونه نمیدانم چیکار میکند و مادرم تا دیر وقت سر کار هستش و بعضی از روز ها برای من وقت میزاره برای همین،بیشتر وقت ها تنهام.
مادرم که یک خانم بسیار مهربان و متشخص بود و مثل خودم مو و چشمانی سیاه داشت مثل شب.مادرم از اشپز خونه با صدای بلند که بتوانم بشنوم گفت:«یونگی،دوستت کِی میاد؟»پاهایم از حرکت متوقف شد.به در نگاه کردم.سریع از تخت امدم پایین و به سمت در اتاقم رفتم.در رو باز کردم و از لای در نگاهی به مادرم کردم.گفتم:«یکم صبر کن میاد مامان.» مادرم به من نگاه کرد و لبخند زد و دوباره مشغول اشپزی کردن شد.یک ظرف غذا اورد پیشم و روی زانو هایش نشست تا هم قد من بشود.ظرف غذا رو طرفم گرفت و گفت:«این رو بگیر و ببر و با دوستت بخور تا گشنه نمونین»
یه نگاه به طرف کردم.داخل ظرف نودل همراه با کیمچی بود که برای ما دو نفر کافی بود. لبخند محوی زدن و تشکر کردم.همینکه میخواستم به سمت اتاق برگردم زنگ در خورد فهمیدم کیه.جیمین،پارک جیمین،بهترین رفیق و مهم ترین دوستم.سریع و با ذوق به سمت در رفتم و باز کردم.
یک پسر ۸ ساله با اندام ریز و موهای بلُند همراه با پوستی ساف و سفید.من صداش میکردم موچی چون خیلی لپاش نرم بود.اره خودش بود.اون جیمین بود.چشمانم برق زد و لبخند کوچکی زدم.
جیمین هم لبخند پر رنگی زد و گفت:«دیر که نکردم؟»
بهش خیره شدم و با حرفش به خودم اومدم.گفتم:«نه مهم نیست.بریم؟» ظرف غذا رو بالا گرفتم:«مامانم برامون ناهار درست کرده!»چشمای جیمین برای یک لحظه برق زد و لبخند زد:«اوووو چه خوب.دست پخت های خاله واقعا خوشمزه هستش.ازش تشکر کن حالا بریم که پایین منتظرمونن»
سرم رو به نشانه ی تایید تکون دادم و در خونه رو بستم و با ظرف غذا به سمت پایین ـ حیاط ـ رفتیم.مادر جیمین منتظر ما بود.قرار بود مادر جیمین امروز منو جمین را به پارک ببرد برای ناهار تا با هم بازی کنیم.وقتی مادر جیمین من رو دید لبخند محوی زد:«اوه بچه ها اومدید.سلام یونگی!خب...اماده اید که بریم؟»
هر دو ی ما سرمون رو به نشانه ی تایید تکان دادیم.خانه ی جیمین دقیقا بغل خانه ی ما بود و یک پارک هم نزدیک خانه ی ما بود که فاصله ی زیادی نداشت و میشد پیاده تا انجا رفت که بیشتر وقت ها منو جیمین به اونجا میرفتیم،یا حتی بعضی موقع ها به خونه ی هم میرفتیم؛در هر صورت،ما همیشه کنار هم بودیم.
مادر جیمین که یک خانوم با پوستی سفید داشت همراه با موهای قهوه ای تیره.مادر جیمین کم حرف بود ولی مثل جیمین مهربان بود.
در حال راه رفتن به سمت پارک بودیم.خانم پارک ـ مادر جیمین بود که من خانم پارک صدا میکنم ـ جلو ی ما راه میرفت و منو جیمین پشت خانم پارک راه میرفتیم.من دست جیمین رو نگه داشته بودم و بعضی اوقات با انگشت شصتم پشت دستش را نوازش میکردم.
بعد از چند دقیقه نگاهم یه جیمین افتاد که داشت به یک مغازه نگاه میکرد.یک دور به مغازه و یک دور به جیمین نگاه کردم.کنجکاو شده بودم برای همین گفتم:«جیمین،چیزی شده؟»
جیمین که انگار تازه حواسش جمع شده بود و به خودش اومده بود بهم نگاه کرد و گفت:«امـــ.نه هیچی نیست!» جیمین لبخند ریزی زد.تو چشمانش خیره شدم و کمی گیج شدم:«مطمئنی؟» جیمین فقط سرش رو به نشانه ی تایید ۲ بار تکون داد ولی من ان را خوب میشناختم.به مغازه نگاه کردم و چشمم به پشت ویترین افتاد.
ادامه در کامنتا...
- ۵۴
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط