جیمینکجا میخوای بریم
#۱۴
جیمین:"کجا میخوای بریم؟"
هانا:" من از گکجا بدونم"
جیمین:"میخوای بریم بازار"
هانا:" برای من فرقی نمیکنه
جیمین:"پس پیش به سوی پاساژ"
جیمین شروع به رانندگی به طرف پاساژ معروف [Golden] حرکت کرد و گه گاهی به هانا نگاه میکرد که با آرامش به بیرون خیره شده بود.
#Hana
به بیرون خیره شده بودم، و به جینا فکر میکردم، اون دختر واقعا گناهی نکرده بود، فقط عاشق شده بود، خب جیمینم گناهی نداشت، اونم از من خوشش میومد.
یه نگاهی به جیمین کردم، معلوم بود ناراحته، چون طرف جینا رو گرفته بودم، دلم برای جیمین سوخت، درست بود مافیاست ولی دل مهربونی داره.
آره، جیمین دل مهربونی داره، البته با کسایی که دوستشون داره، و خب اون با من واقعا مهربون بود ولی من بخاطر اون شب هنوز یکم ازش دلخورم [از خدات باشه]
دیدم جلوی یک پاساژ خیلی بزرگ خوشگل نگه داشت، پیاده شد و اومد سمت من، واقعا باهام مثل یک پرنسس رفتار میکرد، درحالی رو باز کرد و من پیاده شدم.
دوباره دستم رو گرفت و به سمت پاساژ منو کشوند، داخل پاساژ خیلی بزرگ بود، با مغازه هایی که آدم دلش میخواست همش رو بخره.
#JIMIN
میتونستم نگاه براقش رو روی مغازه ها ببینم، اون نمیدونست که کل پاساژ برای منه، پس به داخل یکی از مغازه ها کشوندمش و به طرفش برگشتم.
جیمین:" انتخاب کن، هر کدوم رو میخوای."
هانا شروع کرد به نگاه کردنشون، هانا دختر ساده ای بود، و همین منو جذبش کرده بود، اون خیلی بی نظیره، که دیدم یدونه لباس که نه باز بود و نه شلوغ انتخاب کرد.
به انتخابش یه لبخند زدم و بردمش به سمت اتاق پرو که لباس رو پرو کنه، خودمم هم روی صندلی نشستم و منتظر موندم تا از اتاق پرو بیاد بیرون.
گوشیم رو باز کردم و شروع به نگاه کردن گوشیم کردم، همینطور داشتم نگاه میکردم که با صدای کسی سرم رو بلند کردم.
جیمین:"کجا میخوای بریم؟"
هانا:" من از گکجا بدونم"
جیمین:"میخوای بریم بازار"
هانا:" برای من فرقی نمیکنه
جیمین:"پس پیش به سوی پاساژ"
جیمین شروع به رانندگی به طرف پاساژ معروف [Golden] حرکت کرد و گه گاهی به هانا نگاه میکرد که با آرامش به بیرون خیره شده بود.
#Hana
به بیرون خیره شده بودم، و به جینا فکر میکردم، اون دختر واقعا گناهی نکرده بود، فقط عاشق شده بود، خب جیمینم گناهی نداشت، اونم از من خوشش میومد.
یه نگاهی به جیمین کردم، معلوم بود ناراحته، چون طرف جینا رو گرفته بودم، دلم برای جیمین سوخت، درست بود مافیاست ولی دل مهربونی داره.
آره، جیمین دل مهربونی داره، البته با کسایی که دوستشون داره، و خب اون با من واقعا مهربون بود ولی من بخاطر اون شب هنوز یکم ازش دلخورم [از خدات باشه]
دیدم جلوی یک پاساژ خیلی بزرگ خوشگل نگه داشت، پیاده شد و اومد سمت من، واقعا باهام مثل یک پرنسس رفتار میکرد، درحالی رو باز کرد و من پیاده شدم.
دوباره دستم رو گرفت و به سمت پاساژ منو کشوند، داخل پاساژ خیلی بزرگ بود، با مغازه هایی که آدم دلش میخواست همش رو بخره.
#JIMIN
میتونستم نگاه براقش رو روی مغازه ها ببینم، اون نمیدونست که کل پاساژ برای منه، پس به داخل یکی از مغازه ها کشوندمش و به طرفش برگشتم.
جیمین:" انتخاب کن، هر کدوم رو میخوای."
هانا شروع کرد به نگاه کردنشون، هانا دختر ساده ای بود، و همین منو جذبش کرده بود، اون خیلی بی نظیره، که دیدم یدونه لباس که نه باز بود و نه شلوغ انتخاب کرد.
به انتخابش یه لبخند زدم و بردمش به سمت اتاق پرو که لباس رو پرو کنه، خودمم هم روی صندلی نشستم و منتظر موندم تا از اتاق پرو بیاد بیرون.
گوشیم رو باز کردم و شروع به نگاه کردن گوشیم کردم، همینطور داشتم نگاه میکردم که با صدای کسی سرم رو بلند کردم.
- ۱۲.۱k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط