{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

از زبون ات

— خوش گذشت؟

صدای تهیونگ باعث شد جویو دست از خوردن بکشه. قاشق توی دستش ثابت موند و با تعجب سرش رو بالا آورد.

— منظورت چیه؟

تهیونگ چیزی نگفت. فقط طبق معمول گوشه‌ی لبش رو به شکل عجیبی بالا برد و پوزخند کوتاهی زد؛ پوزخندی که هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم دقیقاً پشتش چه فکری پنهانه.

بعد دوباره مشغول غذا خوردنش شد، انگار اصلاً چیزی نگفته.

چند دقیقه بعد...

جلوی آینه ایستاده بودم و بند کفش‌های سفیدم رو محکم می‌کردم. وقتی گره‌ی آخر رو زدم، دستم رو روی زانوم گذاشتم و از جام بلند شدم.

همین که صاف ایستادم، نگاهم به تهیونگ افتاد که درست مقابلم ایستاده بود.

— بریم؟

نگاهش کردم.

× با تو می‌خوام بیایم


× امروز نمیام دانشگاه. خودمم می‌برمت.

بدون اینکه دلیلش رو بدونم، فقط سرم رو تکون دادم و به سمت در رفتم.

تهیونگ جلوتر از من حرکت کرد، در رو باز کرد و هر دومون از عمارت بیرون رفتیم.

هوای بیرون خنک بود و نسیم ملایمی به صورتم می‌خورد...

تهیونگ چند قدم جلوتر رفت

— همین‌جا وایسا. برم ماشین رو بیارم.

سری تکون دادم و همون‌جا ایستادم.

نگاهم رو به آسمون دوختم. ابرهای خاکستری تقریباً تمام آسمون رو پوشونده بودن و نور خورشید فقط به شکل کم‌رنگی از لابه‌لای اون‌ها دیده می‌شد.

باد خنکی به صورتم خورد و باعث شد نفس عمیقی بکشم.

حس خوبی داشت...

همیشه هوای قبل از بارون رو دوست داشتم.

صدای بوق ماشین باعث شد از فکرهام بیرون بیام.

تهیونگ شیشه رو پایین کشید.

— سوار شو.

به سمت ماشین رفتم و در رو باز کردم و روی صندلی نشستم.

ماشین رو روشن کرد و از محوطه‌ی عمارت خارج شد.

وقتی وارد جاده شدیم، سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشم‌هام رو به منظره‌ی بیرون دوختم.

درخت‌ها یکی‌یکی از جلوی چشمم رد می‌شدن و باد، شاخه‌هاشون رو تکون می‌داد.

تمام مسیر ساکت بودم.

یا بهتره بگم، سعی می‌کردم ساکت بمونم.

چون هر چند دقیقه یک‌بار سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس می‌کردم.

نیازی نبود سرم رو برگردونم تا بفهمم کیه.

تهیونگ بود.

با همون دو چشم تیره‌اش که گاهی بدون هیچ حرفی، بیشتر از هزار جمله حرف زدن بود .

با این حال، خودم رو به ندیدن زدم و همچنان به بیرون نگاه کردم.

نمی‌خواستم بفهمه متوجه نگاه‌هاش شدم.


ماشین جلوی در دانشگاه ترمز کرد.

کمربندم رو باز کردم و دستم رو به سمت صندلی عقب بردم تا کوله‌ام رو بردارم.

قبل از پیاده شدن، برای لحظه‌ای به تهیونگ نگاه کردم.

× خداحافظ.

لبخند خیلی کمرنگی زد.

— خداحافظ، عزیزم.


در رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.

چند قدم بیشتر از ماشین فاصله نگرفته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد.

— اتتتتت!

برگشتم و قبل از اینکه حتی فرصت واکنش داشته باشم، لونا با دو خودش رو بهم رسوند و محکم بغلم کرد.

لونا همیشه همین‌طوری بود؛ پرانرژی، بی‌مقدمه و غیرقابل پیش‌بینی.

× چطوری؟

لونا: من عالیم! تو چطوری؟

× منم خوبم.

لونا دستم رو گرفت و با هیجان گفت:

— می‌خوام یه چیزی برات تعریف کنم!

هنوز حرفش تموم نشده بود که نگاهش به پشت سر من افتاد.

حالت صورتش عوض شد.

— با تهیونگ اومدی؟

برای لحظه‌ای به ماشین نگاه کردم.

تهیونگ هنوز همون‌جا بود.


× آره... بیا بریم داخل.

قبل از اینکه سوال بیشتری بپرسع دستش رو گرفتم و به سمت کلاسا کشیدم.

چند قدم که از ورودی فاصله گرفتیم، لونا با کنجکاوی پرسید:

— هی ات، چرا با اون اومدی؟

× مجبور بودم...

— مجبور بودی؟

× آره. اگه روی حرفش حرف بزنم، ممکنه عصبی بشه.

لونا اخم کرد.

— بهتره بشه! پسره‌ی ازخودراضی!

با شنیدن حرفش سریع بهش نگاه کردم.

× هی، این‌جوری هم نگو.

لونا ابروهاش رو بالا انداخت.

— ببینم... تو داری از اون طرفداری می‌کنی؟

× نه! فقط می‌گم پشت سرش حرف نزن.

لونا با شک نگاهم کرد، اما قبل از اینکه دوباره چیزی بگه، صدای قدم‌های محکم مدیر توی سالن پیچید.

مدیر با صدای بلندی گفت:

— همه سر کلاس‌ها!

لونا زیر لب غر زد و من هم لبخند کوچیکی زدم.

× زنگ بعد می‌بینمت. فعلاً.

ازش خداحافظی کردم و به سمت کلاس خودم رفتم.

---

وقتی در کلاس رو باز کردم، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، جای خالی نامجون بود.

ابروهام کمی بالا رفت.

نامجون معمولاً غیبت نمی‌کرد.

با تعجب به سمت نیمکتم رفتم و نشستم.

هنوز چند ثانیه از نشستن من نگذشته بود که صدای یکی از بچه‌ها از پشت سرم بلند شد:


🌷ادامه دارد...✨
دیدگاه ها (۶۴)

رمان تهیونگ

فلش‌بک به فردا | صبح«مامان... تو به من قول دادی... قول دادی ...

مهمونی پارت ۴۳

مهمونی پارت ۴۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط