{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حس میکردم از وجودم زندگی عبور کرد تو بند بند بودنم خورشید

حس میکردم از وجودم زندگی عبور کرد تو بند بند بودنم خورشید طلوع کرد تو دشت طلایی پروانه ها یه دختر میون بوته ها اروم گلا رو بو میکرد نگاهم میکرد که زندگی چه زیباست اروم اروم به خواب رفتم...
امروز بی تکیه بی سرپناه ایستادیم تو معبر باد و تیکه پاره بنفشه ها از سر ور خاک رد میشد از تن ماه ما که میدون مین دورمون کوبید زندگی خوشبختی فقط از بتمون رویید ما اشباهی از حضور خودمون بودیم در من اهن میروید از تباهی با درد رنج رحم من کشت و اشتیاق دادم در من اهنگ میروید از تباهی تا فقر فقر خودکشی دگر کشی جنایت...
دیدگاه ها (۰)

part : 49chapter : 2روی صندلی نشستم+ هی کورال^^ عه چند بار ب...

امزور، بی تکیه، بی سرپناهایستادیم تومعبر بادو تیکه پاره ی بن...

ات که کور رنگی داشت (این موضوع مخفیه) ارام گفت: گل..کوک و ته...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱۰۸ (。☬⁠。⁠)⁩می...

پارت بیستمبعد از گذروندن پیاده روی طولانی همراه با غرغرهای ا...

معجزه زندگی )پارت شانزده تهیونگ: خیلی ممنون میشم که سیرش کنی...

وقتی برده عمارتش بودی ولی بعد.... P ¹⁴

ظهور ازدواج )( پارت ۳۵۱ فصل ۳ )لبخند شادي زدم و همونجور دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط