{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

cursed bloods 2

از اتفاقاتی که امکان داره بعد از اینکه همه ی مردم المان فهمیدن بانو لیارا نایب السلطنه،داره برخلاف همه ی قوانین پدرش جولیام اِکادور پیش میره،اتفاق بیوفته بترسم؟




همه ی اینا سرگرمی منه..
حتی بعضی وقتا به زندان رفتن هم فکر میکردم..


مرد بعد از نگاه دقیقی که به گردنبندم انداخت و دلشوره ی بدی رو توی دلم به جا گذاشت دست کرد توی جیبش و کلی سکه و طلا در اورد..به اون تپه ای از طلا روی میز نگاهی انداختم..



همه با بهت و حیرت بهش نگاه میکردن ولی من کمی اخم کردم،اینا همشون مال ما بودن.. اموال ما دست این مرد چیکار داره؟



اولش نخواستم قبول کنم و ترجیح میدادم از زیر زبون این مرد بکشم که چجوری این همه پول از قصر ما داره و چیکاره ی شاهه..



ولی اینجوری نه تنها نمیتونستم اینارو به قصر برگردونم بلکه خودم‌ رو هم لو میدادم






گفت:
-گردنبند زیبایی داری.. روی گردنت هم خیلی زیباست اما متاسفانه باید درش بیاری






نکنه دزده؟
بهش هم میخوره.. چشمایی مرموز و دقیق..انجام این بازی،سکه هایی که دستشه.. چقدر هم حریصه!



دست گذاشته روی تنها یادگاری مادرم..لب زدم:
-این نه،روی این شرط نمیبندم!




دستاشو توی هم گره زد و توی چشمام زل زد :
-قوانین..قوانینه و نه من نه تو نمیتونیم به خاطر منافع شخصی خودمون تغییرش بدیم!



خواستم چیزی بگم ولی با صدای اعتراض تماشاچی ها که دیر شده دست از مخالفت برداشتم.. من که به هرحال برنده میشم... به خودم اعتماد دارم!



دستامو سمت قفل گردنبند بردم و گردنم رو کمی کج کردم‌.. بازش کردم و روی میز قرار دادم.. حتی از زیر ماسک هم متوجه پوزخند ریزی که زد شدم.



با دستور داور دست اول شروع شد.. خیلی بیخیال درحالی که به صندلی تکیه دادم به کارت ها نگاه کردم.. قوانین ساده بود..۴ تا کارت رو بچین و رتبه بندی کن..



راستش اونقدرا هم ساده نبود ولی از بس این بازی رو انجام دادم دیگه حفظش کردم.

۳ دست بیشتر نبود.. مهم امتیاز بود نه بردن!
دست اول رو اون برد.. اهمیتی ندادم چون امتیاز ها برابر بود..



دومین دست رو من بردم و یجورایی امتیاز ها بهم دیگه نزدیک بود.





با نگاه هاش تقریبا داشت منو میخورد.. جوری نگام میکرد که انگار یک چیز عجیب دیده ولی نگاهاش خاص بود.. توی طول بازی حتی یک ریکشن هم نشون نداد.. حتی توی باخت..



نگاه هاش هم همینه.. توی دید اول هیچی نمیبینی جز یک کوه یخ.. ولی توی نگاه دوم بدتره.. برای همین میگم خاصه.



تموم این دو دست رو بی تفاوت نشسته بودم ولی یچیزایی داشت اشتباه پیش میرفت..

امتیاز هاش یهو بالا رفت و نگاهش رنگ رسیدن به پیروزی ای که انگار از همون اول انتظارشو داشت و دیگه عادی شده بود براش رو داشت..



و دقیقا همونجوری که هیچکس فکرش رو نداشت من خیلی زود شکست خوردم..از یک تازه کار.
دیدگاه ها (۶)

👈👈👈👈دوقلوهای افسانه ی خطرناک👉👉👉👉🔴 خانم مهاجرانی سخنگوی دولت:...

سناریو

★彡   Part 18 彡★ انگار وضعیت اون هم همین بود.جذاب لعنتی.با اه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط