رمان تهیونگ
@ دخترم بیا بیرون رفتند
× خودمو از داخل کمد تنگ و تاریک بیرون کشیدم و به سمت همون مرد مسنی که کمکم کرده بود رفتم ...
فلش بک به چند دقیقه پیش:
× از ترس به خودم میلرزیدم...
صدای داد اون دوتا غولی که دنبالم بودن پشت سرم شنیده میشد...
کوچه بن بست بود و هیچ راهی برای فرار نداشتم...
صدای اون پسره واضح تر شنیده میشد برام ..
این نشونه این بود که اونا همین نزدیکی هستن ...
به سمت عقب حرکتم... با چشمام شروع کردم به گشتن دنبال جایی ... اما هیچزی نبود ...
صدای پسره زیاد شد ... یعنی اینکه اونا اینجاند...
دست از فرار کردن و قایم کردن خودم برداشتم ...
و فقدر چشمامو بستم که با کشیده شدن کولم که به شونم آویزون بود به خودم اومدم ...
خواستم داد بزنم که دستی روی دهنم گذاشته شد ...
@ برو داخل سریع باش...
× نمیدونستم این مرد کیه ... حتی توی این تاریکی تشخیص چهرش برام آسون نبود...
فقدر به حرفش کردم و خودمو داخل کمد تنگ و تاریکی که بهم گفته بود انداختم ...
صدای داد همون پسره و شلیک گلوله به گوشم میرسید... دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه های بیرون نره...
پایان فلش بک:
× آقا ازتون ممنونم ... نمی دونم چطوری لطفتون رو جبران کنم...
@ لازم به جبران کردن نیست دختر ...
میدونم یک دختر چقدر میتونه ترس توی زندگیش داشته باشه از یک پسر ...
× نگاهم به خونه پیر مرده بود که به سمتم اومد... اولش ترسیدم و به سمت عقب رفتم
ولی با برخورد فنجون قهوه به دستم سرجام ایستادم...
@ نترس عزیزم .... اینو بگیر بخور... شرط میبندم صدا بر اثر داد گرفته ...
× آها ممنون ...
× فنجونو از دستش گرفتم ...
قطره ای از قهوه تلخ رو چشیدم ...
سرمو بالا آوردم و شروع کردم به حرف زدن...
× اعم ببخش یک سوال ...
با نگاه های پر سوال اون مرد مسن... شروع کردم به ادامه حرف زدن ..
× شما همیشه آنقدر خونتون تاریکه ...
@ ( خنده ) یک جورایی اره....
میخوای یک چیزی بهت نشون بدم ..
؟
× چ.. چی...
@ وایسا...
× پیر مرد عصای کنار صندلیش رو برداشت و به سمت چراغی بزرگی حرکت کرد ...
رمزی روی چراغ دیجیتالی زد که باعث شد همه جا پر نور بشه...
× با تعجب به خونه نگاه مینداختم که چشمم به وسایل موسیقی برخورد... یکی دوتا نبود یک عالمه از هر کدومش بود...
قهوه ام رو روی میز گذاشتم و به سمت وسایل رفتم...
× واوووو اینا خیلی خفننن...( تعجب)
@ همینطوره ...اینا مال زمان جونیم هستش ...
خیلی وقته دارمشون و دارند یک گوشه خاک میخور....
× میشه بهم یاد بدید ... ( ذوق)
@ ( خنده) اووو .. واقعا دوست داری یاد بگیری...
× ( سرشو به معنی مثبت تکون میده)
@ با کدوم دوست داری شروع کنی ...
× اون ( اشاره میکنه به گیتار)
@ همون چیزی که منم برای اولین بار ذوقشون داشتم ...
× این خیلی خفنه...
اون آدم هایی که گیتار دستشونه بعد اینجوری اینجوری میکند وااااییی ( ادایه گیتار در میاره)
@ ( خنده) به توهم یاد میدم چطوری اینجوری کنی...
ولی الان نه ...
× خوشحال بودم از اینکه قراره گیتار یاد بگیرم ... از بچگی به ساز های موسیقی علاقه داشتم ولی هیچ وقت پدرم اجازه اینو بهم نداد ...
خوشحال به گیتار بزرگی که اون گوشه از اتاق بود نگاه مینداختم که چراغ های اتاق خاموش شد...
با تعجب به سمت همون پیر مرد برگشتم... که بازم همون چراغ کم نور روشن شده بود ...
× میدونستم بهم یاد نمیدید... ببخشید مزاحم شدم...
× قدم اول رو برداشتم که دستی روی شونم نشست...
@ ساعت رو نگاه کن...
× نگاهی به ساعت مچیم انداختم که ساعت ۱ رو نشون میداد...
× ترس کل وجودم رو گرفته بود. از اینکه پدرم چه فکری در موردم میکنه و قراره چطوری منو بزنه .....
درگیر فکر ها و افکار خودم بودم که با صدای پیر مرده به خودم اومدم ...
@ میدونم ذوق داری ... ولی الان دیره... میدونم پدر مادرت نگرانت میشند...
گیتار چیزی نیست که با یک بار بتونی اونو یاد بگیری...
فردا ساعت ۶ بیا اینجا... منتظرت میمونم ..
× ممنونم ( بغلش میکنه)
× نمیدونم چی شد ولی اون مرد مسن رو بغل کردم ... شاید دلیلیش این بود که از بچگی آغوش پدر رو حس نکرده بودم ...
این مرد اولین نفری توی زندگیم بود که تونست منو خوشحال کنه... شاید حتی برای یک لحظه...
× بازم ممنونم.. من میرم...
× در اتاق رو باز کردم به با حرف مرده سر جام ایستادم...
@ برام مایع زده عفونی کننده بیاری...
× باشه خداحافظ...
× بدون اینکه بخوام بدونم اون وسیله رو میخواد چیکار از اونجا خارج شدم ...
با دیدن چراغ های خاموش خیابون سرجام خشکم زد...
ترس به سراغم اومده بود ... از پله ها یکی یکی پایین میرفتم ...
کولمو توی دستم گرفتم و شروع کردم به دویدن ...با تمام توانم میدویدم.....
× خودمو از داخل کمد تنگ و تاریک بیرون کشیدم و به سمت همون مرد مسنی که کمکم کرده بود رفتم ...
فلش بک به چند دقیقه پیش:
× از ترس به خودم میلرزیدم...
صدای داد اون دوتا غولی که دنبالم بودن پشت سرم شنیده میشد...
کوچه بن بست بود و هیچ راهی برای فرار نداشتم...
صدای اون پسره واضح تر شنیده میشد برام ..
این نشونه این بود که اونا همین نزدیکی هستن ...
به سمت عقب حرکتم... با چشمام شروع کردم به گشتن دنبال جایی ... اما هیچزی نبود ...
صدای پسره زیاد شد ... یعنی اینکه اونا اینجاند...
دست از فرار کردن و قایم کردن خودم برداشتم ...
و فقدر چشمامو بستم که با کشیده شدن کولم که به شونم آویزون بود به خودم اومدم ...
خواستم داد بزنم که دستی روی دهنم گذاشته شد ...
@ برو داخل سریع باش...
× نمیدونستم این مرد کیه ... حتی توی این تاریکی تشخیص چهرش برام آسون نبود...
فقدر به حرفش کردم و خودمو داخل کمد تنگ و تاریکی که بهم گفته بود انداختم ...
صدای داد همون پسره و شلیک گلوله به گوشم میرسید... دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه های بیرون نره...
پایان فلش بک:
× آقا ازتون ممنونم ... نمی دونم چطوری لطفتون رو جبران کنم...
@ لازم به جبران کردن نیست دختر ...
میدونم یک دختر چقدر میتونه ترس توی زندگیش داشته باشه از یک پسر ...
× نگاهم به خونه پیر مرده بود که به سمتم اومد... اولش ترسیدم و به سمت عقب رفتم
ولی با برخورد فنجون قهوه به دستم سرجام ایستادم...
@ نترس عزیزم .... اینو بگیر بخور... شرط میبندم صدا بر اثر داد گرفته ...
× آها ممنون ...
× فنجونو از دستش گرفتم ...
قطره ای از قهوه تلخ رو چشیدم ...
سرمو بالا آوردم و شروع کردم به حرف زدن...
× اعم ببخش یک سوال ...
با نگاه های پر سوال اون مرد مسن... شروع کردم به ادامه حرف زدن ..
× شما همیشه آنقدر خونتون تاریکه ...
@ ( خنده ) یک جورایی اره....
میخوای یک چیزی بهت نشون بدم ..
؟
× چ.. چی...
@ وایسا...
× پیر مرد عصای کنار صندلیش رو برداشت و به سمت چراغی بزرگی حرکت کرد ...
رمزی روی چراغ دیجیتالی زد که باعث شد همه جا پر نور بشه...
× با تعجب به خونه نگاه مینداختم که چشمم به وسایل موسیقی برخورد... یکی دوتا نبود یک عالمه از هر کدومش بود...
قهوه ام رو روی میز گذاشتم و به سمت وسایل رفتم...
× واوووو اینا خیلی خفننن...( تعجب)
@ همینطوره ...اینا مال زمان جونیم هستش ...
خیلی وقته دارمشون و دارند یک گوشه خاک میخور....
× میشه بهم یاد بدید ... ( ذوق)
@ ( خنده) اووو .. واقعا دوست داری یاد بگیری...
× ( سرشو به معنی مثبت تکون میده)
@ با کدوم دوست داری شروع کنی ...
× اون ( اشاره میکنه به گیتار)
@ همون چیزی که منم برای اولین بار ذوقشون داشتم ...
× این خیلی خفنه...
اون آدم هایی که گیتار دستشونه بعد اینجوری اینجوری میکند وااااییی ( ادایه گیتار در میاره)
@ ( خنده) به توهم یاد میدم چطوری اینجوری کنی...
ولی الان نه ...
× خوشحال بودم از اینکه قراره گیتار یاد بگیرم ... از بچگی به ساز های موسیقی علاقه داشتم ولی هیچ وقت پدرم اجازه اینو بهم نداد ...
خوشحال به گیتار بزرگی که اون گوشه از اتاق بود نگاه مینداختم که چراغ های اتاق خاموش شد...
با تعجب به سمت همون پیر مرد برگشتم... که بازم همون چراغ کم نور روشن شده بود ...
× میدونستم بهم یاد نمیدید... ببخشید مزاحم شدم...
× قدم اول رو برداشتم که دستی روی شونم نشست...
@ ساعت رو نگاه کن...
× نگاهی به ساعت مچیم انداختم که ساعت ۱ رو نشون میداد...
× ترس کل وجودم رو گرفته بود. از اینکه پدرم چه فکری در موردم میکنه و قراره چطوری منو بزنه .....
درگیر فکر ها و افکار خودم بودم که با صدای پیر مرده به خودم اومدم ...
@ میدونم ذوق داری ... ولی الان دیره... میدونم پدر مادرت نگرانت میشند...
گیتار چیزی نیست که با یک بار بتونی اونو یاد بگیری...
فردا ساعت ۶ بیا اینجا... منتظرت میمونم ..
× ممنونم ( بغلش میکنه)
× نمیدونم چی شد ولی اون مرد مسن رو بغل کردم ... شاید دلیلیش این بود که از بچگی آغوش پدر رو حس نکرده بودم ...
این مرد اولین نفری توی زندگیم بود که تونست منو خوشحال کنه... شاید حتی برای یک لحظه...
× بازم ممنونم.. من میرم...
× در اتاق رو باز کردم به با حرف مرده سر جام ایستادم...
@ برام مایع زده عفونی کننده بیاری...
× باشه خداحافظ...
× بدون اینکه بخوام بدونم اون وسیله رو میخواد چیکار از اونجا خارج شدم ...
با دیدن چراغ های خاموش خیابون سرجام خشکم زد...
ترس به سراغم اومده بود ... از پله ها یکی یکی پایین میرفتم ...
کولمو توی دستم گرفتم و شروع کردم به دویدن ...با تمام توانم میدویدم.....
- ۲.۷k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط