{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

ویو صبح:

× با صدای چرخ های چمدون که به سرامیک ها کشیده میشد از خواب بیدار شدم ....

نگاهی به دور برم انداختم که متوجه چمدونم که روی زمین افتاده بود شدم ...

× از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم...

کارامو انجام دادم و از سرویس خارج شدم ...

با صدای داد مادرم سریع به سمت در خروجی رفتم ...

با دیدنش که ساک هارو روی زمین انداخت و روی همون زمین نشسته بود و گریه میکرد از تعجب سرم جام خشکم زد ...

مامان ات: مرد میفهمی چی میگی ...( داد و گریه)

بابای ات: مجبوریم بفهمم.. نکنه دوست داری من کشته بشم به دست....


× نذاشتم حرف پدرم کامل بشه و پریدم وسط حرفش...

× مامان چی شده ...

× با دیدن من تعجب کرد و تند تند اشک های روی گونش رو پاک کرد ...

از جاش بلند شد و لبخند مسخره ای که معلوم بود فیکه بهم زد ...

مامان ات: دخترم کی بیدار شدی...

× همین الان... اینا چیه ( اشاره به لباس هایی که روی زمین ریخته بود)

مامان ات: خوب ... می‌دونی این...

بابای ات: سرت توی کارت خودت باشه ... گمشو آماده شو برو دانشگاه....

× بدون هیچ حرفی به سمت اتاق رفتم ... لباس دانشگاه روم پوشیدم ... کولمو از کنار دیوار برداشتم و از اتاق خارج شدم...

× نگاهم دوباره به مامانم رفت که داشت با بغض نگام میکرد ...

توجه ای به کارش نکردم و از هتل خارج شدم ...

توی راه فقدر یک فکری توی سرم بود...

چه کسانی می‌خواستند پدرمو بکشند... چی باید بهشون بده ...


توی فکر بودم که چیز خیسی روی صورتم پاشیده شد...

سرمو با تعجب بالا آوردم که متوجه ماشینی که از کنارم با سرعت رد شده بود شدم ...

نگاهم به پایین رفت که جایی که وایساده بودم کنده شده بوده و آب ها توی اون جمع شده بودند...


دستمالی از داخل کیفم برداشتم و صورتمو خشک کردم ...

با دیدن تایم ...
بی خیال خیسی موهام شدم و به سرعت به سمت دانشگاه رفتم ...

توی راه فقدر به اون مرد فوش میدادم ....

× بی ریخت ... پول پرست ...

نمی دونستم کیه ولی با فحش دادنش حداقل دلم آروم میشد ...

به دانشگاه رسیدم که متوجه همون ماشین شدم ...

وایسادم تا اون فرد پیاده بشه و برم هزارتا فوش بارش کنم ...

ولی با دیدن کسی که دیشب قصد دست درازی به منو داشت سرمو چرخوندم...

با سرعت به سمت کلاس رفتم...

با یاد آوری اینکه اون پسرم داخل کلاس ما هست لعنتی به خودم فرستادم ...

× وارد کلاس شدم که صدای دخترایی که داشتن جیغ میزدن از ذوق مواجه شدم...

دختره: اوپاااااا...

× سرمو چرخوندم که با همون پسره مواجه شدم ...

با پوزخندی چندش نگام میکرد ...

از ترس سریع به سمت نیمکتم رفتم و روش نشستم ....

شاید قیافش ترسناک نباشه ولی با کاری که دیشب کرد ترسناک ترین آدمی بود که دیدم ...

اصلا چرا بچه ای توی این سن باید تفنگ داشته باشه...

اصلا چرا باید بهش بگند ارباب ...

هزاران تا سوال توی مغزم داشتن خاک می‌خوردن...
جواب این سوال هارو کی میخواد بده
که....


🌷ادامه دارد...✨

بابت اینکه دیر شد معذرت می‌خوام ... امیدوارم همتون توی امتحان هاتون موفق بشید ... برای همتون آرزوی بهترین هارو دارم تنکیو بای بای 😍⭐
دیدگاه ها (۱۳)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط