{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب سرخ سایه ها

پارت 1

جهت یاد آوری علامت ها:
جونگ کوک: _
ا.ت:+


ویو ا.ت

مه‌ای غلیظ مثل یه کفن سفید، کل کوچه‌های سنگیِ سولاریس رو گرفته بود. اصلاً نمی‌تونستم جلوی پام رو ببینم. صدای چک‌چک بارونِ سرد روی سنگ‌فرش‌ها، تنها چیزی بود که سکوتِ سنگینِ شهر رو می‌شکست.

به عنوان محقق آثار قدیمی اومده بودم اینجا، ولی از همون لحظه‌ای که از قطار پیاده شدم، حس می‌کردم یه چیزی داره نگام می‌کنه. نه یه آدم، چیزی که توی سایه‌ها قایم شده و با هر قدم من، اونم نفس می‌کشه.

یهو صدای برخورد فلز با سنگ، سکوت رو شکست. ایستادم. ضربان قلبم رو توی گوشم می‌شنیدم.

+ کسی اینجاست؟

صدام تو اون مه گم شد. هیچ جوابی نیومد، ولی دمای هوا یهو افت کرد. طوری که انگار افتاده بودم وسط زمستون. لرز به تنم افتاد. چشمم به یه سایه بلند و کشیده افتاد که از دل تاریکی بیرون اومد. انگار داشت بهم نزدیک می‌شد. یهو دو تا نقطه درخشان قرمز، توی سیاهیِ مطلقِ اون سایه خودنمایی کرد.

بوی تند گل‌های پژمرده و یه چیزِ فلزی که شک نداشتم خونه، توی دماغم پیچید. صدای قدم‌های سنگینش نزدیک‌تر شد... خیلی نزدیک‌تر.

نفسای سردش رو روی پوستم حس کردم. سایه کاملاً روبروم قرار گرفت و با یه صدای بم و لرزون که مثل کشیده شدن تیغ روی ابریشم بود، تو گوشم گفت:

_ اینجا برای آدم‌های زنده‌ی کنجکاو، جای مناسبی نیست... ا.ت.

اون اسمم رو می‌دونست! از ترس خشکم زد. وقتی نورِ ضعیفِ یه چراغِ نفتی قدیمی، صورتش رو روشن کرد، نفسم حبس شد. پوستش مثل مرمر سفید بود و چشمایی داشت که انگار کلِ تاریکیِ دنیا رو تو خودش جا داده بود.

هنوز تو شوک بودم. نمی‌تونستم تکون بخورم. جونگ‌کوک آروم دستش رو آورد بالا و با انگشتای یخ‌زده‌اش یه تار مو رو از روی صورتم کنار زد. پوستش سردتر از هر چیزی بود که تا حالا لمس کرده بودم.

_داری می‌لرزی... چرا؟ مگه نگفتم اینجا برای تو نیست؟

خواستم کمی برم عقب ، ولی پاهام سست شده بود. نزدیک بود بیفتم که بازوم رو گرفت. محکم و سرد، انگار می‌خواست مطمئن بشه که دیگه نمی‌تونم از چنگش فرار کنم.

+تو... تو کی هستی؟ از کجا اسمم رو می‌دونی؟
یهو یه پوزخندِ مرموز زد که لرزه به تنم انداخت. فاصله‌اش رو کمتر کرد. بوی عجیبی می‌داد؛ بوی خون و خاکِ نم‌خورده.

_توی سولاریس، سایه‌ها حرف می‌زنن و اونا همه‌چیز رو درباره‌ی کسی که قراره به زودی طعمه‌شون بشه، می‌دونن.

با کمی مکث گفتم

+داری تهدیدم می‌کنی؟

که دوباره با همون لحن سرد و جذابش گفت:

_نه، دارم بهت هشدار میدم. اگه تا قبل از طلوع خورشید اینجا رو ترک نکنی، دیگه راه برگشتی نداری... چون اون موقع دیگه خیلی دیره.

یهو با یه حرکت سریع دستش رو از روی بازوم برداشت و داخل یک لحظه، توی مه غلیظ غیب شد. انگار هیچ‌وقت اونجا نبود. فقط من موندم و سکوتِ وحشتناکِ کوچه. قلبم رو داشت از قفسه سینه‌ام می‌زد بیرون. می‌خواستم فرار کنم، ولی یه حسِ احمقانه توی قلبم می‌گفت که این تازه شروعِ یه بازیِ خطرناکه.....

ادامه دارد.......💫

اگه از فیک خوشتون اومد داخل کامنتا بگین💫🎀


🎀💫لایک و بازنشر یادتون نره کیوتام💫🎀
دیدگاه ها (۰)

قلب سرخ سایه ها

قلب سرخ سایه ها

پارت ۱۱:عمو های من مافیان

زیر نورِ ماهِ سئولهوا سرد بود، اما نه به اندازه‌ی سرمایِ بیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط