{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۶

پارت۶
پرورشگاه
orphanage

زنه:بله نیاز داریم
ا.ت:پس من کی بیام برای مصاحبه
زنه:فردا از ساعت ۷ صبح تا ۱۱میتونید بیاید و حتما مدارکتون و تجربیاتتون رو داخل برگه به صورت نوشته همراهتون بیارید
ا.ت:بله چشم پس فردا ساعت ۷تا۱۱با مدارک میبینمتون
دیگه هیچ صدایی نیومد
قطع کرده بود بیشعور
سویون:چی گفت
ا.ت:فردا بین ساعت ۷تا۱۱ برای مصاحبه با مدارک
رو وون:همچینم بد نیستی تو حرف زدن
ا.ت:چی میگی ندیدی به تته پته افتاده بودم
چو:نه نونا خیلیم خوب بود
سویون:بخش مهمش مونده
ا.ت:چی
سویون:انتخاب لباس
ا.ت:همونو میپوشم که برای کنکور پوشیدم
رو وون:نمیدونم کدومو میگی پاشو بپوش
رفتم سمت کمد لباسرو درآوردم
سه تاشونم انداختم بیرون لباسرو پوشیدم
ا.ت:اوو چه خوشگل شدم(اسلاید دوم)
ا.ت:بیاید توو
رو وون:یاا اونی فک کنم روت کراش زدم
سویون:هوی اون زنه منه
ا.ت:ول‌کنید عه
خوب شدم ؟
چو:نونا فکم خیلی محکم خورد زمین
ا.ت:پس همینو میپوشم
مرسی از نظرات خوبتون عزیزان
چو:رسمی‌حرف نزن عادت ندارم
ا.ت:عادت کن عزیزم
خب گمشید بیرون عوض‌کنم اینارو
سریع عوض کردم اومدن تو نشستن رو تختاشون من رفتم حیاط
به آسمون نگاه کردم کم کم داشت تاریک میشد
چقدر زمان زود میگذره
امیدوارم این چند روز‌خوب پیش بره
و نخوره تو ذوقم
برگشتم داخل
یکی از بچه ها:ا.ت فردا خبر‌کنکور‌ میادا
ا.ت:اره خبر دارم
ببینم چیکار‌کردی دختر
امیدورام فردا رقم خوبیو ببینم حتی به دو رقمیم راضیم ولی زیر بیست
دلم نمیخواست برم داخل اتاق
نمیدونستم چیکار کنم میخواستم ذهنمو خالی کنم
رفتم سمت اتاق لی در زدم
لی:بله
ا.ت:لی جون میشه برم بیرون ورزش کنم
لی:برو مراقب باش
ا.ت:مرسی
رفتم لباسامو عوض‌کردم گوشی و هنزفریمم برداشتم زدم بیرون
دو قدم نرفته گوشیم زنگ خورد
ناشناس بود
ا.ت:بله بفرمایید
صدای زن بود:سلام از شرکت....تماس میگیرم
ا.ت:بله شناختم بفرمایید
زنه:عذرخواهی میکنم ولی‌مثل اینکه از قبل کارآموز گرفته بودیم
ا.ت:جدی چه جالب باشه 
زنه: بازم معذرت میخوام
ا.ت:نه بابا این چه حرفیه
گوشیو قطع کردم
خب این از اولیش
اولیش اینجوریه بقیش چی‌میشه
پیش‌میاد ا.ت
هنزفری و گذاشتم گوشم پلی لیست موردعلاقمو پلی کردم
شروع کردم به دوییدن
بعد از نیم ساعت یکم راه رفتم
حدود یکی دو کیلومتر شد شایدم بیشتر
تصمیمم این بود برگشتو با سرعت برم
زیاد واینستادم
اولشو دوباره آروم رفتم ولی بعد از دو دیقه استارت زدم
تو یه ربع رسیدم جلودر پرورشگاه

ویو کوک
صبح بیدار شدم دیدم یه چیزی رو دستم سنگینی میکنه
اخه این اینجا چیکار میکنه کله جیمین
یکی زدم تو شکمش پرید
کوک:مگه اتاق نداری
جیمین:روانی چرا میزنی منو
کوک:دوس دارم
تو اتاق من چیکار میکنی آخه
جیمین:سرد بود اتاقم
کوک:بهونه خوبیه
جیمین:چه بهونه ای آخه
کوک:یعنی نترسیدی
جیمین:چ.چی
چرا بترسم
کوک:خودم بودم دیشب
جیمین:درمورد چی حرف میزنی
کوک:خودتو نزن به اون راه
جیمین:کدوم راه
کوک:هعیی
جیمین:باشه بابا اره ترسیدم ولی تو مرض داری اخه
کوک:خیلیم بد ترسیدی اره
جیمین:مگه ندیدی ریدم به خودم
کوک:ولی من نبودم دیشب یعنی کی‌میتونه باشه
جیمین:زر نزن دیگه
کوک:جدیم من نبودم من دیشبم مثل‌چی خوابم برد
جیمین:دیگه نمیمونم تو این خونهه
کوک:چرا خیلی خوبه که
جیمین:جن داره
کوک:هر جور راحتی
حالا صبحونه میخوری میری‌یانه
.
.
.
#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین
#فیک_بی تی اس #فیک_تهیونگ #فیک_جین #فیک_نامجون
#فیک_جیهوپ #فیک_شوگا #فیک_تهکوک #فیک_نامجین #فیک_یونمین #بی تی اس
#کره_جنوبی #کیپاپ
دیدگاه ها (۰)

پارت۵پرورشگاهorphanageلی:بیا تودرو باز کردم نشسته بود پشت می...

هعیی 😭...#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین#فیک_بی تی اس #فیک_ته...

داشتم آماده میشدم که کوک در زد کوک : پرنسسم من اومدم خونه لب...

Love in the dark③⑨دستمو محکم‌تر توی دستش فشردم و آروم گفتم:ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط