{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷

پارت ۷
پرورشگاه
orphanage

جیمین:میخورم
کوک:اخه میترسم جنا اذیتت کنن موقع غذا خوردن
جیمین:میرم
کوک:باشه خدافظ
بلند شدم دست و صورتمو مرتب کردم رفتم اشپز‌خونه هر چی که تو یخچال میشد به عنوان صبحونه خورد گذاشتم رو میز
بعد از صبحونه همه چیو جمع کردم رفتم حاظر شم برا شرکت ساعت تقریبا۸بود
تا ۹باید میرفتم شرکت
کت و شلوار‌مشکی‌پوشیدم با ساعتم و موهامو درست کردم
نیم ساعت طول‌کشید کلا عطر تندمو زدم
یکی‌از سوییچارو برداشتم
رفتم پارکینگ
شانسی شانسی ماشینم با لباسم ست شد
ماشینو روشن کردم راه افتادم سمت شرکت
مامانم زنگ زد
کوک:بله
م.کوک:کجایی پسرم
کوک:دارم میرم شرکت
م.کوک:با لیا حرف زدی؟
کوک:درمورد چی
م.کوک:ازدواجتون
کوک:هنوز قطعی نیست
م.کوک:غلط کردی
کوک:کار دارم فعلا
قطع کردم کی بود زنگ زد
نامی بود
زنگ زدم بهش
نامی:کجایی
کوک:۱۰دیقه دیگه میرسم
نامی:باشه
کوک:چیزی شده
نامی:یکی‌اومده میگه زنته
کوک:نزار بره تو دفترم
نامی:حله منتظرم
قطع کرد
کی زنم شد خودم خبر‌ندارم
ماشینو پارک کردم رفتم داخل همه بهم تعظیم کردن
رفتم رو به رو آسانسور مدیرعامل
وارد شدم
دفترم طبقه آخر بود آسانسور وایساد
در باز شد دیدم دو نفر لیا رو نگه داشتن یه طرف نامی نشسته پشت میزش همه یهو منو نگاه کردن
نامی:خوب شد اومدی اینو یکاری کن
کوک:نمیشناسمش
لیا:کوک یعنی چی
با عصبانیت گفتم
کوک:کسی‌بهت همچین اجازه ای نداده تو محله کارم منو اینجوری صدا بزنی
لیا بغض کرده بود
لیا:یعنی چی‌ مگه من زنت نیستم
کوک:تو خیالت
لیاعصبی شد دستاشو محکم کشید از دست اون دونفر
کیفش که افتاده بود زمین برداشت
لباسشو مرتب کرد رفت سمت آسانسور
کوک:دیگه اینجا پیدات نشه
جواب نداد سوار اسانسور شد و در بسته شد
یه نفس راحت کشیدم
نامی:کی‌بود
کوک:بیا اتاق حرف بزنیم
رفتم داخل اتاق نامیم پشتم اومد
نامی:خب
کوک:این دختره دختر داییمه
مامانم مجبورم کرده باهاش ازدواج کنم، خیلی رومخه
واقعا موندم چیکار‌کنم.
نامی:خب سخت شد ویتونی بعد از یه مدت ولش کنی
کوک:به همین راحتی نمیشه از شر این کنه خلاص شد
نامی:اره واقعا از ساعت ۸اینجا‌بود
کوک:واقعا
نامی:اره بابا انقدر زور زد بره تو دفترت
کوک:حتما میخواست یه کاری کنه
نامی:شاید .من میرم کار داشتی بگو
نامی رفت بعد از بسته شدن در چند ثانیه خیره موندم به در
دستمو گذاشتم روی میز سرمو انداختم پایین
کوک:از صبح اعصابمو خورد کرد
کتمو درآوردم صندلیو کشیدم عقب نشستم
هنوز تصویر لیا جلو چشام بود نگاه پر از توقعش با اون بغض فک کرده من گول بازیاشو میخورم
دستمو کشیدم رو صورتم
کوک:این داستان تمومی نداره
چند تا فایل روی لپ تاب باز بود
گزارش ها، قراردادها،اسم شرکت های پوششی...
زنگ زدم نامی
نامی:بله
کوک:کارآموز جدید داریم
نامی:فعلا نه
کوک:خبری شد بگو
نامی:اوکی فقط یه ساعت دیگه با سهام دارا جلسه داری
کوک:حله مرسی
گوشیو گذاشتم

ویوا.ت
رفتم داخل سمت اتاق لی
در زدم
لی:بیا تو
ا.ت:سلامم
لی:سلام دخترم
ا.ت:اولین شرکتی که زنگ زدم برای مصاحبه اولش گفتن فردا بین ساعت ۷تا۱۱برم.ولی بعدش که مشخصاتمو فرستادم زنگ زدن که کسه دیگه ای اومده و اینا الان باید برم به یه شرکت دیگه زنگ بزنم
لی:خب اشکال نداره مطمئنم شرکت بعدی قبول میشی
ا.ت:خب همینو میخواستم بگم دیگه من میرم زنگ بزنم
لی:برو
درو بستم رفتم تو اتاق خودم
بچه ها نگام کردن
سویون یه جوری نگام میکرد
سویون:چته چیشده
ا.ت:شرکته زنگ زد گفت نرم
رو وون:چراا
ا.ت:گفت یکی دیگه استخدام شده
چو:اشکال نداره بیا زنگ بزنیم به بعدی
ا.ت:خب شرکت...
.
.
.
#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین
#فیک_بی تی اس #فیک_تهیونگ #فیک_جین #فیک_نامجون
#فیک_جیهوپ #فیک_شوگا #فیک_تهکوک #فیک_نامجین #فیک_یونمین #بی تی اس
#کره_جنوبی #کیپاپ
دیدگاه ها (۰)

میتونم در برابرش زانو بزنم😭...#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین...

پارت۶پرورشگاهorphanageزنه:بله نیاز داریم ا.ت:پس من کی بیام ب...

داشتم آماده میشدم که کوک در زد کوک : پرنسسم من اومدم خونه لب...

عشق دروغین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط