{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اون موقع ها همیشه منتظر پنجشنبه جمعه بودم که برم خونه روس

اون موقع ها همیشه منتظر پنجشنبه جمعه بودم که برم خونه روستایی بابابزرگم،همیشه تو مدرسه و زنگای تفریح مشقامو مینویشتم که میرم خونه فقط راه بیوفتیمو درسام اذیتم نکنه چون تند تند مینوشتم همیشه خدا خطم بد میشد و همیشه تو مدرسه بخاطر این تحقیرم میکردن ولی برام مهم نبود چون ذوق دیدن بابا بزگمو اون تخم مرغ عسلیو لقمه های نون پنیر مامانبزرگ خیلی بیشتر از اینا بود که منو از پا دربیاره.
وقتایی که اونجا بودم صبح که میشد با سر و صدای بابا بزرگم بیدار میشدمو ایقدر مامانبزگو توی خوابش اذیت میکردم که بیدار شه و برام صبحانه درست کنه یا بابا بزرگم برام تخم مرغ عسلی درست کنه همه چی خوب بود تا اون روز لعنتی اومد روزی که بهمون خیر رسید بابا بزرگم آلزایمر گرفته خیلی دنبال راه درمانش رفتیم ولی دیگه دکترا جوابش کردن
و الان.......
بابا بزرگم حتا منو یادش نیست......
مامانبزرگم نتونست قصه رو تحمل کنه و دیگه خونه مادر بزرگه خنده ای توش نبود........

اینم کار خودمه چطوره؟
(تموم متنایی که می‌نویسم غیر واقعی هستن)
دیدگاه ها (۱۶)

بهتر از این نمیشه😒

فالو شه @wwww_o

مادر بزرگم وقتی بچه بودمو سرما می‌خوردم به پدرمو مادرم می‌گف...

واییی این چقدر شبیه توعههههه@kim_selin_v

پارت ۲ .............چیکارتون کردم ؟ویو نومی :بعدمدرسه داشتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط