پارت نهم《حساب شده》
پارت نهم《حساب شده》
《Custom kiss》
+با...با دوستم
×خوب...زود باش بیا بریم...من کار دارم...
(جونگ کوک؛ تهیونگ رو میبره پایین...سر میزی که بود)
ویو تارا:
اههه...پس چرا انقدر طول کشید...
حوصلم سر رفته بود و نمیدونستم باید تنهای چیکار کنم که...
تارا: وای این عینک تهیونگ که...
حتما بخاطر همین دیر کرده...
چطوری بدون عینک رفت؟
اصلا چطوری تونست عینکش رو یادش بره؟!
واییی کلی سوال تو ذهنم بود و خواستم برم دنبال تهیونگ که...
×خیلی خوب...بیا اینم از میز و صندلیت...
+مم...ممنونم
سرم رو انداختم پایین و با لمس کردن صندلی رو پیدا کردم و نشستم...
تارا: ت...تهیونگ!
با تعجب و لکنت زبان نگاش میکردم...اونم با سر پایین داشت ریز ریز نگام میکرد...
سرم رو بالا گرفتم و یه مرد قد بلند رو دیدم که...
×خوب بیا اینم از میزت...دوستت و...
با یه لبخند شرور و شیطنت امیز بهش نگاه کردم و ادامه دادم...
×عینکت...
تارا:عینکت؟!
با یه حالتی که تعجب از صورتم سرازیر بود بهش نگاه کردم و گفتم...
تارا: ببخشید اتفاقی افتاده بود؟
آخه من دوست شم.. و خب راستش ایشون عین...
حرفم کامل نشده بود که پرید وسط حرفم و با به پوزخند گفت...
×عیبی نداره...من دیگه باید برم...روز خوبی داشته باشید آقای تهیونگ
وبا یه پوزخند مرموز از اون میز...دور شدم...
"صحبتهای تارا و تهیونگ"
+من وقتی مطمئن شدم که رفته...آروم سرم رو بلند کردم و با داغی که رو گونه هام حس میکردم این طرف و اون طرف رو بررسی میکردم تا شاید...
تارا: آهای تهیونگ...
دستم رو کوبیدم رو میز و با یه حالت ضایع صورتم رو اعصبانی نشون دادم...
+غرق در افکارم بودم که تارا حواسم رو پرت کرد...به خودم اومدم...عینکم رو از رو میز برداشتم و گذاشتم و بهش خیره شدم...
+بله؟
تارا: باز چیکار کردی؟
چطوری تونستی بدون عینک بری؟...
اصلا چطوری عینکت رو یادت رفت؟؟؟
میخواستم مابقی سوالاتم رو ازش بپرسم که انگشت اشاره اش رو گذاشت جلو لبام و مانع شد...
+سوسسس...آروم تر تارا...
با یه حالت مرموز و مراقب که داشتم این طرف و اون طرف رو چک میکردم...عینکم رو دادم بالا و ادامه دادم...
+میدونم کلی سوال تو ذهنت داری...
ولی اول باید از اینجا بریم...
تارا: اممم...آخه چرا؟
ما که هنوز غذا مون نیومده....
+با جمله آخر تارا یلحظه یادم اومد براچی اومدیم اینجا....
درجا خشکم زد...با چشمای گرد شد بهش نگاه کردم...اونم همینطور...پس بهش گفتم...
+بعد از غذا خوردن...
تارا: باشه...
من دیگه چیزی نگفتم و درگیر افکارم شدم...تهیونگ برای چی داشت اینقدر زیر زیرکانه رفتار میکرد...مگه کسی دنبال شه؟ همین کاراش باعث میشد بیشتر بیشتر کنجکاو بشم...
[تهیونگ و تارا بعد از تموم کردن غذاهاشون خواستن که حساب کنن ولی]
+یعنی چی؟ کی حساب کرده؟
یه نگاه به تارا انداختم که شاید نکنه اون حساب کرده باشه...چشمام رو ریز کردم و به حالت شاکی گفتم...
+تارا نکنه تو حساب کردی؟
تارا: نه...نه به جون خودم من حساب نکردم...
گارسون: آقای محترم گفتم که غذای شما موقع خوردن حساب شده...پس الان می تونید تشریف ببرید...
×چیشده؟!
~~~
نویسنده صحبت میکنه:
ببخشید که اینقدر طولش دادم👈👉
راستش مشکلی پیش اومده بود...
اما خلاصه امیدوارم لذت برده باشید و دوست داشته باشید
فردا سه تا پارت طولانی خواهیم داشت💅
《Custom kiss》
+با...با دوستم
×خوب...زود باش بیا بریم...من کار دارم...
(جونگ کوک؛ تهیونگ رو میبره پایین...سر میزی که بود)
ویو تارا:
اههه...پس چرا انقدر طول کشید...
حوصلم سر رفته بود و نمیدونستم باید تنهای چیکار کنم که...
تارا: وای این عینک تهیونگ که...
حتما بخاطر همین دیر کرده...
چطوری بدون عینک رفت؟
اصلا چطوری تونست عینکش رو یادش بره؟!
واییی کلی سوال تو ذهنم بود و خواستم برم دنبال تهیونگ که...
×خیلی خوب...بیا اینم از میز و صندلیت...
+مم...ممنونم
سرم رو انداختم پایین و با لمس کردن صندلی رو پیدا کردم و نشستم...
تارا: ت...تهیونگ!
با تعجب و لکنت زبان نگاش میکردم...اونم با سر پایین داشت ریز ریز نگام میکرد...
سرم رو بالا گرفتم و یه مرد قد بلند رو دیدم که...
×خوب بیا اینم از میزت...دوستت و...
با یه لبخند شرور و شیطنت امیز بهش نگاه کردم و ادامه دادم...
×عینکت...
تارا:عینکت؟!
با یه حالتی که تعجب از صورتم سرازیر بود بهش نگاه کردم و گفتم...
تارا: ببخشید اتفاقی افتاده بود؟
آخه من دوست شم.. و خب راستش ایشون عین...
حرفم کامل نشده بود که پرید وسط حرفم و با به پوزخند گفت...
×عیبی نداره...من دیگه باید برم...روز خوبی داشته باشید آقای تهیونگ
وبا یه پوزخند مرموز از اون میز...دور شدم...
"صحبتهای تارا و تهیونگ"
+من وقتی مطمئن شدم که رفته...آروم سرم رو بلند کردم و با داغی که رو گونه هام حس میکردم این طرف و اون طرف رو بررسی میکردم تا شاید...
تارا: آهای تهیونگ...
دستم رو کوبیدم رو میز و با یه حالت ضایع صورتم رو اعصبانی نشون دادم...
+غرق در افکارم بودم که تارا حواسم رو پرت کرد...به خودم اومدم...عینکم رو از رو میز برداشتم و گذاشتم و بهش خیره شدم...
+بله؟
تارا: باز چیکار کردی؟
چطوری تونستی بدون عینک بری؟...
اصلا چطوری عینکت رو یادت رفت؟؟؟
میخواستم مابقی سوالاتم رو ازش بپرسم که انگشت اشاره اش رو گذاشت جلو لبام و مانع شد...
+سوسسس...آروم تر تارا...
با یه حالت مرموز و مراقب که داشتم این طرف و اون طرف رو چک میکردم...عینکم رو دادم بالا و ادامه دادم...
+میدونم کلی سوال تو ذهنت داری...
ولی اول باید از اینجا بریم...
تارا: اممم...آخه چرا؟
ما که هنوز غذا مون نیومده....
+با جمله آخر تارا یلحظه یادم اومد براچی اومدیم اینجا....
درجا خشکم زد...با چشمای گرد شد بهش نگاه کردم...اونم همینطور...پس بهش گفتم...
+بعد از غذا خوردن...
تارا: باشه...
من دیگه چیزی نگفتم و درگیر افکارم شدم...تهیونگ برای چی داشت اینقدر زیر زیرکانه رفتار میکرد...مگه کسی دنبال شه؟ همین کاراش باعث میشد بیشتر بیشتر کنجکاو بشم...
[تهیونگ و تارا بعد از تموم کردن غذاهاشون خواستن که حساب کنن ولی]
+یعنی چی؟ کی حساب کرده؟
یه نگاه به تارا انداختم که شاید نکنه اون حساب کرده باشه...چشمام رو ریز کردم و به حالت شاکی گفتم...
+تارا نکنه تو حساب کردی؟
تارا: نه...نه به جون خودم من حساب نکردم...
گارسون: آقای محترم گفتم که غذای شما موقع خوردن حساب شده...پس الان می تونید تشریف ببرید...
×چیشده؟!
~~~
نویسنده صحبت میکنه:
ببخشید که اینقدر طولش دادم👈👉
راستش مشکلی پیش اومده بود...
اما خلاصه امیدوارم لذت برده باشید و دوست داشته باشید
فردا سه تا پارت طولانی خواهیم داشت💅
- ۱۴۳
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط