{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفتم《بخش دوم از زندگی جونگ کوک》

پارت هفتم《بخش دوم از زندگی جونگ کوک》
《Custom kiss》
خان: ببین پسر...تو رستوران من کار کردن...کار هرکسی نیست...
کسی که وای می ایسته بجای من مدیریت میکنه...این خودش یه کار بزرگه...تو که دیگه باید به خودت ببالی

پدرم راست میگفت تو تمام این سالا...از بچگیم... پدرم به رستورانش خیلی حساس بود...خیلی

اما شاید هم چون من کارای بزرگتری براش کردم...نمیتونم یه مدیریت رو به چشم بزرگی بهش نگاه کنم...چون...چون باعث میشه فک کنم از چشم پدرم افتادم

و خب این نقطه ضعفه منه، بدترین کار منه...دلم میخواستم همیشه هرکاری میکردم پدرم منو ببینه...بهم افتخار کنه...

جا رو پاش بزارم...بهم اعتماد داشته باشه...بگه این پسره منه...

به بودنش افتخار میکنم...بنابراین هرکاری که ازم میخواست رو براش انجام میدادم تا من رو به عنوان پسرش ببین ولی...نمیدید

پس اگه این تنها خواستش از من بود حتی اگه بر علیه ام بود یا داشت امتحانم میکرد...باید بگم که...دلم نمیخواد تو این امتحان ببازم پس بهش گفتم...

×چشم پدر...ببخشید که نظر دادم

خان سرش رو به نشون رضایت تکون میده و بلند میشه...

و با بلند شدن خان همه از سر میز بلند میشن جز نونا...

اون واجب نیست بلند بشه...چون خودش از پدرم بزرگ تره...اما با اینحال مثل بقیه ما همیشه برا پدرم بلند میشه و عین یک آدم عادی زندگی میکنند...

گویا که اصلا وارث بزرگترین فرد در این شهر سئول باشد...

بعد از رفتن پدرم...همگی از سر میز بلند شدیم و طبق معمول بدون هیچ صحبتی سراغ کارهایمان رفتیم.‌..

عادت کرده بودیم...
هر روز بدون هیچ صبحتی، کنار میز پیش هم می نشستیم...بدون مکالمه ای...بدون عاطفه ای...حتی بدون خداحافظی...سکوت در این عمارت به قدری سنگین است که گویا ده تا فیل یا شاید هم بیشتر، روی شونه هایت نشسته باشد و سنگینی کند...

در این عمارت...
وجودت برای دیگران آزاردهنده است ولی خودت انقدر بی حوصله و دمغ هستی که وجود خودت را حس نمیکنی...و فقط تنفرها را حس میکنی...

یا دل های که تیره تر و تاریک تر از رنگ تاریکی شب ها هستند...

خلاصه زندگی در این تاریکی...به یک نور نیاز دارد...نوری که هیچ وقت خاموش نشود...حتی در برابر طوفان...

........................................................
کم کم آماده شدم و رفتم سوار ماشین شدم و پیش به سوی رستوارن بابام...

به خودم موقع خارج شدن از خونه گفتم که...

جونگ کوک امروز کارت رو خیلی خوب باید انجام بدی تا بابات بفهمه اینجور چیزا رو روی هوا هم میتونی انجام بدی

توی فکر بودم که رسیدم به رستوران...
چشمام گشاد شد‌...دهنم باز مونده بود...
چطور من تاحالا ایجا رو ندیده بودم...

از ماشین پیاده شدم و خدمه ها اومدن ماشین رو بردن پارکینگ رستوران...
همینکه وارد شدم...همه برام تعظیم کردن...گویا که من رو میشناختن...

آروم از وسط خدمه های که برام تعظیم کرده بودم رد شدم...

خلاصه بعد هزارتا پیچ بازی رفتم بالا...اتاق کار بابام...امروز صب کلیدش رو برام داده بود...پس باز کردم و رفتم داخل...

چه جای باحالی...بزرگ...لوکس...بوی عطر و خنکی هوا تو فضای اتاق پیچیده بود...

درست قبلا از اینکه بیام...نق نق میکردم...ولی الان میفهمم اونقدرا بد نبود...

کتم رو انداختم رو مبل چرمی که کنار پنجره بود...خودمم رفتم نشستم رو صندلی بابام...پاهام رو انداختم رو میز...
و چشمام رو بستم و سیاهی

تا اینکه صدای اومد...
تق...اخ

^پایان^
دیدگاه ها (۸)

پارت هفتم《زندگی جونگ کوک پسر خان》《Custom kiss》ویو جونگ کوک ا...

پارت ششم《مزاحم》《Custom kiss》 تق...آخسرش رو بلند میکنه ولی چی...

فیک«shadow in mirror»*ویوی صبح*`ویوی میا`امروز هم مثل همیشه ...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط