این پارت رو فراموش کرده بودم
[Part⁵] __☆_The sweetest oblivion_☆__
《شیرین تیرین فراموشی》
الینا_
آدریانا:" اما من لباس نمایشیام رو دوست دارم." حالا اشک هاش درحال ریختن بود.
آدریانا:" و آقای خرگوش چی؟"
سر بزرگ خرگوش رو از روی تخت برمی داره و کنارش میذاره.
الینا:"خب... من مطمئن نیستم که سیاست های حمل و نقل کره شمالی چطوره، اما حدس میزنم آقای خرگوش قبول نشه."
روی تخت پرت میشه و ناله میکنه.
آدریانا:"کوبا چی؟"
الینا:"احتمالاً گزینه بهتریه."
سرش رو تکون میده انگار که این خوبه.
آدریانا:" من یک نمایش آلیس در سرزمین عجایب دارم." اشک هاش رو پاک میکنه و دیگه گریهاش تموم شده.
الینا:" توچه نقشی داری؟"
میدونستم که آلیس نیست. خواهرم هیچ چیزی که اصلی یا بلوند باشه رو دوست نداره.
آدریانا:"گربه چشایر." لبخند میزنه.
الینا:" آره، این به تو میاد." به کمد میرم و یک پیراهن مشکی با بند های نازک پیدا میکنم که میتونه برای ناهار بپوشه.
پیدا کردنش کمی طول میکشه چون بین یک لباس لِجند آف زلدا و یک لباس پیتر پن جا شده بود.
پیراهن رو روی تختش میذارم.
الینا:"بهتره آماده بشی. تقریباً همه اینجا هستن."
آدریانا:"رایان با من قطع رابطه کرد." این روبا چهرهای بی احساس میگه.
چهرهام نرم میشه.
الینا:"متاسفم، آدریانا."
آدریانا:"نمیفهمه چرا دارم ازدواج میکنم و نمی خواد دیگه من رو ببینه. پس، باید من رو دوست نداشته باشه، درسته، الینا؟."
با چشمان بزرگ قهوهای به من نگاه میکنه.
من تردید میکنم.
باید به خواهرم منطق رو توضیح بدم و کمی از درد دلش کمکنم، یا اینکه مثل چسب زخم سریع بهش بگم؟
الینا:"درسته."
سرشرو تکون میده.
آدریانا:" زود میام پایین."
[چند دقیقه بعد]
الینا_
من پایین بودم و داشتم از دور یک گوشه در راهرو و نزدیک کتابخونه راه میرفتم که با چیزی گرم و محکم برخورد کردم. نفسام بند اومد و مجبور شدم یک قدم به عقب برم. قبل از اینکه نگاه کنم، میدونستم باکی برخورد کردم.
روشو.
احساس ناامیدی مثل شعلهای که روشن شده توی بدنم پخش شد. دیگه توی لابی پر از مردم نبودیم، بلکه کاملاً تنها بودیم. انقدر ساکت بود که میتونستم صدای تپش قلبم رو توی سینهام بشنوم.
یک قدم دیگه به عقب برداشتم، انگار که میخواستم تعادل بگیرم، ولی بیشتر برای این بود که خودم رو از دسترسش دورکنم، یه نوع غریزه بقا که فعال شده بود.
اون توی یک کت و شلوار خاکستری و یک کروات مشکی صاف ایستاده بود. توی این راهرو بزرگ تر به نظر میرسید. یا شاید این راهرو فقط کوچیک بود؟ نه، به نظر میرسید که یک راهروی معمولیه. اوف، خودت رو جمع جور کن، الینا.
به من نگاه میکرد انگار که داره برنامه تلویزیونی حیوانات رو تماشا میکنه__مثل اینکه من یک گونه دیگهام و احتمالاً یه سرگرمی خستهکننده. یک گوشی موبایل توی یکی از دست هاش داشت و فکر کردم داره یک تماس خصوصی میگیره.
راهرو بیشتر شبیه یک طاقچه با قوس هایی بودکه پشت پله ها قرار داشت. چند گیاه بزرگ توی گلدون دید ما رو از سالن اصلی مسدود کرده بود و یک لامپ شیشهای سبز روی میز کنار، نورکم سویی به محیط می تابوند. با این حال، انقدر روشن بود که میتونستم درخشش بیصبری رو توی نگاهش ببینم.
نیکو:"میخوای اینجا باستی و به من زل بزنی یا حرکت میکنی؟"
من پلک زدم.
الینا:"و اگه بگم می خوام اینجا بمونم و بهت زل بزنم؟"
این جمله از دهنم در اومد قبل از اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم و ناگهان آرزو کردم که میتونستم کلماتم رو پس بگیرم. من هیچ وقت با کسی اینطور صحبت نکرده بودم__
به خصوص با یک رئیس__تو عمرم. معدهام مثل یک تابگردان چرخید.
باگوشی توی دستش، انگشت شستش رو بالا آورد و به فکش زد. تصور کردم که داره فکر میکنه چطور میخواد یک فرد رو بکشه.
یک قدم به جلو برداشت.
مثل اینکه ما دوقطب یک آهنربا بودیم، من یک قدم به عقب بر داشتم.
دستش رو به کناری انداخت و ذرهای سرگرمی توی چشماش زنده شد انگار که من یک تردستی انجام دادم که اون رو سرگرم کرده. ناگهان حسکردم که نمی خوام سرگرمی اون باشم. و حس اینو داشتم که واقعا هستم.
نیکو:"فکر میکردم سوییت ابیلی واقعا شیرین باشه."
چطور اسم مستعارم رو میدونست؟
نمیدونم چه چیزی به سرم اومد، اما ناگهان احساس آزادی ای از اون اسم کردم__شاید چون اون هرگز اون دختر رو ندیده بود. می خواستم کسی متفاوت باشم. به خصوص برای اون، به دلایلی غیر قابل توضیح.
الینا:"خب، فکر میکنم هر دوی ما فریب خوردیم. اینجا من فکر میکردم یک آقا وقتی به یک خانم برخورد میکنه، عذرخواهی میکنه."
نیکو:"به نظر میرسه کسی فکر و خیالاتی داره." این رو با لحن خاصی گفت.
یک ضربان عجیب توی سینهام شروع شدو سرم رو تکون دادم.
《ادامه دارد》
《شیرین تیرین فراموشی》
الینا_
آدریانا:" اما من لباس نمایشیام رو دوست دارم." حالا اشک هاش درحال ریختن بود.
آدریانا:" و آقای خرگوش چی؟"
سر بزرگ خرگوش رو از روی تخت برمی داره و کنارش میذاره.
الینا:"خب... من مطمئن نیستم که سیاست های حمل و نقل کره شمالی چطوره، اما حدس میزنم آقای خرگوش قبول نشه."
روی تخت پرت میشه و ناله میکنه.
آدریانا:"کوبا چی؟"
الینا:"احتمالاً گزینه بهتریه."
سرش رو تکون میده انگار که این خوبه.
آدریانا:" من یک نمایش آلیس در سرزمین عجایب دارم." اشک هاش رو پاک میکنه و دیگه گریهاش تموم شده.
الینا:" توچه نقشی داری؟"
میدونستم که آلیس نیست. خواهرم هیچ چیزی که اصلی یا بلوند باشه رو دوست نداره.
آدریانا:"گربه چشایر." لبخند میزنه.
الینا:" آره، این به تو میاد." به کمد میرم و یک پیراهن مشکی با بند های نازک پیدا میکنم که میتونه برای ناهار بپوشه.
پیدا کردنش کمی طول میکشه چون بین یک لباس لِجند آف زلدا و یک لباس پیتر پن جا شده بود.
پیراهن رو روی تختش میذارم.
الینا:"بهتره آماده بشی. تقریباً همه اینجا هستن."
آدریانا:"رایان با من قطع رابطه کرد." این روبا چهرهای بی احساس میگه.
چهرهام نرم میشه.
الینا:"متاسفم، آدریانا."
آدریانا:"نمیفهمه چرا دارم ازدواج میکنم و نمی خواد دیگه من رو ببینه. پس، باید من رو دوست نداشته باشه، درسته، الینا؟."
با چشمان بزرگ قهوهای به من نگاه میکنه.
من تردید میکنم.
باید به خواهرم منطق رو توضیح بدم و کمی از درد دلش کمکنم، یا اینکه مثل چسب زخم سریع بهش بگم؟
الینا:"درسته."
سرشرو تکون میده.
آدریانا:" زود میام پایین."
[چند دقیقه بعد]
الینا_
من پایین بودم و داشتم از دور یک گوشه در راهرو و نزدیک کتابخونه راه میرفتم که با چیزی گرم و محکم برخورد کردم. نفسام بند اومد و مجبور شدم یک قدم به عقب برم. قبل از اینکه نگاه کنم، میدونستم باکی برخورد کردم.
روشو.
احساس ناامیدی مثل شعلهای که روشن شده توی بدنم پخش شد. دیگه توی لابی پر از مردم نبودیم، بلکه کاملاً تنها بودیم. انقدر ساکت بود که میتونستم صدای تپش قلبم رو توی سینهام بشنوم.
یک قدم دیگه به عقب برداشتم، انگار که میخواستم تعادل بگیرم، ولی بیشتر برای این بود که خودم رو از دسترسش دورکنم، یه نوع غریزه بقا که فعال شده بود.
اون توی یک کت و شلوار خاکستری و یک کروات مشکی صاف ایستاده بود. توی این راهرو بزرگ تر به نظر میرسید. یا شاید این راهرو فقط کوچیک بود؟ نه، به نظر میرسید که یک راهروی معمولیه. اوف، خودت رو جمع جور کن، الینا.
به من نگاه میکرد انگار که داره برنامه تلویزیونی حیوانات رو تماشا میکنه__مثل اینکه من یک گونه دیگهام و احتمالاً یه سرگرمی خستهکننده. یک گوشی موبایل توی یکی از دست هاش داشت و فکر کردم داره یک تماس خصوصی میگیره.
راهرو بیشتر شبیه یک طاقچه با قوس هایی بودکه پشت پله ها قرار داشت. چند گیاه بزرگ توی گلدون دید ما رو از سالن اصلی مسدود کرده بود و یک لامپ شیشهای سبز روی میز کنار، نورکم سویی به محیط می تابوند. با این حال، انقدر روشن بود که میتونستم درخشش بیصبری رو توی نگاهش ببینم.
نیکو:"میخوای اینجا باستی و به من زل بزنی یا حرکت میکنی؟"
من پلک زدم.
الینا:"و اگه بگم می خوام اینجا بمونم و بهت زل بزنم؟"
این جمله از دهنم در اومد قبل از اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم و ناگهان آرزو کردم که میتونستم کلماتم رو پس بگیرم. من هیچ وقت با کسی اینطور صحبت نکرده بودم__
به خصوص با یک رئیس__تو عمرم. معدهام مثل یک تابگردان چرخید.
باگوشی توی دستش، انگشت شستش رو بالا آورد و به فکش زد. تصور کردم که داره فکر میکنه چطور میخواد یک فرد رو بکشه.
یک قدم به جلو برداشت.
مثل اینکه ما دوقطب یک آهنربا بودیم، من یک قدم به عقب بر داشتم.
دستش رو به کناری انداخت و ذرهای سرگرمی توی چشماش زنده شد انگار که من یک تردستی انجام دادم که اون رو سرگرم کرده. ناگهان حسکردم که نمی خوام سرگرمی اون باشم. و حس اینو داشتم که واقعا هستم.
نیکو:"فکر میکردم سوییت ابیلی واقعا شیرین باشه."
چطور اسم مستعارم رو میدونست؟
نمیدونم چه چیزی به سرم اومد، اما ناگهان احساس آزادی ای از اون اسم کردم__شاید چون اون هرگز اون دختر رو ندیده بود. می خواستم کسی متفاوت باشم. به خصوص برای اون، به دلایلی غیر قابل توضیح.
الینا:"خب، فکر میکنم هر دوی ما فریب خوردیم. اینجا من فکر میکردم یک آقا وقتی به یک خانم برخورد میکنه، عذرخواهی میکنه."
نیکو:"به نظر میرسه کسی فکر و خیالاتی داره." این رو با لحن خاصی گفت.
یک ضربان عجیب توی سینهام شروع شدو سرم رو تکون دادم.
《ادامه دارد》
- ۸.۷k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط