{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part The sweetest oblivion

[Part⁶] __☆_The sweetest oblivion_☆__
یک ضربان عجیب توی سینه‌ام شروع شد و سرم رو تکون دادم.
الینا:"این خیال نبود."
یک قدم به جلو برداشت و دوباره من یک قدم به عقب رفتم.
دست‌هاش رو توی جیبش گذاشت و نگاهش به بدن من افتاد. این نگاه بیشتر کنجکاو بود تا تحقیر آمیز، مثل اینکه واقعاً من یک گونه دیگه‌ام و داه فکر می‌کنه که من قابل خوردن هستم یا نه.
چشمانش روی پاشنه های صورتی من متمر‌کز شد.
نیکو:"فکر می‌کنی مدرکی داری، نه؟"
من سرم رو تکون دادم و زیر نگاهش احساس نفس نفس زدن کردم.
الینا:"مامانم گفت تو‌ توی کلیسا شبیه یه جنتلمن رفتار می‌کردی."
نیکو:"من واقعا شبیه یه جنتلمن رفتار می‌کروم"
الینا:"پس، موضوع اینه که می‌خوای واقعا یه جنتلمن باشی؟"
چیزی نگفت، اما حالت بی طرفش تایید کرد.. نگاهش دوباره از پاشنه‌ هام بالا اومد.
الینا:" و حدس می‌زنم الان نمی‌خوای یکی از اونا باشی، درسته؟"
به محض گفتن این جمله فهمیدم نباید‌ می‌گفتم‌.
نگاه سنگینش به من رسید و من رو مثل آتش سوزاند.
به آرامی سرش رو تکون داد.
خوب.
من خیلی بیشتر از سوییت ابیلی ایستاده بودم. اما حالا فقط‌ باید از اینجا برم.
الینا:" خب، خوب... بعداً می‌بینمت."
نتونستم یک جواب کمتر احمقانه پیدا کنم، بنابر این فقط یک قدم برداشتم تا
دور شم__اما قبل از اینکه بتونم، چیزی مچ دستم رو گرفت. اون.. مچ دستم رو گرفت.
دستاش مثل یک حلقه آتش بود؛ آتش خشن و پینه‌دار. نفس سردی از ترس با چیزی داغ و جوشان ووی رگ هایم ترکیب شد.
چند قدم دورتر از من ایستاده بود و تنها چیزی که ما رو به هم وصل می‌کرد، همین دستاش بود.
نیکو:"یک لیست از سر‌گرمی های خواهرت بنویس. چیز هایی که دوست داره و دوست نداره، سایز کفش، سایز لباس و هرچیز دیگه‌ای که فکر می کنی مفید. باشه؟."
الینا:"باشه." نفس‌ام بند اومد. چند مرد رو با همون دستی که دور مچم پیچیده بود کشته بود؟ محکم نبود، اما سنگین، ثابت و غیر قابل جابجایی بود. این حس رو به من می‌داد که چقدر کو‌چیک تر هستم، چقدر احساس بی‌قراری و بی‌جا بودن می‌کنم. و نمی تونم برم مگر اینکه اون بخواد من رو رها کنه.
با نگاه کنجکاوی به من نگاه می‌کرد. احساس می‌کردم که نزدیکه قلبم متوقف بشه و پوستم داغ شده بود. برای اون درست نبود که به من دست بزنه، پدرم ممکن بود هر لحضه از دفترش بیرون بیاد، اما به نظر می‌رسید این مرد اهمیتی نمیده. من اهمیت می‌دادم، به خصوص بعد از صحنه‌ای که قبلاً اتفاق افتاده بود.
الینا:"لیست رو روز جمعه توی مهمونی نامزدی بهت میدم." به زحمت گفتم و سعی کردم مچ دستم رو بکشم.
من رو رها نکرد. قلبم لرزید.. انگشتش به روی مفاصل دستم کشیده شد.
نیکو:"من تحت تاثیر قرار گرفتم از این که ابیلی ها می‌تونن بیشتر از یک حلقه پنجاه سِنتی بخرن."
به حلقه‌ای که روی انگشت وسطم بود نگاه کردم. این یکی از اون دستگاه‌های فروش خودکار بود و یک جواهر گرد بنفش وسطش داشت. فکر کردن به این موضوع من رو به واقعیت بر‌گردوند.
الینا:"گاهی اوقات ارزان ترین چیز ها باارزش‌ترین هستن."
نگاه اون دوباره به صورت من برگشت و مایک لحظه به هم نگاه‌ کردیم. حلقه دستش از دور مچ دستم، به کف دست، و انگشت ها پایین اومد. پینه های خشن انگشتانش با انگشتان نرم‌تر من تماس پیدا کرد وقلبم یک ضربه زد.
نیکو:"روز ناهار می‌بینمت، الینا."
رفت و به سمت دفتر پدرم ناپدید شد.
کازو... (لعنتی به ایتالیایی)
به دیوار تکیه دادم و حلقه روی انگشتم سنگینی می‌کرد. میتونستم اونو بردارم و درجایی بگذارم که نتونه من رو تعقیب کنه، اما می‌دونستم هرگز این کار رو نمی‌کنم. هنوز نه.
جای دستش هنوز مثل یک علامت سوزان روی مچم بود وقتی که از راهرو خارج شدم.
.
باز هم، اسمم رو به غیر مناسب‌ترین شکل ممکن گفت.

《ادامه دارد》
دیدگاه ها (۰)

فیک نویس اصلیم که رمان 》شیرین ترین فراموشی رو که به انگلیسی《...

[Part⁷] __☆_The sweetest oblivion_☆__"روز ناهار"_الینا بیلی...

این پارت رو فراموش کرده بودم

۶۰۰ تایی مون مبارکککک:)♡مرسی که تا الان پام وایسادین عشقای م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط