{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی‌ام چون برق و باد گذشت و من به بسیاری از آرزوهایم نر

کودکی‌ام چون برق و باد گذشت و من به بسیاری از آرزوهایم نرسیدم.
قد کشیدم و نشد که آن عروسک زیبای پشت ویترین فروشگاه را با لباس عروسی‌اش بخرم. می‌گفتند: "صبر کن..."
‌
با فاصله گرفتن از دنیای کودکی، دیگر نشد آن جامدادی موزیکال را که آرزویش را داشتم، بخرم. دلم یک تراش رومیزی مثل تراش لاله می‌خواست، اما نشد و حسرت داشتنش در دلم ماند. باز هم شنیدم: "صبر کن." صبر کردم و بزرگ شدم، اما کودکی‌ام ناتمام ماند.
‌
گاهی، بسیاری از چیزها، چه در کودکی و چه در بزرگسالی، آرزویش در دل آدم می‌ماند. آن وقت‌ها دلم برای کوزت هم می‌سوخت؛ دلم می‌خواست کسی عروسکی را که او هر بار برای دیدنش پشت ویترین مغازه می‌رفت، برایش بخرد. دلم برایش می‌سوخت که او نیز در حسرت آن عروسک زیباست. روزی که ژان وال ژان آن عروسک را برایش خرید، من هم با ذوق کوزت، ذوق‌زده شدم و از اینکه کوزت به آرزویش رسید، خوشحال‌تر شدم.
دیدگاه ها (۱)

یک عمر حسرت دیدار پدرتان، سید علی، بر دلم ماند؛ تلاشم را کرد...

#لبیک_سید_مجتبی✊🇮🇷یک عمر حسرت دیدار پدرتان، سید علی، بر دلم ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها---او رفت. در را کو...

جنگل نفرین شده پارت ۴

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریسهواپیمای اختص...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

#دیوانه‌بازی...شاید بعد از ظهر گرم تابستون خواب زده شدم..تو ...

_____پارت¹⁹ نفرین گوچولو_____هرچه بیشتر به کلیسا نزدیک می‌شد...

قسمت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط