My little bird part : last
عصر یه روز پاییزی، دختر پشت میزش مشغول انجام پروژهاش بود و در حالی که تقریباً به پایان کارش نزديک شده بود ماگ قهوهاش رو برداشت تا جرعهای بنوشه که ناگهان با خالی بودنش مواجه شد
ا/ت آهی کشید و خواست به سمت آشپزخونه بره که ناگهان صدای بچهها که در خیابون مشغول بازی و سر و صدا بودن، توجهاش رو جلب کرد. نزدیک پنجره شد و نسیم خنک و پاییزی ماه اکتبر به صورتش خورد.
با دقت بیشتری به پایین نگاه کرد و متوجه شد که زمان به سرعت میگذره نگاهی به تقویم موبایلش انداخت و با خودش گفت:
+ حواسم کجاست! امروز 31 اکتبره، روز هالووین! اوه، بچههای بیچارهای که درِ خونه رو میزنن و من هیچ شکلاتی براشون آماده نکردم
وارد آشپزخونه شد در همین حین که قصد داشت ماگ قهوهاش رو پر کنه ناگهان چیزی دختر رو وحشتزده کرد. ماگ از بین دستانش لیز خورد و به هزاران تکه تبدیل شد.
ظرف شکلاتخوری که پر از شکلات بود روی میز ناهارخوری جا خوش کرده بود. نکته این نبود که ظرف پر بود بلکه مسئله این بود که چطور تونسته بود از ویتریناش خارج بشه! اون یه ظرف شکلاتخوری ساده نبود بلکه هدیهای از طرف اجدادش بود که طبق سنت خانوادگی دست به دست میچرخید مادرش هم همیشه نسبت بهش حساسیت خاصی نشون میداد و پدر ا/ت هم با جذبهای که داشت، در این مورد کاملاً سکوت میکرد
ا/ت مطمئن بود که به جز شیشهای که همیشه در اون نگهداری میشه هرگز بهش دست نزده حالا چطور ممکن بود که اون ظرف از ویترین بیرون اومده و پر از شکلات باشه؟
فکرهای وحشتناکی به ذهنش خطور کرد نکنه غیر از خودش کسی دیگهای هم در اینجاست؟ یا نکنه در لحظاتی که متوجه نیست، به شخص دیگهای تبدیل میشه؟ لبش رو گاز گرفت و دستش رو در موهاش فرو برد اینجا چه خبر بود؟
همزمان با صدای بچههایی که با شور و شوق زنگ خونه رو به صدا درآوردن فکری به سر ا/ت زد با احتیاط شکلاتها رو از ظرف گرانبها بیرون آورد و به سمت در رفت. بعد از گفتن سلام به بچههایی که لباسهای عجیب و غریب پوشیده بودن همه شکلاتها رو به اونها داد یکی از بچهها که لباس اسکلت به تن داشت گفت:
& مطمئنی خانوم که میخوای همه این شکلاتها رو به ما بدی؟ آخه این شکلاتها هم گرونان و هم خوشمزه
دختر با لبخند جواب داد:
+ بله، بله همش مال شماست اما یادتون نره با دوستانتون تقسیم کنین و زیاد هم نخورین که دندانهاتون خراب بشن
بچهها از سخاوت دختر حسابی تشکر کردن، اما ا/ت فقط در فکر خلاصی از اون شکلاتهای جنزده بود
دختر با عجله بارونیاش رو برداشت تا هر طور که شده دکتر جانگ رو ببینه و درباره همه چیز با اون صحبت کنه وقتی خواست در رو باز کنه دکتر جانگ دم در حاضر و آماده ایستاده بود
دختر متعجب و شوکه عقب رفت و گفت:
+ اوه خدای من! دکتر جانگ! اینجا چه کار میکنین؟
دکتر با خودخواهی وارد شد و بدون اینکه نیمبوتهای گلیاش رو تمیز کنه، روی مبل افتاد
_ اومدم به معشوقهام سر بزنم
ا/ت وقتی این حرف رو از دکتر شنید اون رو به حساب شوخی گذاشت و کنارش نشست و گفت:
+ دکتر جانگ من یه مشکل تازه پیدا کردم سایهها ناپدید شدن اما...
دکتر جانگ با قطعیت گفت:
_ من خوب میدونم که سایهها ناپدید شدن چون خودم بودم
دختر دیگه نتونست این موضوع رو به حساب شوخی بگذاره و با تعجب پرسید:
+ شما بودین؟ منظورتون چیه؟
دکتر از روی مبل بلند شد و یک سیب قرمز از روی میز برداشت بعد از زدن گازِ بزرگی به سیب ادامه داد:
_ من همه چیز رو درباره تو میدونم ا/ت
+ اما از کجا...
با کشیدن زبونش روی دندونهای نیش بزرگ و بلندش که به آب سیب آغشته شده بود سردی عجیبی به تن دختر نشست در حالی که صدای پاشنههای بلند کفشِ دکتر در فضا طنینانداز میشد نزدیکش اومد و بعد از گرفتن چونه ا/ت گفت:
_ خب حالا تو چی دربارم میخوای بدونی پرنده کوچولو من؟ البته باید بگم خیلی ناامید شدم که تموم اون شکلاتهای گرون رو به اون بچهها دادی
چشمان براق و پر از خواستهاش آخرین چیزی بود که دختر قبل از بیهوشی در آغوش خونآشام دید
دکتر انگشت سرد و بلندش رو روی پوست برفی معشوقهاش کشید و گفت:
_ حالا ديگه جای نگرانی نیست پرنده کوچولوی من تو در آغوش من در امانی
های گایز اینم از پارت آخر چند پارتی امیدوارم که خوشتون اومده باشه حمایت فراموش نشه
ا/ت آهی کشید و خواست به سمت آشپزخونه بره که ناگهان صدای بچهها که در خیابون مشغول بازی و سر و صدا بودن، توجهاش رو جلب کرد. نزدیک پنجره شد و نسیم خنک و پاییزی ماه اکتبر به صورتش خورد.
با دقت بیشتری به پایین نگاه کرد و متوجه شد که زمان به سرعت میگذره نگاهی به تقویم موبایلش انداخت و با خودش گفت:
+ حواسم کجاست! امروز 31 اکتبره، روز هالووین! اوه، بچههای بیچارهای که درِ خونه رو میزنن و من هیچ شکلاتی براشون آماده نکردم
وارد آشپزخونه شد در همین حین که قصد داشت ماگ قهوهاش رو پر کنه ناگهان چیزی دختر رو وحشتزده کرد. ماگ از بین دستانش لیز خورد و به هزاران تکه تبدیل شد.
ظرف شکلاتخوری که پر از شکلات بود روی میز ناهارخوری جا خوش کرده بود. نکته این نبود که ظرف پر بود بلکه مسئله این بود که چطور تونسته بود از ویتریناش خارج بشه! اون یه ظرف شکلاتخوری ساده نبود بلکه هدیهای از طرف اجدادش بود که طبق سنت خانوادگی دست به دست میچرخید مادرش هم همیشه نسبت بهش حساسیت خاصی نشون میداد و پدر ا/ت هم با جذبهای که داشت، در این مورد کاملاً سکوت میکرد
ا/ت مطمئن بود که به جز شیشهای که همیشه در اون نگهداری میشه هرگز بهش دست نزده حالا چطور ممکن بود که اون ظرف از ویترین بیرون اومده و پر از شکلات باشه؟
فکرهای وحشتناکی به ذهنش خطور کرد نکنه غیر از خودش کسی دیگهای هم در اینجاست؟ یا نکنه در لحظاتی که متوجه نیست، به شخص دیگهای تبدیل میشه؟ لبش رو گاز گرفت و دستش رو در موهاش فرو برد اینجا چه خبر بود؟
همزمان با صدای بچههایی که با شور و شوق زنگ خونه رو به صدا درآوردن فکری به سر ا/ت زد با احتیاط شکلاتها رو از ظرف گرانبها بیرون آورد و به سمت در رفت. بعد از گفتن سلام به بچههایی که لباسهای عجیب و غریب پوشیده بودن همه شکلاتها رو به اونها داد یکی از بچهها که لباس اسکلت به تن داشت گفت:
& مطمئنی خانوم که میخوای همه این شکلاتها رو به ما بدی؟ آخه این شکلاتها هم گرونان و هم خوشمزه
دختر با لبخند جواب داد:
+ بله، بله همش مال شماست اما یادتون نره با دوستانتون تقسیم کنین و زیاد هم نخورین که دندانهاتون خراب بشن
بچهها از سخاوت دختر حسابی تشکر کردن، اما ا/ت فقط در فکر خلاصی از اون شکلاتهای جنزده بود
دختر با عجله بارونیاش رو برداشت تا هر طور که شده دکتر جانگ رو ببینه و درباره همه چیز با اون صحبت کنه وقتی خواست در رو باز کنه دکتر جانگ دم در حاضر و آماده ایستاده بود
دختر متعجب و شوکه عقب رفت و گفت:
+ اوه خدای من! دکتر جانگ! اینجا چه کار میکنین؟
دکتر با خودخواهی وارد شد و بدون اینکه نیمبوتهای گلیاش رو تمیز کنه، روی مبل افتاد
_ اومدم به معشوقهام سر بزنم
ا/ت وقتی این حرف رو از دکتر شنید اون رو به حساب شوخی گذاشت و کنارش نشست و گفت:
+ دکتر جانگ من یه مشکل تازه پیدا کردم سایهها ناپدید شدن اما...
دکتر جانگ با قطعیت گفت:
_ من خوب میدونم که سایهها ناپدید شدن چون خودم بودم
دختر دیگه نتونست این موضوع رو به حساب شوخی بگذاره و با تعجب پرسید:
+ شما بودین؟ منظورتون چیه؟
دکتر از روی مبل بلند شد و یک سیب قرمز از روی میز برداشت بعد از زدن گازِ بزرگی به سیب ادامه داد:
_ من همه چیز رو درباره تو میدونم ا/ت
+ اما از کجا...
با کشیدن زبونش روی دندونهای نیش بزرگ و بلندش که به آب سیب آغشته شده بود سردی عجیبی به تن دختر نشست در حالی که صدای پاشنههای بلند کفشِ دکتر در فضا طنینانداز میشد نزدیکش اومد و بعد از گرفتن چونه ا/ت گفت:
_ خب حالا تو چی دربارم میخوای بدونی پرنده کوچولو من؟ البته باید بگم خیلی ناامید شدم که تموم اون شکلاتهای گرون رو به اون بچهها دادی
چشمان براق و پر از خواستهاش آخرین چیزی بود که دختر قبل از بیهوشی در آغوش خونآشام دید
دکتر انگشت سرد و بلندش رو روی پوست برفی معشوقهاش کشید و گفت:
_ حالا ديگه جای نگرانی نیست پرنده کوچولوی من تو در آغوش من در امانی
های گایز اینم از پارت آخر چند پارتی امیدوارم که خوشتون اومده باشه حمایت فراموش نشه
- ۵.۷k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط