{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_351


اخه یکی نیست بگه مرد گنده ترو چه به قهر کردن!!
حالا من باید برم ناز این گودزیلارو بکشم
چشمامو ازش گرفتم و به ادامه صبحانم پرداختم..
بیست دقیقه بعد
نامجون از پشت میز بلند شدو گفت..

_خب دیگه یک ساعت دیگه راه میوفتم به سمت خونه
+کجا؟؟ بمون بری اونجا چیکار!

رومو سمت جونگکوک چرخوندم

+جونگکوک میخاستم وونا و یونگی رو واسه ناهار دعوت کنم
مشکلی که نیست؟

از پشت میز بلند شدو حین بیرون رفتن از اشپزخونه گفت

_نه مشکلی نیست

پوکر به جای خالیش زل زده بودم که نامجون پرید وسط افکارم

_امروز رو مود نبودا اتفاقی افتاده؟

تک خنده ای کردم

+نبابا اتفاق چی؟
شنیدی دیگه
توهم ناهار پیشمون بمون..
_نه دیگه مزاحم نمیشم
برم خونه مادر قطعا این تنهایو دوست نداره..
+ خودم بهتر از هرکـس دیگه ای میدونم مادر جون چقد از تنهایی بدش میاد
ولی خب قرار نیست یه عمر بمونی
همش چند ساعته!
_باشه پس
ظهرم میمونم

لبخندی زدم..

+مرسی

سری تکون دادو از اشپزخونه خارج شد
بعد جمع کردن میز
شروع کردم به فکر کردن به اینکه واسه ناهار چی درست کنم؟
,اصلا چی بهتر از کیمچی؟
والا خیلی وقته خودمم نخوردم و مطمئنم اوناهم خوششون میاد
پیش بندمو بستمو شروع کردم به درست کردن کیمچی
بعد یه ساعت که همچیو اوکی کردم..
شروع کردم به درست کردم سالاد
وقتی کارم با سالاد هم تموم شد سالادو توی یخچال گذاشتم و نشستم روی صندلی تا یکم استراحت کنم


دستی به سرو روی خونه کشیدم و در اخر وارد اتاقم شدم..
چون الاناست که برسن یه ست سفید کیوت انتخاب کردمو پوشیدم...
بالاخره بعد یه ربع اومدن و همه دورهم توی پذیرایی نشسته بودیم..
چون بحثشون خیلی واسه ما دخترا کسل کننده بود
با وونا به سمت اشپزخونه رفتیم.
یه جعبه شیرینی همراه یه دسته گل قشنگ برامون اورده بودن..
رو به وونا گفتم

+ساعت دوعه دیگه گرسنه هستین قطعا، نه؟

سری تکون داد

_اره ولی نه زیاد
+باشه بشین برم به بقیه هم اطلاع بدم

از اشپزخونه خارج شدم و به سمت پذیرایی به راه افتادم
رو به پسرا گفتن

+غذارو بکشم؟

نامجون دستشو گذاشت روی شکمـ.ش

_اره بی زحمت

یونگی هم با سر حرف نامجونو تایید کرد
ولی جونگکوک بازم خیلی بی تفاوت داشت به صحبتش ادامه میداد
حرصی بدون هیچ حرف دیگه ای وارد اشپزخونه شدم..
وونا که انگار متوجه عصبانیتم شده گفت

_اگه نمیزنیم، میتونم بپرسم دلیل اینهمه اعصاب خوردی شما چیه؟؟

پوفی کشیدم و همونطور که میزو میچیدم گفتم

+پسریه چلاغ
واسه من کلاس میزاره
اخه گودزیلا قهر میکنی حداقل اینقدر ابرو ریزی نکن پیش مردم

وونا تک خنده ای کرد
چشم غره ای نثارش کردم

270 لایک
دیدگاه ها (۱۰)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_352+ای مر.گ رو اب بخند...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_353جونگکوک دستشو توی س...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_350کلیدو انداختمو وارد...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_349+چیزی شده؟ لحظه ای ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_342+راستی نظرت چیه همو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط