«گمان میکردم جهان، تنها بومِ بیرنگیست که با خاکستریِ ر
«گمان میکردم جهان، تنها بومِ بیرنگیست که با خاکستریِ روزها نقاشی شده؛ اما تو آمدی و شبیه به طلوعی در میانهٔ بلندترین شبِ زندگیام، نه تنها تاریکیها را شستی، که به من آموختی چگونه دوباره از نو آغاز کنم. تو برای من دیگر یک آدم ساده نیستی؛ تو همان لحظهای هستی که نفس، دوباره در سینه طعمِ زندگی میگیرد. تو امنترین پناهگاهِ منی، جایی که در آن، خستگیهایم را پشت در میگذارم و با خیالِ آسوده، به تماشایِ آرامشِ حضورت مینشینم. مرسی که هستی؛ تا همیشه، با تمامِ وجودم، حامیِ لحظههایت و تکیهگاهِ قلبت خواهم بود.» @palitom
- ۴۹۰
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط