زندگی، نه در دویدن برای رسیدن به مقصد، که در کیفیتِ قدمه
زندگی، نه در دویدن برای رسیدن به مقصد، که در کیفیتِ قدمهایی است که بر سنگفرشِ لحظهها میگذاریم. آرامش، آن تپشِ موزونِ قلبی است که با جهانِ پیرامونش به صلح رسیده و آسایش، حریمی است که در آن، روحمان مجالِ ایستادن و نفس کشیدن مییابد.
آرامش، یک دستاوردِ بیرونی نیست؛ گنجینهای است که در عمقِ جانِ انسان نهفته است. مانند آن لحظه که پس از هیاهوی روز، به سکوتِ خانهای بازمیگردیم که بوی چوب و عطرِ چایِ تازه میدهد. این همان آسایشی است که خستگیها را از تن میشوید و اجازه میدهد تا به تماشای خود بنشینیم.
زندگی کردن، چیزی فراتر از زنده بودن است. زندگی، هنرِ نگریستن به طلوعِ خورشید است، آنچنان که گویی نخستین بار است آن را میبینیم. هنرِ چشیدنِ طعمِ گسِ دلتنگی و شیرینیِ امید. ما زمانی به معنای واقعی «زندگی» میکنیم که بیاموزیم در میانهی تلاطمهای روزگار، لنگرگاهِ امنِ خود را در قلبمان پیدا کنیم؛ جایی که نه ترس از آینده، سایه میافکند و نه حسرتِ گذشته، غبار میپاشد.
آسایشِ واقعی، در سادگی نهفته است. در کتابی که ورق میزنیم، در کلامی که با مهر بر زبان میرانیم، و در پیوندی که با هستی برقرار میکنیم. وقتی میپذیریم که زندگی نه یک معمای پیچیده برای حل کردن، که جریانی است برای جاری شدن، آنگاه طعمِ واقعیِ آرامش را خواهیم چشید.
بگذار جهان در شتابِ بیامانِ خود بماند؛ تو اما بیاموز که در مرکزِ این طوفان، میانِ هیاهوی زمان، بایستی و تماشاگرِ زیباییهای کوچکی باشی که در لابلای ثانیهها پنهان شدهاند. آرامش، همان لبخندِ کوتاهی است که به یادِ یک خاطرهی خوب بر لبانمان مینشیند؛ آسایش، همین که در دلِ این لحظه، خودِ خودمان باشیم.
آرامش، یک دستاوردِ بیرونی نیست؛ گنجینهای است که در عمقِ جانِ انسان نهفته است. مانند آن لحظه که پس از هیاهوی روز، به سکوتِ خانهای بازمیگردیم که بوی چوب و عطرِ چایِ تازه میدهد. این همان آسایشی است که خستگیها را از تن میشوید و اجازه میدهد تا به تماشای خود بنشینیم.
زندگی کردن، چیزی فراتر از زنده بودن است. زندگی، هنرِ نگریستن به طلوعِ خورشید است، آنچنان که گویی نخستین بار است آن را میبینیم. هنرِ چشیدنِ طعمِ گسِ دلتنگی و شیرینیِ امید. ما زمانی به معنای واقعی «زندگی» میکنیم که بیاموزیم در میانهی تلاطمهای روزگار، لنگرگاهِ امنِ خود را در قلبمان پیدا کنیم؛ جایی که نه ترس از آینده، سایه میافکند و نه حسرتِ گذشته، غبار میپاشد.
آسایشِ واقعی، در سادگی نهفته است. در کتابی که ورق میزنیم، در کلامی که با مهر بر زبان میرانیم، و در پیوندی که با هستی برقرار میکنیم. وقتی میپذیریم که زندگی نه یک معمای پیچیده برای حل کردن، که جریانی است برای جاری شدن، آنگاه طعمِ واقعیِ آرامش را خواهیم چشید.
بگذار جهان در شتابِ بیامانِ خود بماند؛ تو اما بیاموز که در مرکزِ این طوفان، میانِ هیاهوی زمان، بایستی و تماشاگرِ زیباییهای کوچکی باشی که در لابلای ثانیهها پنهان شدهاند. آرامش، همان لبخندِ کوتاهی است که به یادِ یک خاطرهی خوب بر لبانمان مینشیند؛ آسایش، همین که در دلِ این لحظه، خودِ خودمان باشیم.
- ۶.۸k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط