{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

تهیونگ با شنیدن صدای رز نگاهش رو پایین آورد.

رز دست‌های کوچیکش رو به سمتش دراز کرد و با همون لحن شیرین و کودکانه‌اش گفت:

~ دالیی... کی می‌ریم عمالت؟

تهیونگ لبخند زد.

— الان می‌ریم عزیز دایی.

بعد بدون معطلی دست‌هاش رو زیر بغل رز برد و از روی زمین بلندش کرد.

رز رو توی بغلش جا داد و دختر کوچولو هم دست‌هاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد.

تهیونگ با لبخند به صورتش نگاه کرد.

— خسته شدی کوچولو؟

رز سرش رو روی شونه‌ی تهیونگ گذاشت و آروم سر تکون داد.

~ آره...

— پس بریم خونه تا یه کم استراحت کنی.

همون لحظه جویو با خنده گفت:

• فکر کنم آقای دایی از وقتی اومده، بیشتر از همه برای رز ذوق کرده!

تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت.

— حسودیت شده؟


• نه بابا! فقط دارم واقعیت رو می‌گم.

تهیونگ چیزی نگفت و فقط لبخند کوچیکی زد.

بعد نگاهش رو بین بقیه چرخوند.

— خب، فکر کنم رز خسته شده. شما هم خسته‌ی راهین... برید سوار ماشین بشید، حرکت کنیم.

همه کم‌کم به سمت خروجی فرودگاه رفتن.

من هم همراهشون راه افتادم.

چند قدم بیشتر نرفته بودیم که متوجه شدم تهیونگ کنارم قدم می‌زنه.

رز هنوز توی بغلش بود و سر کوچیکش روی شونه‌ی تهیونگ قرار داشت.

من ساکت بودم و به مسیر روبه‌روم نگاه می‌کردم.

هنوز اتفاقات امروز برام زیادی بودن...

خانواده‌ی تهیونگ...

حرف مادرش...

و مهم‌تر از همه، حرفی که درباره‌ی مادرم زده بود.

اون‌قدر غرق فکرهام بودم که متوجه نشدم تهیونگ دستش رو به سمتم آورده.

تا اینکه انگشت‌هاش آروم دور دستم قرار گرفت.

با تعجب سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم.

تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، فقط نگاهم کرد.

انگار منتظر بود ببینه دستم رو پس می‌کشم یا نه.

چند لحظه مردد موندم...

اما دستم رو از دستش بیرون نکشیدم.


از طرفی، نگاه‌های بقیه رو هم حس می‌کردم.

خانواده‌اش چند قدم جلوتر از ما راه می‌رفتن، اما تها هر چند لحظه یک‌بار با شیطنت برمی‌گشت و نگاهمون می‌کرد.

لبخند کوچیکی گوشه‌ی لبش نشست.

من از خجالت نگاهم رو پایین انداختم.

تهیونگ هم خیلی آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، گفت:

— این‌قدر خجالت نکش

نگاهش کردم.

× من خجالت نمیکشم

لبخند خیلی کمرنگی زد.

— معلومه .

نگاهم ناخودآگاه به دست‌هامون افتاد.


با صدای آروم گفتم:

×خانواده‌ات خیلی...

مکث کردم.

تهیونگ منتظر موند.

— خیلی چی؟

×صمیمی‌ان...

چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:

— بهشون عادت می‌کنی.

نگاهش کردم.

× مطمئنی؟


— آره.

همون یه کلمه، عجیب باعث شد کمی از سنگینی روی قلبم کم بشه.

چند دقیقه بعد به ماشین‌ها رسیدیم.

تهیونگ قبل از اینکه دستم رو رها کنه، یه لحظه مکث کرد.

بعد خیلی آروم انگشت‌هاش رو از دور دستم باز کرد.

نگاهش کردم.

اما اون بدون هیچ توضیحی برگشت سمت رز که هنوز توی بغلش خواب‌آلود بود.

من هم سوار ماشین شدم؛ ولی ذهنم هنوز درگیر همون چند ثانیه بود...

× چرا این‌قدر رفتارهاش عوض شده بود؟

× و چرا با اینکه جلوی همه دستم رو گرفته بود...


ویو، یک ساعت بعد:

🌷 ادامه دارد...✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨

اگه استوری رو چک نکردید همینجا میگم... یک نکته خیلی طلایی داخل این سه پارت هست... نفر اول که پیدا کنه شاتش میکنم... ببینم یادتون هست چیزی یا نه 🫠🥹

شرط ها:

۳۱۰ لایک.
۱۲۰ بازنشر
۱۳ فالو
۱۵۰ کامنت
دیدگاه ها (۱۶۲)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³¹آروم دستم رو به سمتش دراز کردم.+دوست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط