"پرواز قوها "
"پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۳۲
* پرش زمانی به فردا صبح *
ویو راوی
نورا بعد از اینکه تهیونگ رو بدرقه کرد تا بره چاپخونه ، خودش وارد مغازه شد و پیشبندشو پوشید و چراغ های مغازه رو دونه به دونه روشن کرد و خودش هم رفت پشت پیشخوان و منتظر اولین مشتری موند .
چند دقیقه گذشت و اولین مشتری با صدای زنگوله در وارد مغازه شد
+خوش اومدین
... : سلام
مشتری با دست به یکی از شیرینی ها اشاره کرد و گفت
... : این شیرینی ها میخواستم
+حتما
نورا خم شد و پاکتی برداشت و چند تا شیرینی برداشت و داخل پاکت گذاشت و بعد به طرف ترازو رفت و پاکت رو روی ترازو گذاشت تو همین حین دفتری که روی میزش بود رو باز کرد و اسم و مقدار خرید و شماره کوپن مشتری رو داخل دفتر نوشت و بعد پاکت رو تحویل مشتری داد
+بفرمایید ......ببخشید کلا نیم کیلو شد
... : اشکالی نداره ......درکتون میکنم
مشتری بعد از اینکه پاکت شیرینی رو تحویل گرفت از شیرینی فروشی خارج شد
چند دقیقه گذشت و مشتری ها کم کم وارد مغازه شدن ، نورا دوباره کارش گرفتن کوپن و نوشتن تو اون دفتر بود
چند ساعت گذشت و تقریبا ساعت ۱ ظهر بود که نورا با صدای زنگوله در سرش رو بالا اورد و با دیدن الیوت ، پسربچه معروفی که همه میشناختنش ، چون پدر و مادرش تو یه تصادف فوت کردن و اهالی شهر با کمک هم الیوت رو بزرگ کردن ، لبخندی روی لب های نورا ظاهر شد
نورا از جاش بلند شد و رفت جلوی الیوت و به خاطر اینکه با الیوت هم قد بشه روی زانوهاش نشست
+سلام الیوت ...دلم برات تنگ شده بود
الیوت خنده ای کرد و گفت
الیوت = منم دلم برات تنگ شده بود خاله
+ای شیطون
الیوت با دست اشاره ای به یکی از شیرینی ها کرد و گفت
الیوت = از اینا بهم میدی خاله ؟
نورا دست الیوت رو دنبال کرد و به شیرینی که الیوت اشاره کرده بود نگاه کرد و گفت
+اینو میخوای ؟
الیوت با سر حرف نورا رو تأیید کرد . نورا هم خنده ای کرد و بلند شد و رفت سمت شیرینی ها و پاکتی برداشت و خم شد که شیرینی رو برداره که یادش افتاد نباید بدون کوپن چیزی بفروشه ، به خاطر همین بلند شد و گفت
+الیوت ....کوپن داری ؟
الیوت = کو ....چی ؟
+کوپن
الیوت = کوپن چیه ؟
نورا یه ذره فکر کرد و بعد به سمت میزش رفت و کشویی رو باز کرد ، اول یه ذره مکث و بعد کوپنی از توی کشو بیرون اورد ، اروم اروم اومد سمت الیوت و کوپن رو یواشکی توی دست الیوت گذاشت و بعد به سپت شیرینی ها رفت و شیرینی که الیوت میخواست رو توی پاکت گذاشت و به الیوت داد و دوباره کوپن رو از الیوت گرفت و مهر زد و تو دفتر نوشت
الیوت = ممنون خاله ( ذوق)
+هیسسس به هیچ کس نگو باشه ؟
الیوت = باشه
+افرین قهرمان ( خنده )
همینطور که داشت با الیوت حرف میزد از مغازه بیرون رو دید و با چیزی که دید خشکش زد و لبخند از روی لباش محو شد .....................
شرط
۱۰ لایک
۸ کامنت
( تا شرطا نرسه نمیزارم ها 😅🫡)
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۳۲
* پرش زمانی به فردا صبح *
ویو راوی
نورا بعد از اینکه تهیونگ رو بدرقه کرد تا بره چاپخونه ، خودش وارد مغازه شد و پیشبندشو پوشید و چراغ های مغازه رو دونه به دونه روشن کرد و خودش هم رفت پشت پیشخوان و منتظر اولین مشتری موند .
چند دقیقه گذشت و اولین مشتری با صدای زنگوله در وارد مغازه شد
+خوش اومدین
... : سلام
مشتری با دست به یکی از شیرینی ها اشاره کرد و گفت
... : این شیرینی ها میخواستم
+حتما
نورا خم شد و پاکتی برداشت و چند تا شیرینی برداشت و داخل پاکت گذاشت و بعد به طرف ترازو رفت و پاکت رو روی ترازو گذاشت تو همین حین دفتری که روی میزش بود رو باز کرد و اسم و مقدار خرید و شماره کوپن مشتری رو داخل دفتر نوشت و بعد پاکت رو تحویل مشتری داد
+بفرمایید ......ببخشید کلا نیم کیلو شد
... : اشکالی نداره ......درکتون میکنم
مشتری بعد از اینکه پاکت شیرینی رو تحویل گرفت از شیرینی فروشی خارج شد
چند دقیقه گذشت و مشتری ها کم کم وارد مغازه شدن ، نورا دوباره کارش گرفتن کوپن و نوشتن تو اون دفتر بود
چند ساعت گذشت و تقریبا ساعت ۱ ظهر بود که نورا با صدای زنگوله در سرش رو بالا اورد و با دیدن الیوت ، پسربچه معروفی که همه میشناختنش ، چون پدر و مادرش تو یه تصادف فوت کردن و اهالی شهر با کمک هم الیوت رو بزرگ کردن ، لبخندی روی لب های نورا ظاهر شد
نورا از جاش بلند شد و رفت جلوی الیوت و به خاطر اینکه با الیوت هم قد بشه روی زانوهاش نشست
+سلام الیوت ...دلم برات تنگ شده بود
الیوت خنده ای کرد و گفت
الیوت = منم دلم برات تنگ شده بود خاله
+ای شیطون
الیوت با دست اشاره ای به یکی از شیرینی ها کرد و گفت
الیوت = از اینا بهم میدی خاله ؟
نورا دست الیوت رو دنبال کرد و به شیرینی که الیوت اشاره کرده بود نگاه کرد و گفت
+اینو میخوای ؟
الیوت با سر حرف نورا رو تأیید کرد . نورا هم خنده ای کرد و بلند شد و رفت سمت شیرینی ها و پاکتی برداشت و خم شد که شیرینی رو برداره که یادش افتاد نباید بدون کوپن چیزی بفروشه ، به خاطر همین بلند شد و گفت
+الیوت ....کوپن داری ؟
الیوت = کو ....چی ؟
+کوپن
الیوت = کوپن چیه ؟
نورا یه ذره فکر کرد و بعد به سمت میزش رفت و کشویی رو باز کرد ، اول یه ذره مکث و بعد کوپنی از توی کشو بیرون اورد ، اروم اروم اومد سمت الیوت و کوپن رو یواشکی توی دست الیوت گذاشت و بعد به سپت شیرینی ها رفت و شیرینی که الیوت میخواست رو توی پاکت گذاشت و به الیوت داد و دوباره کوپن رو از الیوت گرفت و مهر زد و تو دفتر نوشت
الیوت = ممنون خاله ( ذوق)
+هیسسس به هیچ کس نگو باشه ؟
الیوت = باشه
+افرین قهرمان ( خنده )
همینطور که داشت با الیوت حرف میزد از مغازه بیرون رو دید و با چیزی که دید خشکش زد و لبخند از روی لباش محو شد .....................
شرط
۱۰ لایک
۸ کامنت
( تا شرطا نرسه نمیزارم ها 😅🫡)
- ۴.۴k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط