" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۳۳
ویو راوی
همینطور که داشت با الیوت حرف میزد از شیشه مغازه بیرون رو دید و با چیزی که دید خشکش زد و لبخند از روی لباش محو شد ، دو سرباز آمریکایی در حالی که داشتن وسیله هایی رو از خونه ایی بیرون میاوردن به پیرزن و پیرمردی هم اشاره میکردن کلید خونه رو بدن
الیوت که از تغییر حال نورا باخبر شده بود از آستین نورا کشید و گفت
الیوت = خاله ؟ ..... چیشده ؟
نورا بدون اینکه چشم برداره به الیوت گفت
+الیوت از اینجا تکون نخور ....... نیایی بیرون ها باشه
الیوت = باشه
نورا بعد از اینکه از الیوت مطمئن شد از مغازه خارج شد و به طرف اونا رفت پیرمرد با سرباز کلنجار میرفت و پیرزن هم یه گوشه نشسته بود و گریه میکرد
+چیشده مادرجان؟
پیرزن = دارن خونمون رو به مردم خودشون میدن
پیرمرد = تروخدا بزارین اینجا بمونیم ما ۵۰ ساله اینجا زندگی کردیم
سرباز = زود از اینجا برین صاحب جدید این خونه خیلی زود میرسه
خیلی زود بقیه مردم هم جمع شدن ، نورا هم پیرزن رو برد تو مغازه تا کمی استراحت کنه
+بیایین اینجا بشینین
پیرزن = ممنونم دخترم
+خواهش میکنم .......الیوت میشه اب بیاری ؟
الیوت = چشم خاله
الیوت رفت تا اب برای پیرزن بیاره ، از اونطرف بیرون هم بلبشو شده بود مردم اعتراض میکردن و سرباز ها هم برای جلوگیری از اعتراضات دست به اسلحه بودن
همون لحظه که الیوت برای پیرزن اب اورد ، یکی کسایی که داشت اعتراض میکرد سنگ بزرگی برداشت و به طرف سربازا انداخت ولی اصلا به سربازا نخورد و مستقیم اومد و به شیشه های شیرینی فروشی خورد و به ثانیه نکشید تمام شیشه های شیرینی فروشی خورده شد و ریخت
نورا برای اینکه اتفاقی برای الیوت نیوفته خودشو سپر کرد و پیرزن هم با وحشت جیغی کشیدی و سرشو با دستاش گرفت
چند ثانیه بعد نه همه متوجه قضیه شدن به طرف شیرینی فروشی رفتن و به پیرزن و نورا کمک کردن
الیوت = خاله ؟ حالت خوبه ؟
+ اره عزیزم ......من حالم خوبه
ولی همینکه جمله اش تموم شد سوزشی از طرف پیشونیش حس کرد و دستشو اروم سمت پیشونیش برد و وقتی دستشو اورد پایین چند قطره خون روی انگشتش دید
الیوت = خالههه .....داره خون میاد
+چیزی نیست عزیزم یه خراشه
همون لحظه مینار و لارا و مادر نورا به سرعت وارد مغازه شدن و از شیشه خورده های روی زمین رد شدن و به نورا رسیدن
€ واییی ...... چیشده دخترممم ( نگران )
+شما اینجا چیکار میکنین ؟ کی بهتون خبر داد ؟
×داشتیم میومدیم دنبالت که بریم خرید .....یکی اومد بهمون گفت دعوا شده زدن شیشه مغازه تو رو آوردن پایین
+ بابا چیکار به من داشتن اونطرف دعوا شده بود به جایی اینکه به سربازا بخوره اومد خورد تو شیشه مغازه
مادر نورا همینکه چشمش به زخم پیشونی نورا خورد بیشتر نگران شد و با دست پاچگی دستمالی از کیفش در اورد و گذاشت رو پیشونی نورا
€ چیکار کردی دختر با خودت
+چیزی نیست مامان یه خراشه .......اخخخ
÷ یه خراشه این همه خون میاد
+یکی از تیکه های شیشه موقع شکستن پیشونیم رو زخمی کرد
÷ ببینم به تهیونگ خبر دادی ؟
+خب شد گفتی نه فرصت نشد زحمت میکشی زنگ بزنی
مینار با سرش حرف نورا رو قبول کرد و رفت سمت تلفن و شماره چاپخونه رو گرفت هر بار زنگ میزد کسی جواب نمیداد ولی .......................
شرط
۱۰ لایک
۸ کامنت
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۳۳
ویو راوی
همینطور که داشت با الیوت حرف میزد از شیشه مغازه بیرون رو دید و با چیزی که دید خشکش زد و لبخند از روی لباش محو شد ، دو سرباز آمریکایی در حالی که داشتن وسیله هایی رو از خونه ایی بیرون میاوردن به پیرزن و پیرمردی هم اشاره میکردن کلید خونه رو بدن
الیوت که از تغییر حال نورا باخبر شده بود از آستین نورا کشید و گفت
الیوت = خاله ؟ ..... چیشده ؟
نورا بدون اینکه چشم برداره به الیوت گفت
+الیوت از اینجا تکون نخور ....... نیایی بیرون ها باشه
الیوت = باشه
نورا بعد از اینکه از الیوت مطمئن شد از مغازه خارج شد و به طرف اونا رفت پیرمرد با سرباز کلنجار میرفت و پیرزن هم یه گوشه نشسته بود و گریه میکرد
+چیشده مادرجان؟
پیرزن = دارن خونمون رو به مردم خودشون میدن
پیرمرد = تروخدا بزارین اینجا بمونیم ما ۵۰ ساله اینجا زندگی کردیم
سرباز = زود از اینجا برین صاحب جدید این خونه خیلی زود میرسه
خیلی زود بقیه مردم هم جمع شدن ، نورا هم پیرزن رو برد تو مغازه تا کمی استراحت کنه
+بیایین اینجا بشینین
پیرزن = ممنونم دخترم
+خواهش میکنم .......الیوت میشه اب بیاری ؟
الیوت = چشم خاله
الیوت رفت تا اب برای پیرزن بیاره ، از اونطرف بیرون هم بلبشو شده بود مردم اعتراض میکردن و سرباز ها هم برای جلوگیری از اعتراضات دست به اسلحه بودن
همون لحظه که الیوت برای پیرزن اب اورد ، یکی کسایی که داشت اعتراض میکرد سنگ بزرگی برداشت و به طرف سربازا انداخت ولی اصلا به سربازا نخورد و مستقیم اومد و به شیشه های شیرینی فروشی خورد و به ثانیه نکشید تمام شیشه های شیرینی فروشی خورده شد و ریخت
نورا برای اینکه اتفاقی برای الیوت نیوفته خودشو سپر کرد و پیرزن هم با وحشت جیغی کشیدی و سرشو با دستاش گرفت
چند ثانیه بعد نه همه متوجه قضیه شدن به طرف شیرینی فروشی رفتن و به پیرزن و نورا کمک کردن
الیوت = خاله ؟ حالت خوبه ؟
+ اره عزیزم ......من حالم خوبه
ولی همینکه جمله اش تموم شد سوزشی از طرف پیشونیش حس کرد و دستشو اروم سمت پیشونیش برد و وقتی دستشو اورد پایین چند قطره خون روی انگشتش دید
الیوت = خالههه .....داره خون میاد
+چیزی نیست عزیزم یه خراشه
همون لحظه مینار و لارا و مادر نورا به سرعت وارد مغازه شدن و از شیشه خورده های روی زمین رد شدن و به نورا رسیدن
€ واییی ...... چیشده دخترممم ( نگران )
+شما اینجا چیکار میکنین ؟ کی بهتون خبر داد ؟
×داشتیم میومدیم دنبالت که بریم خرید .....یکی اومد بهمون گفت دعوا شده زدن شیشه مغازه تو رو آوردن پایین
+ بابا چیکار به من داشتن اونطرف دعوا شده بود به جایی اینکه به سربازا بخوره اومد خورد تو شیشه مغازه
مادر نورا همینکه چشمش به زخم پیشونی نورا خورد بیشتر نگران شد و با دست پاچگی دستمالی از کیفش در اورد و گذاشت رو پیشونی نورا
€ چیکار کردی دختر با خودت
+چیزی نیست مامان یه خراشه .......اخخخ
÷ یه خراشه این همه خون میاد
+یکی از تیکه های شیشه موقع شکستن پیشونیم رو زخمی کرد
÷ ببینم به تهیونگ خبر دادی ؟
+خب شد گفتی نه فرصت نشد زحمت میکشی زنگ بزنی
مینار با سرش حرف نورا رو قبول کرد و رفت سمت تلفن و شماره چاپخونه رو گرفت هر بار زنگ میزد کسی جواب نمیداد ولی .......................
شرط
۱۰ لایک
۸ کامنت
- ۲۴۵
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط