{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هبوط.....فنجانی چای کیسه‌ای، بی‌جان و خسته، در آب گرم فرو

هبوط.....فنجانی چای کیسه‌ای، بی‌جان و خسته، در آب گرم فرو می‌رود. خویشاوندی‌اش با برگ‌های چای دور و بی‌رنگ است. نمی‌جوشد، نمی‌رقصید، تنها آرام رنگ می‌بازد، مثل خاطراتی که کم‌کم در غروب‌های تنهایی محو می‌شوند.

بیسکویتی ساده، خرد شده بر لبه‌ی بشقاب، بی‌پناه و بی‌هدف. سال‌ها پیش شاید کودکانه در میان دستانی گرم و مشتاق شکسته می‌شد، حالا اما، در سکوتی غمگین، در انتظار پایان. تنها خشکی‌اش می‌ماند و خرده‌هایی که چون خاطرات پراکنده‌اند.

چای کیسه‌ای و بیسکویت؛ دو همراه ساکت، دو نشانه از روزهای بی‌هیاهو، از شب‌هایی که تنها نور چراغی کم‌سو و دل‌تنگی با آن‌ها شریکند. جرعه‌ای آرام، لقمه‌ای کوچک، و سکوتی که میانشان جاری‌ست…


صد هزاران گل شکفت و بانک مرغی بر نخاست...
دیدگاه ها (۰)

هبوط....چه لحظه‌ای دل‌نشین و پر از معنا—دخترت با چشمانی درخش...

یاقوت

دلشوره ها

در گیسوان بلند تو شعر ببافم .....آه ازین نبودن های دلبرانه ی...

مرد در پاییز نامه مینویسد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط