طفل بودم زندگی بعد از تو جانم را گرفت

طفل بودم زندگی بعد از تو جانم را گرفت
لب گشودم تا سخن گفتم زبانم را گرفت
بارها گفتم بگویم آنچه بامن کرده ای
دست غیرت حلقه زد دورم دهانم را گرفت
رستم گم کرده راه منزل تهمینه را
زندگی بعد از تو سهراب جانم را گرفت
بذر خود ناکافی بودن را به جانم کاشتی
این تنفر رفته رفته جانم را گرفت
روزگاری ساختم در لابه لای شاخه ها
ماری شده همسایه بامن آشیانم را گرفت
سعی کردم بال کوبان بگذرم از کوی عشق
کوه شد طی غصه ها توانم را گرفت
دیدگاه ها (۰)

ای مادرم ایران زمین آغاز توی پایان توی بردشت من باران توی در...

تو گفتی خواهی آمد ـ امروز فردا کی خواهی آمد من اینجا نشسته ا...

کشاکش هاست در جانم کشنده کیست میدانم دمی خواهم بیاسایم ولیکن...

درپس پیشانی چین خورده و نکاه پر عمقت دنیای از ایثار و گذشت ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط