تو گفتی خواهی آمد امروز فردا کی خواهی آمد

تو گفتی خواهی آمد ـ امروز فردا کی خواهی آمد
من اینجا نشسته ام به انتظار و از دور نگاه میکنم ودر دل خودم حرف میزنم
ودلم در تلاطم دریا رها میشود
و بی تاب و سرگردان همچو ذوقی که موج به هرسو او را می‌کشاند و تن خسته و چشم براه تو که نمیدانم کجای
پشت آن دریای آبی یا در گندم زارهای سبز
اینقدر بی‌خیالی که از یادت رفت
اینجا یکی در انتظارت پیر شده😔😔
دیدگاه ها (۰)

درخواستی

قهوه فقط یک نوشیدنی نیست قراری است میان دل خسته ی آدم و لحظه...

ای مادرم ایران زمین آغاز توی پایان توی بردشت من باران توی در...

طفل بودم زندگی بعد از تو جانم را گرفت لب گشودم تا سخن گفتم ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط