ادامه پارت ۱۷ قسمت سوم
«میخواستم یه چیزی رو از صبح بهتون بگم، اما هر بار یه اتفاق افتاد و نشد.»
«خوب بگو.»
خدمتکار مکث کرد. چهرهاش نشان میداد حرفی که میخواهد بزند برایش ساده نیست.
«راستش… اون دختری که امروز دیدین، دوستدختر ارباب جونگکوک نبود.»
برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.
«چی؟»
«اون دختر فقط یه شریک کاری بود.»
«شریک کاری؟»
«بله. قرار بود قرارداد کاریشون امروز تموم بشه. ارباب جونگکوک مجبور بود مدتی باهاش مثل یکی از نزدیکانش رفتار کنه تا کسی به رابطهی کاریشون شک نکنه.»
ابروهام در هم رفت.«پس اون همه صمیمیت چی بود؟ اون دختر بهش گفت ددی. بعد هم بغلش کرد. جونگکوک هم…»
صدایم شکست.
خدمتکار سریع گفت:
«همهاش برای پوشش بود. اون دختر درگیر یه معاملهی خطرناک شده بود. اگر دشمنهای ارباب میفهمیدن ارتباطشون فقط کاریه، احتمال داشت همونجا بکشنش. ارباب مجبور بود وانمود کنه بینشون رابطهی خیلی نزدیکی وجود داره.»
من آرام پرسیدم:
«و اونجین رو کی زد؟»
خدمتکار سرش رو پایین انداخت.
«احتمالاً دختره عصبی بوده یا فکر کرده اونجین چیزی دیده. من خودم اون صحنه رو ندیدم، اما ارباب وقتی فهمید، خیلی عصبانی شد.»
ذهنم پر از تصویرهای چند ساعت قبل شد.
اخمهای جونگکوک.
رفتار مهربانش با آن دختر.
لحن سردش وقتی من را خدمتکار معرفی کرد.همهچیز مثل تکههای یک پازل کنار هم قرار میگرفت، اما من هنوز نمیتونستم باور کنم چقدر زود قضاوت کرده بودم.
یعنی شاید آن دختر واقعاً دوستدخترش نبود؟
یعنی جونگکوک به من خیانت نکرده بود؟
البته اصلاً نمیدونستم حق داشتم از خیانت حرف بزنم یا نه. ما رابطهی مشخصی نداشتیم. جونگکوک من رو کنترل میکرد، به من دستور میداد و با خشونت باهام رفتار کرده بود. اما با همهی اینها، قلبم نسبت بهش بیتفاوت نبود.
و همین موضوع بیشتر از هرچیزی عذابم میداد.
زیر لب گفتم:
«پس یعنی…»
خدمتکار با احتیاط پرسید:
«یعنی چی، ارباب؟»
به زمین خیره شدم.
«یعنی من اشتباه کردم.»
صدایم پر از بغض شد.
«من نباید فرار میکردم. شاید اون دختر اصلاً چیزی نبود که فکر میکردم. شاید جونگکوک فقط مجبور بوده اونطوریرفتار کنه.»
خدمتکار ساکت موند.
من دستم رو روی صورتم کشیدم. تمام بدنم از خستگی درد میکرد و ذهنم از ترس پر شده بود.
«اگه پیدام کنه چی؟»
خدمتکار با نگرانی به من نگاه کرد.
«ممکنه… ممکنه خیلی عصبانی بشن.»
«عصبانی؟»
خندهی تلخی کردم.
«جونگکوک وقتی فقط فکر میکرد من کاری کردم که دوست نداره، باهام بدرفتاری میکرد. حالا من از عمارتش فرار کردم، اونجین رو هم با خودم آوردم و یکی از خدمتکارهاش رو هم همراه کردم. اگر پیدامون کنه…»
نتونستم جملهام رو تموم کنم.
اونجین در خواب تکون خورد و من سریع ساکت شدم تا بیدار نشه.
خدمتکار آهسته گفت:شاید بهتر باشه قبل از اینکه پیدامون کنن، از اینجا هم بریم.»
همون لحظه صدای موتور ماشینی از خیابون شنیده شد.
هر سه نفر—حتی اونجین که خواب بود—در سکوت فرو رفتیم.
ماشین اول از جلوی مسافرخونه رد شد.
بعد ماشین دوم.
بعد صدای چند خودروی دیگر آمد.
من بهآرامی از جا بلند شدم. قلبم با چنان شدتی میزد که حس میکردم همه میتونن صدایش رو بشنون.
خدمتکار با اشاره از من خواست نزدیک پنجره نشم، اما دیگر دیر شده بود. پرده کمی کنار رفته بود و از لای آن میشد خیابون را دید.
چند ماشین مشکی جلوی مسافرخونه توقف کردند.
درهایشان تقریباً همزمان باز شد.
چند مرد با لباسهای تیره پیاده شدند و اطراف ماشینها ایستادند. حرکاتشان منظم بود؛ دقیق و حسابشده. هیچشکی باقی نمیموند.
آنها آدمهای جونگکوک بودند.
خدمتکار با وحشت زیر لب گفت:
«نه… پیدامون کردن.»
من بدون اینکه جوابش رو بدم، بیشتر پرده رو کنار زدم.
آخرین ماشین، آرام جلوی ساختمان توقف کرد.
در عقب باز شد.
اول کفشهای مشکیاش دیده شد.
بعد شلوار تیره، کت بلند و دستهایی که در جیب فرو رفته بودند.
مرد از ماشین پیاده شد و صاف ایستاد.
سرش رو کمی بالا آورد.
حتی از آن فاصله هم میتوانستم چهرهاش رو تشخیص بدم.
چشمهای سردش، اخمهای درهمرفتهاش و آن حالت خطرناک و آرامی که همیشه قبل از طوفان داشت.
خون در رگهایم منجمد شد.نفسم بند آمد.
صدای خدمتکار را شنیدم که با ترس گفت:
«ارباب جونگکوک…»
و من فقط توانستم با لبهای لرزان اسمش را زمزمه کنم:
«جونگکوک…»
او سرش را بالا آورد؛ انگار دقیقاً میدانست من پشت کدام پنجره ایستادهام.
نگاهش مستقیم به پنجرهی ما دوخته شد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر فریادی ترسناک بود.
من پرده را رها کردم و چند قدم عقب رفتم.
جونگکوک آمده بود.
و این بار، دیگر راه فراری وجود نداشت.
ادامه در پارت ۱۸
«خوب بگو.»
خدمتکار مکث کرد. چهرهاش نشان میداد حرفی که میخواهد بزند برایش ساده نیست.
«راستش… اون دختری که امروز دیدین، دوستدختر ارباب جونگکوک نبود.»
برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.
«چی؟»
«اون دختر فقط یه شریک کاری بود.»
«شریک کاری؟»
«بله. قرار بود قرارداد کاریشون امروز تموم بشه. ارباب جونگکوک مجبور بود مدتی باهاش مثل یکی از نزدیکانش رفتار کنه تا کسی به رابطهی کاریشون شک نکنه.»
ابروهام در هم رفت.«پس اون همه صمیمیت چی بود؟ اون دختر بهش گفت ددی. بعد هم بغلش کرد. جونگکوک هم…»
صدایم شکست.
خدمتکار سریع گفت:
«همهاش برای پوشش بود. اون دختر درگیر یه معاملهی خطرناک شده بود. اگر دشمنهای ارباب میفهمیدن ارتباطشون فقط کاریه، احتمال داشت همونجا بکشنش. ارباب مجبور بود وانمود کنه بینشون رابطهی خیلی نزدیکی وجود داره.»
من آرام پرسیدم:
«و اونجین رو کی زد؟»
خدمتکار سرش رو پایین انداخت.
«احتمالاً دختره عصبی بوده یا فکر کرده اونجین چیزی دیده. من خودم اون صحنه رو ندیدم، اما ارباب وقتی فهمید، خیلی عصبانی شد.»
ذهنم پر از تصویرهای چند ساعت قبل شد.
اخمهای جونگکوک.
رفتار مهربانش با آن دختر.
لحن سردش وقتی من را خدمتکار معرفی کرد.همهچیز مثل تکههای یک پازل کنار هم قرار میگرفت، اما من هنوز نمیتونستم باور کنم چقدر زود قضاوت کرده بودم.
یعنی شاید آن دختر واقعاً دوستدخترش نبود؟
یعنی جونگکوک به من خیانت نکرده بود؟
البته اصلاً نمیدونستم حق داشتم از خیانت حرف بزنم یا نه. ما رابطهی مشخصی نداشتیم. جونگکوک من رو کنترل میکرد، به من دستور میداد و با خشونت باهام رفتار کرده بود. اما با همهی اینها، قلبم نسبت بهش بیتفاوت نبود.
و همین موضوع بیشتر از هرچیزی عذابم میداد.
زیر لب گفتم:
«پس یعنی…»
خدمتکار با احتیاط پرسید:
«یعنی چی، ارباب؟»
به زمین خیره شدم.
«یعنی من اشتباه کردم.»
صدایم پر از بغض شد.
«من نباید فرار میکردم. شاید اون دختر اصلاً چیزی نبود که فکر میکردم. شاید جونگکوک فقط مجبور بوده اونطوریرفتار کنه.»
خدمتکار ساکت موند.
من دستم رو روی صورتم کشیدم. تمام بدنم از خستگی درد میکرد و ذهنم از ترس پر شده بود.
«اگه پیدام کنه چی؟»
خدمتکار با نگرانی به من نگاه کرد.
«ممکنه… ممکنه خیلی عصبانی بشن.»
«عصبانی؟»
خندهی تلخی کردم.
«جونگکوک وقتی فقط فکر میکرد من کاری کردم که دوست نداره، باهام بدرفتاری میکرد. حالا من از عمارتش فرار کردم، اونجین رو هم با خودم آوردم و یکی از خدمتکارهاش رو هم همراه کردم. اگر پیدامون کنه…»
نتونستم جملهام رو تموم کنم.
اونجین در خواب تکون خورد و من سریع ساکت شدم تا بیدار نشه.
خدمتکار آهسته گفت:شاید بهتر باشه قبل از اینکه پیدامون کنن، از اینجا هم بریم.»
همون لحظه صدای موتور ماشینی از خیابون شنیده شد.
هر سه نفر—حتی اونجین که خواب بود—در سکوت فرو رفتیم.
ماشین اول از جلوی مسافرخونه رد شد.
بعد ماشین دوم.
بعد صدای چند خودروی دیگر آمد.
من بهآرامی از جا بلند شدم. قلبم با چنان شدتی میزد که حس میکردم همه میتونن صدایش رو بشنون.
خدمتکار با اشاره از من خواست نزدیک پنجره نشم، اما دیگر دیر شده بود. پرده کمی کنار رفته بود و از لای آن میشد خیابون را دید.
چند ماشین مشکی جلوی مسافرخونه توقف کردند.
درهایشان تقریباً همزمان باز شد.
چند مرد با لباسهای تیره پیاده شدند و اطراف ماشینها ایستادند. حرکاتشان منظم بود؛ دقیق و حسابشده. هیچشکی باقی نمیموند.
آنها آدمهای جونگکوک بودند.
خدمتکار با وحشت زیر لب گفت:
«نه… پیدامون کردن.»
من بدون اینکه جوابش رو بدم، بیشتر پرده رو کنار زدم.
آخرین ماشین، آرام جلوی ساختمان توقف کرد.
در عقب باز شد.
اول کفشهای مشکیاش دیده شد.
بعد شلوار تیره، کت بلند و دستهایی که در جیب فرو رفته بودند.
مرد از ماشین پیاده شد و صاف ایستاد.
سرش رو کمی بالا آورد.
حتی از آن فاصله هم میتوانستم چهرهاش رو تشخیص بدم.
چشمهای سردش، اخمهای درهمرفتهاش و آن حالت خطرناک و آرامی که همیشه قبل از طوفان داشت.
خون در رگهایم منجمد شد.نفسم بند آمد.
صدای خدمتکار را شنیدم که با ترس گفت:
«ارباب جونگکوک…»
و من فقط توانستم با لبهای لرزان اسمش را زمزمه کنم:
«جونگکوک…»
او سرش را بالا آورد؛ انگار دقیقاً میدانست من پشت کدام پنجره ایستادهام.
نگاهش مستقیم به پنجرهی ما دوخته شد.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر فریادی ترسناک بود.
من پرده را رها کردم و چند قدم عقب رفتم.
جونگکوک آمده بود.
و این بار، دیگر راه فراری وجود نداشت.
ادامه در پارت ۱۸
- ۱۰۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط