{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 رمان «گرفتار تو»

📖 رمان «گرفتار تو»
پارت هفدهم: فرار نیمه‌کاره 🚉🖤
[دیدگاه تهیونگ]
همین که از عمارت بیرون اومدیم، انگار تازه فهمیدم واقعاً دارم چه کار خطرناکی می‌کنم.

تا چند دقیقه قبل، هنوز داخل اون عمارت بزرگ و ترسناک بودم؛ جایی که هر گوشه‌اش دوربین داشت، هر راهرویی پر از آدم‌های جونگ‌کوک بود و حتی باز و بسته‌شدن یک در هم زیر نظر گرفته می‌شد. اما حالا من همراه اون‌جین و یکی از خدمتکارها، با چندتا ساک و کیف، توی خیابون راه می‌رفتیم و سعی می‌کردیم عادی به نظر برسیم.

البته عادی‌بودن برای ما تقریباً غیرممکن بود.

من با اون لباس‌هایی که خدمتکار برام آورده بود، سعی می‌کردم صورتم رو پایین بندازم. اون‌جین هم دستم رو گرفته بود و هر چند قدم یک‌بار با نگرانی به پشت سرش نگاه می‌کرد. خدمتکار هم از همه مضطرب‌تر بود؛ طوری راه می‌رفت که انگار هر لحظه ممکنه یک نفر از پشت سر بیاد و یقه‌اش رو بگیره.

چند بار خواستم ازش بپرسم چرا این‌قدر می‌ترسه، اما خودم جوابش رو می‌دونستم.اگر جونگ‌کوک می‌فهمید به ما کمک کرده، احتمالاً فقط اخراجش نمی‌کرد. جونگ‌کوک از اون آدم‌هایی نبود که با یک تذکر ساده بی‌خیال بشه. مخصوصاً وقتی پای فرار من وسط بود.

وقتی به ایستگاه قطار رسیدیم، جمعیت زیادی اونجا بود. مردم در رفت‌وآمد بودند، صدای اعلام حرکت قطارها از بلندگو پخش می‌شد و هرکسی عجله داشت خودش رو به مقصدش برسونه. از شلوغی ایستگاه استفاده کردیم و با عجله بلیت گرفتیم.

من مقصدی رو انتخاب کرده بودم که فاصله‌اش از سئول زیاد باشه؛ جایی که احتمالاً جونگ‌کوک کمتر دنبالم می‌گشت. البته ته دلم می‌دونستم اگر جونگ‌کوک واقعاً تصمیم بگیره پیدام کنه، فاصله و شهر و کشور براش معنی نداره.

بالاخره کنار یکی از سکوها ایستادیم و منتظر قطار موندیم.

اون‌جین کنارم نشسته بود و پاهاش رو آروم تکون می‌داد. معلوم بود خسته شده، ولی به‌خاطر شرایط چیزی نمی‌گفت. دستم هنوز دور دست کوچیکش حلقه شده بود و هر بار انگشت‌هاش رو فشار می‌دادم، سعی می‌کردم بهش اطمینان بدم که همه‌چیز درست می‌شه.

اما واقعیت این بود که خودم اصلاً مطمئن نبودم.

خدمتکار چند دقیقه ساکت ایستاد و بعد بالاخره با صداییلرزون گفت:

«ارباب…»

نگاهم رو از صفحه‌ی اعلام حرکت قطارها گرفتم و بهش نگاه کردم.

«بله؟»

خدمتکار اطرافش رو نگاه کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن بشه کسی حرف‌هاشون رو نمی‌شنوه. بعد کمی به من نزدیک شد و گفت:

«می‌خواستم یه چیزی بهتون بگم.»

ابروهام بالا رفت.

«چی شده؟»

هنوز حرفش رو شروع نکرده بود که اون‌جین آستینم رو کشید و با صدای آرومی گفت:

«داداشی…»

بهش نگاه کردم.

«جانم؟»

«میشه منو ببری سرویس؟»چشمم به چهره‌ی کوچیک و خسته‌اش افتاد. مشخص بود واقعاً نیاز داره بره و نمی‌تونه بیشتر صبر کنه.

آه کوتاهی کشیدم و گفتم:

«باشه، بریم.»

خدمتکار سریع گفت:

«می‌خواین من ببرمشون؟»

اون‌جین کمی بهش نگاه کرد، اما انگار هنوز به‌خاطر اتفاقی که در عمارت افتاده بود، دلش نمی‌خواست از من جدا بشه.

من خم شدم و موهایش را مرتب کردم.

«نترس عزیزم. این خانم باهات میاد و زود برمی‌گردین.»اون‌جین لبش رو جمع کرد و بعد با صدای آهسته گفت:

«اله…»

خدمتکار با تعجب نگاهش کرد. من هم لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم:

«باشه، ببرش. فقط حواست بهش باشه.»

خدمتکار سریع سر تکون داد.

«چشم.»

اون‌جین دستش رو گرفت و همراهش به سمت سرویس رفت. من هم همون‌جا کنار سکو ایستادم و نگاهشون کردم تا بین جمعیت گم شدند.

چند دقیقه گذشت.

بعد پنج دقیقه.

بعد هفت دقیقه.

قطار هنوز نرسیده بود، اما حس عجیبی توی وجودم افتاده بود. بی‌اختیار مدام اطرافم رو نگاه می‌کردم. هرچهره‌ای برام مشکوک به نظر می‌رسید. هر مردی که لباس تیره پوشیده بود، می‌تونست یکی از افراد جونگ‌کوک باشه. هر صدای قدمی از پشت سرم باعث می‌شد قلبم تندتر بزنه.

به خودم گفتم:«تهیونگ، داری زیادی حساس می‌شی. اینجا پر از آدمه. همه که آدم جونگ‌کوک نیستن.»

اما مغزم قبول نمی‌کرد.

چند لحظه بعد، موقعی که وانمود می‌کردم دارم برنامه‌ی قطارها رو نگاه می‌کنم، از گوشه‌ی چشمم چند نفر رو دیدم.

سه مرد آن‌طرف‌تر ایستاده بودند. لباس‌های ساده پوشیده بودند، اما حالت ایستادنشان عادی نبود. هیچ‌کدامشان بلیت یا چمدان نداشتند. یکی از آن‌ها تظاهر می‌کرد با تلفن حرف می‌زند، اما نگاهش مدام سمت من برمی‌گشت. نفر دوم کنار ستون ایستاده بود و وانمود می‌کرد مشغول خواندن چیزی است. نفر سوم هم نزدیک ورودی سکوها قرار داشت.

قلبم محکم به قفسه‌ی سینه‌ام کوبید.

نگاهم رو سریع پایین انداختم، اما بعد دوباره یواشکی به آن‌ها نگاه کردم.

این بار یکی از مردها دقیقاً به من نگاه می‌کرد.

نه یک نگاه اتفاقی.

یک نگاه مستقیم و حساب‌شده.

نفسم بند اومد.

با خودم گفتم: «نه… امکان نداره.»
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۱۷ قسمت دوم

ادامه پارت ۱۷ قسمت سوم

😲😲

ادامه پارت ۱۶

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط