My Vampire Mate Season 2 part : ۶۰
او را بو***سید ولی نیشخند زد و خون آشام دوباره به او مشت زد
بنظر میرسید لیکا فکر میکرد این خنده دار است
+ کاش هیچوقت نمیدیدی
پوزخند هر***زه گرانه ای زد
_ و اگه بیرون باشم و احساس کنم هوا پر از الکتریسیتست میدونم که باید فورا بیام پیش تو یه روز بهت یاد میدم
بدیهیست که به تمام سناریوها فکر کرده
_ خوشحالم که ما خارج از شهر زندگی میکنیم
ما زندگی میکنیم!
جیمین چهره در هم کشید و ادامه داد
_ ولی تو توی یه قبیله بودی اگه یه شب دیر وقت میخواستی خودتو بیاری همه میفهمیدن {بخاطر صاعقش} فضای شخصی زیادی نداشتی
او خیلی سریع حرف میزد...خیلی بد بود!
صورتش را روی سی**نه اش برگرداند و غر زد
+ من مجبور نیستم نگران اون باشم
_ منظورت چیه؟ تو هیچوقت حتی وقتی خودتو لمس کردی صاعقه رو تو آسمون ندیدی؟
خونآشام به نفس نفس افتاد و خوشحال بود که جیمین نمی تواند صورتش را ببیند
ولی البته که او را عقب كشيد و نگذاشت نگاهش را از او بگیرد
_ نه اِما، میخوام بدونم باید همه چیزو درباره تو بفهمم
او تودار و خجالتی بود
ولی آن صدای لعنتی اصرار داشت که این موضوع را با او به اشتراک بگذارد
+ صاعقه روی خونمون همیشه هست هر احساسات مشخصی اونو تحریک میکنه و افراد زیادی اونجا زندگی میکنن و در هر حال قبل از دیشب من هیچوقت مم خب....
سعی کرد کلمه ی ' آمدن ' را بگوید
چشمان جیمین گشاد شد اِما میتوانست بگوید که او...خوشحال است
+ این برام خیلی آزاردهنده بود
+ نميفهمم...من شنيدم غیر عادی ترین و پیچیده ترین خونآشام ها این نیاز رو سرکوب میکنن خون همهی چیزیه که میخوان و اونا کسایی هستن که روستاها رو نابود میکنن و با حرص و طمعشون مینوشن تا وقتی بکشن...
به او خیره شد
+ عدم توانایی برای کنترل خودم منو میترسوند، هر روز میترسیدم که منم یکی بشم مثل اونا
_ نمیتونی بشی
جیمین موهای جفتش را از پیشانی اش کنار زد
_ نمیدونستم فکر میکردم یجور کنترل والکریایی روی خودت داری... نمیدونستم این غیر ارادیه
احتمالا او امشب بخاطر سرخ شدن یک گالن خون استفاده کرده
_ جای تعجبی نداره که نمیتونی
اِما با آزردگی به او نگاه کرد
_ نه ، نه ، اگه جوون باشی و ندونی چطور اینکارو بکنی پس این اتفاق نمی افته...اینجوری هر بار احساس فشار میکنی
سر تکان داد...از اینکه درد ، واقعا این همان اتفاقی بوده که افتاده حیرت کرده بود
_ هیچوقت شبیه اون خونآشاما نمیشی اِما هیچ چیز تو شبیه اونا نیست
+ چطور میتونی انقدر مطمئن باشی
_ تو مهربون و آرومی تو احساس دلسوزی داری اگه این چیزارو نمیدونستم خواستنت انقدر شدید نمیشد
+ ولى غريزت تو رو مجبور میکنه که منو بخوای قبلا بهم بودی مجبوری منو پیش خودت نگه داری
_ این فکریه که میکنی؟
صورتش را قاب گرفت
_ غریزم منو به سمت چیزی که میخوام و نیاز دارم راهنمایی میکنه این منو بسمت زنی سوق میده که میتونم باهاش به زندگی بسازم مهم نیست چیه برای من همیشه تو هستی ولی بدون غریزه ، من تورو هرگز به عنوان جفتم نمیشناختم چون تو از نژاد دیگه ای هستی این بهمون فرصتی نمیداد..و من هرگز مجبورت نمیکردم
+ تو همه ی اینا رو مثل تصمیمات ذهنم میگی
صورتش خطرناک و چشمانش تیره شد
+ اینطور نیست؟
+ خب اگه اینطور نبود چی؟
جیمین پشت گردنش را قاب گرفت و چشمانش آبی شد
_ نمیشه در این مورد راحت صحبت کرد
اِما زمزمه کرد
+ قبلا اتفاق افتاده
_ آره ، تهیونگ
در مقابل دستان او به خود پیچید و مقابل تاج تخت خودش را بالا کشید
+ فکر کردم گفتی جفتش مرده
_ مرده در حال فرار از تهیونگ مرد
+ اوه خدای من تهیونگ چیکار کرد؟
_ از احساس خالی شد حتی بیشتر از دمیستریو تبدیل به یه مرده متحرک شد اگه اتفاقی برات بیفته منو محکوم به همین میکنی
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
بنظر میرسید لیکا فکر میکرد این خنده دار است
+ کاش هیچوقت نمیدیدی
پوزخند هر***زه گرانه ای زد
_ و اگه بیرون باشم و احساس کنم هوا پر از الکتریسیتست میدونم که باید فورا بیام پیش تو یه روز بهت یاد میدم
بدیهیست که به تمام سناریوها فکر کرده
_ خوشحالم که ما خارج از شهر زندگی میکنیم
ما زندگی میکنیم!
جیمین چهره در هم کشید و ادامه داد
_ ولی تو توی یه قبیله بودی اگه یه شب دیر وقت میخواستی خودتو بیاری همه میفهمیدن {بخاطر صاعقش} فضای شخصی زیادی نداشتی
او خیلی سریع حرف میزد...خیلی بد بود!
صورتش را روی سی**نه اش برگرداند و غر زد
+ من مجبور نیستم نگران اون باشم
_ منظورت چیه؟ تو هیچوقت حتی وقتی خودتو لمس کردی صاعقه رو تو آسمون ندیدی؟
خونآشام به نفس نفس افتاد و خوشحال بود که جیمین نمی تواند صورتش را ببیند
ولی البته که او را عقب كشيد و نگذاشت نگاهش را از او بگیرد
_ نه اِما، میخوام بدونم باید همه چیزو درباره تو بفهمم
او تودار و خجالتی بود
ولی آن صدای لعنتی اصرار داشت که این موضوع را با او به اشتراک بگذارد
+ صاعقه روی خونمون همیشه هست هر احساسات مشخصی اونو تحریک میکنه و افراد زیادی اونجا زندگی میکنن و در هر حال قبل از دیشب من هیچوقت مم خب....
سعی کرد کلمه ی ' آمدن ' را بگوید
چشمان جیمین گشاد شد اِما میتوانست بگوید که او...خوشحال است
+ این برام خیلی آزاردهنده بود
+ نميفهمم...من شنيدم غیر عادی ترین و پیچیده ترین خونآشام ها این نیاز رو سرکوب میکنن خون همهی چیزیه که میخوان و اونا کسایی هستن که روستاها رو نابود میکنن و با حرص و طمعشون مینوشن تا وقتی بکشن...
به او خیره شد
+ عدم توانایی برای کنترل خودم منو میترسوند، هر روز میترسیدم که منم یکی بشم مثل اونا
_ نمیتونی بشی
جیمین موهای جفتش را از پیشانی اش کنار زد
_ نمیدونستم فکر میکردم یجور کنترل والکریایی روی خودت داری... نمیدونستم این غیر ارادیه
احتمالا او امشب بخاطر سرخ شدن یک گالن خون استفاده کرده
_ جای تعجبی نداره که نمیتونی
اِما با آزردگی به او نگاه کرد
_ نه ، نه ، اگه جوون باشی و ندونی چطور اینکارو بکنی پس این اتفاق نمی افته...اینجوری هر بار احساس فشار میکنی
سر تکان داد...از اینکه درد ، واقعا این همان اتفاقی بوده که افتاده حیرت کرده بود
_ هیچوقت شبیه اون خونآشاما نمیشی اِما هیچ چیز تو شبیه اونا نیست
+ چطور میتونی انقدر مطمئن باشی
_ تو مهربون و آرومی تو احساس دلسوزی داری اگه این چیزارو نمیدونستم خواستنت انقدر شدید نمیشد
+ ولى غريزت تو رو مجبور میکنه که منو بخوای قبلا بهم بودی مجبوری منو پیش خودت نگه داری
_ این فکریه که میکنی؟
صورتش را قاب گرفت
_ غریزم منو به سمت چیزی که میخوام و نیاز دارم راهنمایی میکنه این منو بسمت زنی سوق میده که میتونم باهاش به زندگی بسازم مهم نیست چیه برای من همیشه تو هستی ولی بدون غریزه ، من تورو هرگز به عنوان جفتم نمیشناختم چون تو از نژاد دیگه ای هستی این بهمون فرصتی نمیداد..و من هرگز مجبورت نمیکردم
+ تو همه ی اینا رو مثل تصمیمات ذهنم میگی
صورتش خطرناک و چشمانش تیره شد
+ اینطور نیست؟
+ خب اگه اینطور نبود چی؟
جیمین پشت گردنش را قاب گرفت و چشمانش آبی شد
_ نمیشه در این مورد راحت صحبت کرد
اِما زمزمه کرد
+ قبلا اتفاق افتاده
_ آره ، تهیونگ
در مقابل دستان او به خود پیچید و مقابل تاج تخت خودش را بالا کشید
+ فکر کردم گفتی جفتش مرده
_ مرده در حال فرار از تهیونگ مرد
+ اوه خدای من تهیونگ چیکار کرد؟
_ از احساس خالی شد حتی بیشتر از دمیستریو تبدیل به یه مرده متحرک شد اگه اتفاقی برات بیفته منو محکوم به همین میکنی
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۲.۰k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط