برف زمستونی
𝓫𝓻𝓯 𝔃𝓶𝓼𝓽𝓸𝓷𝓲
p=2
چند روزی از اون حرفهای ناگهانی تهیونگ گذشته بود و من هنوز تو شوک بودم. هر چی فکر میکردم، نمیتونستم بفهمم چی شده. از اون روز به بعد، انگار یه دیوار نامرئی بینمون کشیده شده بود. دیگه خبری از اون شوخیهای الکی، پیامهای نیمهشب و تماسهای بیموقع نبود. جواب تلفنهام رو نمیداد، پیامهام رو سین میزد ولی جواب نمیداد، و حتی وقتی تو جمع همدیگه رو میدیدیم، سلامی کوتاه میکرد و سریع میرفت پی کارش.
این سرد شدن یهویی، مثل یه بغض تو گلوم گیر کرده بود. یعنی اون حرفهاش دروغ بود؟ یا شاید منظورش این بود که چون منو دوست داره، نمیتونه باهام راحت باشه و ازم دور میشه؟ این فکر دیوونهام میکرد
یه روز ، وقتی داشتم تو اتاق قدم میزدم و به این وضعیت فکر میکردم، گوشیم زنگ خورد. شماره تهیونگ بود! با اینکه ذوقزده شدم، ولی استرس هم بهم وارد شد. سریع جواب دادم: «الو؟»
صدای ته خسته بود: «سلام.»
«سلام... خوبی؟» من گفتم
«آره... تو چطوری؟»ته گفت
«منم خوبم... فقط... یه چند روزیه خبری ازت نیست. نگرانت شدم.»
احساس کردم داره نفس عمیقی میکشه. «آره... میدونم. ببخشید.»
«چرا اینجوری میکنی تهیونگ؟ چی شده؟ اگه کاری کردم، بگو تا درستش کنم.»
«نه... تو کاری نکردی. تقصیر منه.. من... نمیتونم الان... نمیتونم باهات راحت باشم.»تهیونگ گفت
«یعنی چی نمیتونی راحت باشی؟ ما دوست صمیمی بودیم!»من گفتم
«میدونم. ولی... الان دیگه نمیتونم. خواهش میکنم... دیگه بهم زنگ نزن. یا... پیام نده. برای یه مدتی.»
قطع کرد.
همونجا روی زمین نشستم. اشک تو چشمهام جمع شده بود. یعنی واقعاً داشت من رو پس میزد؟ اون حرفهای اون روز تو کافه، همهاش دروغ بود؟ یا شاید هم... شاید هم داشت راست میگفت
از اون روز به بعد، سعی کردم بهش پیام ندم. ولی هر بار که گوشیم زنگ میخورد یا پیام. یعنی این دفعه دیگه خودشه؟ ولی هیچ وقت نبود. انگار باید عادت میکردم به این فاصله، به این سکوت.
p=2
چند روزی از اون حرفهای ناگهانی تهیونگ گذشته بود و من هنوز تو شوک بودم. هر چی فکر میکردم، نمیتونستم بفهمم چی شده. از اون روز به بعد، انگار یه دیوار نامرئی بینمون کشیده شده بود. دیگه خبری از اون شوخیهای الکی، پیامهای نیمهشب و تماسهای بیموقع نبود. جواب تلفنهام رو نمیداد، پیامهام رو سین میزد ولی جواب نمیداد، و حتی وقتی تو جمع همدیگه رو میدیدیم، سلامی کوتاه میکرد و سریع میرفت پی کارش.
این سرد شدن یهویی، مثل یه بغض تو گلوم گیر کرده بود. یعنی اون حرفهاش دروغ بود؟ یا شاید منظورش این بود که چون منو دوست داره، نمیتونه باهام راحت باشه و ازم دور میشه؟ این فکر دیوونهام میکرد
یه روز ، وقتی داشتم تو اتاق قدم میزدم و به این وضعیت فکر میکردم، گوشیم زنگ خورد. شماره تهیونگ بود! با اینکه ذوقزده شدم، ولی استرس هم بهم وارد شد. سریع جواب دادم: «الو؟»
صدای ته خسته بود: «سلام.»
«سلام... خوبی؟» من گفتم
«آره... تو چطوری؟»ته گفت
«منم خوبم... فقط... یه چند روزیه خبری ازت نیست. نگرانت شدم.»
احساس کردم داره نفس عمیقی میکشه. «آره... میدونم. ببخشید.»
«چرا اینجوری میکنی تهیونگ؟ چی شده؟ اگه کاری کردم، بگو تا درستش کنم.»
«نه... تو کاری نکردی. تقصیر منه.. من... نمیتونم الان... نمیتونم باهات راحت باشم.»تهیونگ گفت
«یعنی چی نمیتونی راحت باشی؟ ما دوست صمیمی بودیم!»من گفتم
«میدونم. ولی... الان دیگه نمیتونم. خواهش میکنم... دیگه بهم زنگ نزن. یا... پیام نده. برای یه مدتی.»
قطع کرد.
همونجا روی زمین نشستم. اشک تو چشمهام جمع شده بود. یعنی واقعاً داشت من رو پس میزد؟ اون حرفهای اون روز تو کافه، همهاش دروغ بود؟ یا شاید هم... شاید هم داشت راست میگفت
از اون روز به بعد، سعی کردم بهش پیام ندم. ولی هر بار که گوشیم زنگ میخورد یا پیام. یعنی این دفعه دیگه خودشه؟ ولی هیچ وقت نبود. انگار باید عادت میکردم به این فاصله، به این سکوت.
- ۸۴۴
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط