{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برف زمستونی

𝓫𝓻𝓯 𝔃𝓶𝓼𝓽𝓸𝓷𝓲



p=3


صبح روز بعد، با یه احساس عجیب از خواب بیدار شدمم نمی‌تونستم تحمل کنم که تهیونگ اینجوری من رو پس بزنه

تصمیم گرفتم دیگع برم خونه تهیونگ ببینم مشکلش چیه.

لباس راحتی پوشیدم، کیفم رو برداشتم، موبایلم رو چک کردم که شارژ داشته باشه و از خونه زدم بیرون. آدرس خونه‌اش رو حفظ بودم،

. هر قدمی که برمی‌داشتم، ذهنم درگیر سناریوهای مختلف بود. شاید دگع منو دوست نداره همش ی مشت دورغ بوده؟

وقتی رسیدم جلوی ساختمونشون، یه لحظه مکث کردم. نفس عمیقی کشیدم و زنگ در رو زدم.

بالاخره در باز شد. تهیونگ بود. با همون چهره خسته و چشم‌هایی سرد. وقتی من رو دید، یه لحظه تعجب کرد بعد دوباره همون حالت قبلی برگشت.

«تو... اینجا چیکار می‌کنی؟» تهیونگ گفت صداش سرد بودد.

«اومدم حرف بزنیم، تهیونگ.» من گفتم. «نمی‌تونم اینجوری ادامه بدم. باید بدونم چی شده.»

یه نگاه بهم انداخت، . بعد آهی کشید و در رو بیشتر باز کرد. «بیا تو.»

وارد خونه‌اش شدم. خونه‌اش مثل همیشه مرتب و شیک بود، رفتیم تو و نشستیم. سکوت بود

«خب؟» بالاخره سکوت رو شکستم. «چرا اینجوری می‌کنی؟»

تهیونگ به روبه‌روش خیره شد. «گفتم که... نمی‌تونم.»

«نمی‌تونی چی رو؟ نمی‌تونی دوست باشی؟ یا نمی‌تونی... اون احساسات رو انکار کنی؟»

یه لحظه انگار حرفی نداشت بزنه. به خودش اشاره کرد و گفت: «اینجا... خیلی سخته.»

«چی سخته؟»

«اینکه... نزدیک باشم. اینکه... این حس رو داشته باشم و نتونم نشون بدم.اگه بخوام دوست باشیم، همه چیز باید عادی باشه. ولی نیست. و اگه بخوام... اگه بخوام اونجوری که دلم می‌خواد رفتار کنم... اون وقت همه چیز خراب میشه. برای خودم، برای تو... برای همه.»

خیره شد به نقطه‌ای نامعلوم.
دیدگاه ها (۱)

لباس ات برای رفتن به خونه ی ته

برف زمستونی

برف زمستونی

برف زمستونی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط