US,because of them...
US,because of them...
Part¹²
یونگی و ارا،چند دقیقه بهمون نگاه کردن..بعد ارا لب زد:
ارا:ما هنوز اینجوری باهم حرف نمیزنیم..بعد تو غیرتی میشی؟
بعد انگشتشو روبه جیمین گرفت
حتی خودمم خجالت کشیده بودم..جیمین خیلی عادی،شونه بالا انداخت:
+همش الکی بود
کمی گرم صحبت شدیم..
ولی حرف های جیمین مدام توی مغزم پخش میشد
تصمیم گرفتیم شب،ساعت ۹ بریم کارائوکه
+راستی..امشب میای بازی کنیم؟
یونگی:نه..میام ببرم!
ارا:منم میام
نگاه همشون روی من ثابت موند..انگار منتظر بودن من حرفی بزنم:
-چیه؟
ارا:تو نمیای؟
-نه
یونگی:تو که پیش جیمین خوابیدی..لباسش رو پوشیدی..برات غذا درست کرده..بغلش کردی..بهت میگه فسقلی..خب چرا نمیای؟
با پام محکم زدم بهش..
صورتش از درد جمع شد:
یونگی:روانی
ارا:با زنداداش..یعنی خواهر شوهر من درست حرف بزن
خیلی اروم،گوشه ی لب جیمین بالا رفت..
به خدا من ارا رو میکشم..هم ارا رو میکشم هم شوهرشو!
-میام میام..فقط دیگه این بحثو ادامه نده
ارا:اخجوووون
از کافه ی شرکت بیرون رفتیم..و سوار ماشین یونگی شدیم
توی راه،جیمین و یونگی کلی برای هم کُری میخوندن و قیافه میگرفتن..من و ارا،از خنده مرده بودیم و به ابی تغییر رنگ دادیم
وقتی رسیدیم خونه ی جیمین،قبل از اینکه در رو باز کنیم،یونگی و جیمین در رو برامون باز کردن
از ماشین پیاده شدم..چشمای آبیم و قهوهایش،باهم ترکیب شد:
-جنتلمن شدی،پارک
+برای خانوم ایندم،بله
با شنیدم جملهاش،عصبی نشدم..
اخم نکردم..
حرص نخوردم..
فقط یه ارامش عجیب گرفتم..و قند توی دلم اب شد
نگاهمون نرم شد..و گونه های من سرخ
اون هم انگار متوجه خجالتم شده بود..فاصلهاشو حفظ کرد
چشمامون سمت یونگی و ارا چرخید..و یه لحظه سکته کردیم
یونگی،ارا رو چسبونده بود به ماشین داشت میبوسیدش
منو جیمین سریع برگشتیم..جوری که انگار نفهمیدیم،رفتیم سمت خونه
خدمتکار در رو باز کرد..و بدون معطلی رفتیم توی هال و روی مبل نشستیم
+باورم نمیشه..رفیق صمیمیم جلوی خودم،ابجیم رو بوسید
-فکرش رو نمیکردم انقدر وضعیتشون بد باشه
یونگی و ارا،با دست های به هم قفل شده اومدن پیشمون..خیلی عادی کنارمون نشستن
لبخند شیطونی زدم..و جیمین اینو فهمید:
-ارا..لبات چرا انقدر سرخه؟
ارا خیلی خونسرد گفت:
ارا:تقصیر داداش وحشیته
+یکم خجالت بد نیست..بزرگتر نشسته خواهری
-باشه..پس اگر دیدی لب داداشت قرمزه نگی چرا!
یهو چشماشون گرد شد..
اصلا نفهمیدم دارم چی میگم..ولی بازم سعی کردم خونسرد نشون بدم:
یونگی:خاک به سرم..
+من که میگم فسقلی چیزی زده!
-خفه خون میگیرید یا نه؟
سریع خندشون رو جمع کردن
جیمین،پیاس رو اورد..یونگی و جیمین شروع کردن به بازی
یونگی جوری بازی میکرد انگار بحث مرگ و زندگیه
+داداش حالت خوبه؟احساس میکنم توی بازی وحشی شدیا
یونگی:از خواهرت بپرس
همون لحظه فهمیدم قضیه چیه!
-ارا!چه قولی به داداش من دادی؟
ارا:که اگه ببازه ازدواج نمیکنیم
-چیییی؟
صدای جیغ من اونقدر بلند بود که جیمین و یونگی بازیشون رو ول کردن..چشم غرهای بهشون رفتم که برگشتن سر بازیشون
-ارا..واقعا که نمیگی؟
ارا:نه بابا..شوخی کردم..تو چرا شبیه تراکنش ناموفق شدی؟
-خب تا چند دقیقه پیش داشتید همو ماچ میکردین
سرش رو تکون داد...
*ادامه دارد...
Part¹²
یونگی و ارا،چند دقیقه بهمون نگاه کردن..بعد ارا لب زد:
ارا:ما هنوز اینجوری باهم حرف نمیزنیم..بعد تو غیرتی میشی؟
بعد انگشتشو روبه جیمین گرفت
حتی خودمم خجالت کشیده بودم..جیمین خیلی عادی،شونه بالا انداخت:
+همش الکی بود
کمی گرم صحبت شدیم..
ولی حرف های جیمین مدام توی مغزم پخش میشد
تصمیم گرفتیم شب،ساعت ۹ بریم کارائوکه
+راستی..امشب میای بازی کنیم؟
یونگی:نه..میام ببرم!
ارا:منم میام
نگاه همشون روی من ثابت موند..انگار منتظر بودن من حرفی بزنم:
-چیه؟
ارا:تو نمیای؟
-نه
یونگی:تو که پیش جیمین خوابیدی..لباسش رو پوشیدی..برات غذا درست کرده..بغلش کردی..بهت میگه فسقلی..خب چرا نمیای؟
با پام محکم زدم بهش..
صورتش از درد جمع شد:
یونگی:روانی
ارا:با زنداداش..یعنی خواهر شوهر من درست حرف بزن
خیلی اروم،گوشه ی لب جیمین بالا رفت..
به خدا من ارا رو میکشم..هم ارا رو میکشم هم شوهرشو!
-میام میام..فقط دیگه این بحثو ادامه نده
ارا:اخجوووون
از کافه ی شرکت بیرون رفتیم..و سوار ماشین یونگی شدیم
توی راه،جیمین و یونگی کلی برای هم کُری میخوندن و قیافه میگرفتن..من و ارا،از خنده مرده بودیم و به ابی تغییر رنگ دادیم
وقتی رسیدیم خونه ی جیمین،قبل از اینکه در رو باز کنیم،یونگی و جیمین در رو برامون باز کردن
از ماشین پیاده شدم..چشمای آبیم و قهوهایش،باهم ترکیب شد:
-جنتلمن شدی،پارک
+برای خانوم ایندم،بله
با شنیدم جملهاش،عصبی نشدم..
اخم نکردم..
حرص نخوردم..
فقط یه ارامش عجیب گرفتم..و قند توی دلم اب شد
نگاهمون نرم شد..و گونه های من سرخ
اون هم انگار متوجه خجالتم شده بود..فاصلهاشو حفظ کرد
چشمامون سمت یونگی و ارا چرخید..و یه لحظه سکته کردیم
یونگی،ارا رو چسبونده بود به ماشین داشت میبوسیدش
منو جیمین سریع برگشتیم..جوری که انگار نفهمیدیم،رفتیم سمت خونه
خدمتکار در رو باز کرد..و بدون معطلی رفتیم توی هال و روی مبل نشستیم
+باورم نمیشه..رفیق صمیمیم جلوی خودم،ابجیم رو بوسید
-فکرش رو نمیکردم انقدر وضعیتشون بد باشه
یونگی و ارا،با دست های به هم قفل شده اومدن پیشمون..خیلی عادی کنارمون نشستن
لبخند شیطونی زدم..و جیمین اینو فهمید:
-ارا..لبات چرا انقدر سرخه؟
ارا خیلی خونسرد گفت:
ارا:تقصیر داداش وحشیته
+یکم خجالت بد نیست..بزرگتر نشسته خواهری
-باشه..پس اگر دیدی لب داداشت قرمزه نگی چرا!
یهو چشماشون گرد شد..
اصلا نفهمیدم دارم چی میگم..ولی بازم سعی کردم خونسرد نشون بدم:
یونگی:خاک به سرم..
+من که میگم فسقلی چیزی زده!
-خفه خون میگیرید یا نه؟
سریع خندشون رو جمع کردن
جیمین،پیاس رو اورد..یونگی و جیمین شروع کردن به بازی
یونگی جوری بازی میکرد انگار بحث مرگ و زندگیه
+داداش حالت خوبه؟احساس میکنم توی بازی وحشی شدیا
یونگی:از خواهرت بپرس
همون لحظه فهمیدم قضیه چیه!
-ارا!چه قولی به داداش من دادی؟
ارا:که اگه ببازه ازدواج نمیکنیم
-چیییی؟
صدای جیغ من اونقدر بلند بود که جیمین و یونگی بازیشون رو ول کردن..چشم غرهای بهشون رفتم که برگشتن سر بازیشون
-ارا..واقعا که نمیگی؟
ارا:نه بابا..شوخی کردم..تو چرا شبیه تراکنش ناموفق شدی؟
-خب تا چند دقیقه پیش داشتید همو ماچ میکردین
سرش رو تکون داد...
*ادامه دارد...
- ۸۱۳
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط