🖤 پارت دوم | خانهی دشمن
🖤 پارت دوم | خانهی دشمن
صدای بسته شدن در ماشین، لانا رو از فکر بیرون کشید.
تمام مسیر ساکت بود.
بالاخره طاقت نیاورد و گفت:
— خونهت چقدر مونده؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
— ده دقیقه.
لانا زیر لب گفت:
— امیدوارم حداقل زندانم قشنگ باشه.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— اگه زندان بود، پنجره نداشت.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یه عمارت بزرگ و تاریک ایستاد.
لانا با دیدن ساختمان اخم کرد.
— اینجا زندگی میکنی؟
— از امشب تو هم اینجایی.
— من هنوز قبول نکردم!
جونگکوک پیاده شد.
— انتخاب دیگهای نداری.
لانا با حرص دنبالش رفت.
وقتی وارد شدند، چند نفر با دیدن جونگکوک سرشان را پایین انداختند.
— شب بخیر، رئیس.
لانا آرام پرسید:
— رئیس؟!
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— عادت میکنی.
— من هیچوقت به این چیزا عادت نمیکنم.
جونگکوک به سمت پلهها رفت.
— اتاقت طبقه دومه.
لانا با تعجب پرسید:
— اتاق من؟
— فکر کردی قراره با هم بخوابیم؟
لانا سریع گفت:
— حتی تو خوابم همچین فکری نکردم!
جونگکوک برای اولین بار لبخند زد.
— خوبه.
---
نیمهشب، لانا هنوز خوابش نبرده بود.
صدای حرف زدن از طبقه پایین توجهش رو جلب کرد.
آرام از اتاق بیرون رفت.
صدای جونگکوک بود:
— مطمئنی یکی از افراد دنیل اطلاعات رو داده؟
مردی جواب داد:
— بله رئیس.
لانا نفسش رو حبس کرد.
بعد صدای جونگکوک رو شنید:
— هیچکس حق نداره به لانا نزدیک بشه.
چند ثانیه سکوت شد.
— حتی اگه خودش بخواد؟
جونگکوک سرد جواب داد:
— مخصوصاً اگه خودش بخواد.
لانا با اخم به اتاقش برگشت.
— این دیگه چه معنیای میده؟
همان لحظه صدای شلیک از پایین آمد.
لانا ترسید.
در اتاقش ناگهان باز شد.
جونگکوک وارد شد.
— لانا، پشت سر من بیا!
— چی شده؟!
— بعداً میگم. الان فقط بیا!
جونگکوک دستش رو گرفت و از راهرو رد شدند.
مردی مسلح از تاریکی بیرون پرید.
جونگکوک سریع جلوی لانا ایستاد.
چند ثانیه بعد، مرد فرار کرد.
جونگکوک برگشت سمت لانا.
— خوبی؟
لانا به دست خونآلودش نگاه کرد.
— تو زخمی شدی!
— چیزی نیست.
— خون داره میاد!
— گفتم چیزی نیست.
لانا عصبانی شد.
— تو همیشه همینطوریای؟! زخمی میشی و وانمود میکنی اتفاقی نیفتاده؟
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
— چرا برات مهمه؟
لانا مکث کرد.
— مهم نیست... فقط نمیخوام به خاطر تو مجبور شم جواب پس بدم!
جونگکوک لبخند محوی زد.
— دروغگوی خوبی نیستی.
بعد برگشت و رفت.
---
صبح، لانا با صدای پیام گوشی بیدار شد.
یک شماره ناشناس بود.
«فکر نکن چون همسر جونگکوکی، در امانی.»
لانا اخم کرد.
پیام دوم آمد:
«اون چیزی که دربارهی ازدواج بهت گفتن، تمام حقیقت نیست.»
لانا خشکش زد.
و پیام سوم:
«به شوهرت اعتماد نکن.»
همان لحظه صدای جونگکوک پشت در آمد:
— لانا؟
لانا سریع گوشی رو قایم کرد.
— بله؟
— در رو باز کن.
لانا به گوشی نگاه کرد.
شاید دشمن واقعی، کسی نبود که فکر میکرد...
ادامه دارد... 🥀
صدای بسته شدن در ماشین، لانا رو از فکر بیرون کشید.
تمام مسیر ساکت بود.
بالاخره طاقت نیاورد و گفت:
— خونهت چقدر مونده؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
— ده دقیقه.
لانا زیر لب گفت:
— امیدوارم حداقل زندانم قشنگ باشه.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
— اگه زندان بود، پنجره نداشت.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یه عمارت بزرگ و تاریک ایستاد.
لانا با دیدن ساختمان اخم کرد.
— اینجا زندگی میکنی؟
— از امشب تو هم اینجایی.
— من هنوز قبول نکردم!
جونگکوک پیاده شد.
— انتخاب دیگهای نداری.
لانا با حرص دنبالش رفت.
وقتی وارد شدند، چند نفر با دیدن جونگکوک سرشان را پایین انداختند.
— شب بخیر، رئیس.
لانا آرام پرسید:
— رئیس؟!
جونگکوک بیتفاوت گفت:
— عادت میکنی.
— من هیچوقت به این چیزا عادت نمیکنم.
جونگکوک به سمت پلهها رفت.
— اتاقت طبقه دومه.
لانا با تعجب پرسید:
— اتاق من؟
— فکر کردی قراره با هم بخوابیم؟
لانا سریع گفت:
— حتی تو خوابم همچین فکری نکردم!
جونگکوک برای اولین بار لبخند زد.
— خوبه.
---
نیمهشب، لانا هنوز خوابش نبرده بود.
صدای حرف زدن از طبقه پایین توجهش رو جلب کرد.
آرام از اتاق بیرون رفت.
صدای جونگکوک بود:
— مطمئنی یکی از افراد دنیل اطلاعات رو داده؟
مردی جواب داد:
— بله رئیس.
لانا نفسش رو حبس کرد.
بعد صدای جونگکوک رو شنید:
— هیچکس حق نداره به لانا نزدیک بشه.
چند ثانیه سکوت شد.
— حتی اگه خودش بخواد؟
جونگکوک سرد جواب داد:
— مخصوصاً اگه خودش بخواد.
لانا با اخم به اتاقش برگشت.
— این دیگه چه معنیای میده؟
همان لحظه صدای شلیک از پایین آمد.
لانا ترسید.
در اتاقش ناگهان باز شد.
جونگکوک وارد شد.
— لانا، پشت سر من بیا!
— چی شده؟!
— بعداً میگم. الان فقط بیا!
جونگکوک دستش رو گرفت و از راهرو رد شدند.
مردی مسلح از تاریکی بیرون پرید.
جونگکوک سریع جلوی لانا ایستاد.
چند ثانیه بعد، مرد فرار کرد.
جونگکوک برگشت سمت لانا.
— خوبی؟
لانا به دست خونآلودش نگاه کرد.
— تو زخمی شدی!
— چیزی نیست.
— خون داره میاد!
— گفتم چیزی نیست.
لانا عصبانی شد.
— تو همیشه همینطوریای؟! زخمی میشی و وانمود میکنی اتفاقی نیفتاده؟
جونگکوک چند لحظه بهش خیره شد.
— چرا برات مهمه؟
لانا مکث کرد.
— مهم نیست... فقط نمیخوام به خاطر تو مجبور شم جواب پس بدم!
جونگکوک لبخند محوی زد.
— دروغگوی خوبی نیستی.
بعد برگشت و رفت.
---
صبح، لانا با صدای پیام گوشی بیدار شد.
یک شماره ناشناس بود.
«فکر نکن چون همسر جونگکوکی، در امانی.»
لانا اخم کرد.
پیام دوم آمد:
«اون چیزی که دربارهی ازدواج بهت گفتن، تمام حقیقت نیست.»
لانا خشکش زد.
و پیام سوم:
«به شوهرت اعتماد نکن.»
همان لحظه صدای جونگکوک پشت در آمد:
— لانا؟
لانا سریع گوشی رو قایم کرد.
— بله؟
— در رو باز کن.
لانا به گوشی نگاه کرد.
شاید دشمن واقعی، کسی نبود که فکر میکرد...
ادامه دارد... 🥀
- ۳۱۸
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط