The last part
The last part
از ماشین پیاده شدیم و دست همو محکم گرفتیم..
شروع به قدم برداشتن کردیم.. بارون شدت گرفته بود و من فقط ذوق میکردم..
دست تو دست هم.. زیر بارون.. نور چراغ های خیابون.. فقط میدوییدیم..
صدای خنده هامون قاطی شده بود..
15 مین بعد..
+آییییی.. کوکی وایسا.. دارم.. میمیرم(خنده و نفس نفس)
_خیلی خب.. آه(خنده)
چند دقیقه گذشت.. نفسام منظم شد..
همینطور با چشم کل خیابونو میدیم.. که یهو چشمم خورد به یه جایگاه..
صندلی و یه سقف داشت..
اون طرف خیابون بود
دست کوک رو گرفتم و تند تند سمتش دوییدیم..
رسیدیم بهش و نشستیم..
+آخیش..
_آه.. ا.ت
+جانم
کمی صاف تر نشست..
_یادته تو ماشین چی گفتی؟ در مورد وابستگیت نسبت به من؟
+ا.. اره یادمه
_اگه بدونی.. اون وابستگی که بهم داری در من چندین برابر بیشتر نسبت به توعه.. و خب.. شاید به نوعی دیگه.. نظرت چیه؟
+چ.. چی؟ منظورت چیه؟ به نوعی دیگه یعنی چی؟
_یعنی عاشقتم...
•
•
•
•
چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت..
خشکم زد.. واقعا خشکم زد..
چند لحظه همونظور به هم نگاه کردیم..
کاملا جدی..
تو اون شب.. اون بارون.. خیابون.. و حس بینمون..
(ویو نویسنده)
پسرک عشقی به معشوقش داشت.. که از عشق مادر به فرزند خالص تر بود...
برای دخترش جونشو میداد..
سال ها بود که عاشقش بود.. بدون اینکه کلمه ای بگه..
فقط منتظر زمان مناسب بود..
و چی بهتر از این موقعیت..
و حالا..
باید منتظر جواب عشقش میموند..
قلبش برای ثانیه ای نمیزد..
اما..
دختر.. فقط ماتش زده بود..
بار ها تو دلش حس خاصی.. حسی فرا تر از یه دوست نسبت به جونگکوک داشت..
بدون اینکه خودش بفهمه..
دخترک عاشقش بود.. فقط نمیدونست..
شاید چون جونگکوک اونجور که باید قربون صدقه معشوقش میرفت و همین باعث میشد ا.ت حس عاشقیش رو حس نکنه..
چون محبت جونگکوک.. مثل محبت یه عشق بود..
(ویو ا.ت)
چند لحظه بعد بالاخره تونستم زبون باز کنم..
+جو.. جونگکوک.. ا.. الان چی گفتی؟.. گفتی عا.. عاشقمی؟
_نه.. برات میمیرم.. برات جون میدم.. میپرستمت..
_هرشب خیال میکنم تو بغلمی و دارم موهاتو نوازش میکنم.. در حالی که کلی قربون صدقت میرم و لباتو میبوسم..
من عاشقتم ا.ت.. شاید به عنوان دو تا دوست هضمش برات سخت باشه..
اما عشق.. دوست و منطق نمیشناسه.. من عاشقتم.. اگه منو نخوای.. بازم تا ابد مال منی..عاشقتم.. تا لحظه ای که نفسم قطع بشه... من عاشقتم ا.ت
+خب.. خب.. ببینم تو از ک..
_از وقتی که دیدمت.. همون بار اول که با یه حالت کیوت به خاطر اینکه کمکت کردم ازم تشکر کردی.. این دل لعنتیمو بهت باختم.. دنبال یه فرصت بودم که عشقمو بهت ثابت کنم..
و الان رو موقعیت خوبی دونستم..
چند لحظه نگاهش کردم..
+همراهم بیا..
از روی صندلی بلند شدم و از اون جایگاه بیرون اومدم..
کوک همراهم اومد.. دقیقا وسط خیابون وایسادم.. زیر بارون شدید..
+کوک.. اگه این تمام حسیه که به من داری.. منم باید یه اعترافی بکنم..
شاید بعضی حس ها حس نمیشن.. بعضی حرف ها فرصت استفاده شدن ندارن.. بعضی وقتا نمیدونی کی عاشق میشی.. ولی عاشقی..
منم عاشقتم جونگکوک..
فقط نتونستم حسش کنم..
مقابلش ایستاده بودم و این حرفا رو میگفتم..
قبل اینکه چیزی بگه.. سریع دستامو رو شونه هاش گذاشتم و اروم پاهامو روی پاهای کوک گذاشتم و قدمو بلند تر کردم..
لبامو اروم روی لباش قرار دادم..
بی حرکت..
یهو محکم دستاشو کوبوند رو کمرم و سفت بغلم کرد..
گاز عمیقی از لب پایینم گرفت.. محکم مک میزد و چشماشو بسته بود..
زبونشو وارد دهنم کرد و با زبونم به بازی گرفته بودش..
منم همکاری کردم و دستمو تو موهای خیسش بردم..
و همونجا...
تو اون بارون.. زیر نور چاغ های خیابون.. تو اون تاریکی..
بالاخره به هم اعتراف کردیم..
بعد از چند مین بالاخره از هم جدا شدیم..
_میدونستی امشب منو به دو تا از ارزو هام رسوندی؟
+واقعا؟ چی؟(ذوق)
_یک داشتنت.. دو... لبات
_ارزوی بوسیدنشو داشتم.. تو هیچوقت نفهمیدی.. ولی همیشه از دور چند ثانیه فقط روی لبات خیره میمونم.. و حالا.. بالاخره چشیدمش..
+منم ارزوی همچین شبی رو داشتم..
_(لبخند)
زیر بارون شدید.. تمام حرفای ناگفتمونو.. گفتیم
و این شب.. از بهترین شب های زندگیم شد..
_تموم زندگیم تو چشمات خلاصه میشه.... پرنسس بابایی
+عاشقتم.. ددی
_من برات میمیرم توله..
The end 🌧..
دخترا اینم از اولین فیک پیج دوم..
و خب میدونم خیلی بد شد و زیاد صحنه جذابی نداشت..
اما چون این پیج عمومیه نمیتونم ریسک کنم..
پس منتظر باشید..
فیک های گزارش شده پیج اصلی رو بزارم.. انشالا با یه فیک خفن برمیگردم🥹🤏🏻
حمایت و کامنت یادتون نره..🥺 بوس بهتون فعلااااا🥹🐾💋
از ماشین پیاده شدیم و دست همو محکم گرفتیم..
شروع به قدم برداشتن کردیم.. بارون شدت گرفته بود و من فقط ذوق میکردم..
دست تو دست هم.. زیر بارون.. نور چراغ های خیابون.. فقط میدوییدیم..
صدای خنده هامون قاطی شده بود..
15 مین بعد..
+آییییی.. کوکی وایسا.. دارم.. میمیرم(خنده و نفس نفس)
_خیلی خب.. آه(خنده)
چند دقیقه گذشت.. نفسام منظم شد..
همینطور با چشم کل خیابونو میدیم.. که یهو چشمم خورد به یه جایگاه..
صندلی و یه سقف داشت..
اون طرف خیابون بود
دست کوک رو گرفتم و تند تند سمتش دوییدیم..
رسیدیم بهش و نشستیم..
+آخیش..
_آه.. ا.ت
+جانم
کمی صاف تر نشست..
_یادته تو ماشین چی گفتی؟ در مورد وابستگیت نسبت به من؟
+ا.. اره یادمه
_اگه بدونی.. اون وابستگی که بهم داری در من چندین برابر بیشتر نسبت به توعه.. و خب.. شاید به نوعی دیگه.. نظرت چیه؟
+چ.. چی؟ منظورت چیه؟ به نوعی دیگه یعنی چی؟
_یعنی عاشقتم...
•
•
•
•
چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت..
خشکم زد.. واقعا خشکم زد..
چند لحظه همونظور به هم نگاه کردیم..
کاملا جدی..
تو اون شب.. اون بارون.. خیابون.. و حس بینمون..
(ویو نویسنده)
پسرک عشقی به معشوقش داشت.. که از عشق مادر به فرزند خالص تر بود...
برای دخترش جونشو میداد..
سال ها بود که عاشقش بود.. بدون اینکه کلمه ای بگه..
فقط منتظر زمان مناسب بود..
و چی بهتر از این موقعیت..
و حالا..
باید منتظر جواب عشقش میموند..
قلبش برای ثانیه ای نمیزد..
اما..
دختر.. فقط ماتش زده بود..
بار ها تو دلش حس خاصی.. حسی فرا تر از یه دوست نسبت به جونگکوک داشت..
بدون اینکه خودش بفهمه..
دخترک عاشقش بود.. فقط نمیدونست..
شاید چون جونگکوک اونجور که باید قربون صدقه معشوقش میرفت و همین باعث میشد ا.ت حس عاشقیش رو حس نکنه..
چون محبت جونگکوک.. مثل محبت یه عشق بود..
(ویو ا.ت)
چند لحظه بعد بالاخره تونستم زبون باز کنم..
+جو.. جونگکوک.. ا.. الان چی گفتی؟.. گفتی عا.. عاشقمی؟
_نه.. برات میمیرم.. برات جون میدم.. میپرستمت..
_هرشب خیال میکنم تو بغلمی و دارم موهاتو نوازش میکنم.. در حالی که کلی قربون صدقت میرم و لباتو میبوسم..
من عاشقتم ا.ت.. شاید به عنوان دو تا دوست هضمش برات سخت باشه..
اما عشق.. دوست و منطق نمیشناسه.. من عاشقتم.. اگه منو نخوای.. بازم تا ابد مال منی..عاشقتم.. تا لحظه ای که نفسم قطع بشه... من عاشقتم ا.ت
+خب.. خب.. ببینم تو از ک..
_از وقتی که دیدمت.. همون بار اول که با یه حالت کیوت به خاطر اینکه کمکت کردم ازم تشکر کردی.. این دل لعنتیمو بهت باختم.. دنبال یه فرصت بودم که عشقمو بهت ثابت کنم..
و الان رو موقعیت خوبی دونستم..
چند لحظه نگاهش کردم..
+همراهم بیا..
از روی صندلی بلند شدم و از اون جایگاه بیرون اومدم..
کوک همراهم اومد.. دقیقا وسط خیابون وایسادم.. زیر بارون شدید..
+کوک.. اگه این تمام حسیه که به من داری.. منم باید یه اعترافی بکنم..
شاید بعضی حس ها حس نمیشن.. بعضی حرف ها فرصت استفاده شدن ندارن.. بعضی وقتا نمیدونی کی عاشق میشی.. ولی عاشقی..
منم عاشقتم جونگکوک..
فقط نتونستم حسش کنم..
مقابلش ایستاده بودم و این حرفا رو میگفتم..
قبل اینکه چیزی بگه.. سریع دستامو رو شونه هاش گذاشتم و اروم پاهامو روی پاهای کوک گذاشتم و قدمو بلند تر کردم..
لبامو اروم روی لباش قرار دادم..
بی حرکت..
یهو محکم دستاشو کوبوند رو کمرم و سفت بغلم کرد..
گاز عمیقی از لب پایینم گرفت.. محکم مک میزد و چشماشو بسته بود..
زبونشو وارد دهنم کرد و با زبونم به بازی گرفته بودش..
منم همکاری کردم و دستمو تو موهای خیسش بردم..
و همونجا...
تو اون بارون.. زیر نور چاغ های خیابون.. تو اون تاریکی..
بالاخره به هم اعتراف کردیم..
بعد از چند مین بالاخره از هم جدا شدیم..
_میدونستی امشب منو به دو تا از ارزو هام رسوندی؟
+واقعا؟ چی؟(ذوق)
_یک داشتنت.. دو... لبات
_ارزوی بوسیدنشو داشتم.. تو هیچوقت نفهمیدی.. ولی همیشه از دور چند ثانیه فقط روی لبات خیره میمونم.. و حالا.. بالاخره چشیدمش..
+منم ارزوی همچین شبی رو داشتم..
_(لبخند)
زیر بارون شدید.. تمام حرفای ناگفتمونو.. گفتیم
و این شب.. از بهترین شب های زندگیم شد..
_تموم زندگیم تو چشمات خلاصه میشه.... پرنسس بابایی
+عاشقتم.. ددی
_من برات میمیرم توله..
The end 🌧..
دخترا اینم از اولین فیک پیج دوم..
و خب میدونم خیلی بد شد و زیاد صحنه جذابی نداشت..
اما چون این پیج عمومیه نمیتونم ریسک کنم..
پس منتظر باشید..
فیک های گزارش شده پیج اصلی رو بزارم.. انشالا با یه فیک خفن برمیگردم🥹🤏🏻
حمایت و کامنت یادتون نره..🥺 بوس بهتون فعلااااا🥹🐾💋
- ۲۶۷
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط