Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_398
«لیلی»
بو.ی خو.ن حالم رو بهم زده بود.
هیچوقت فکر نمیکردم یروزی توی زندگیم چنین در.د وحشتناکی رو توی تـ نم احساس کنم..
سر تا پام رو خو.ن تـ ن بدن خودم گرفته بود.
منی که خو ن میدیدم حالم بهم میخورد، الان خو ن خودم زمین رو رنگی کرده بود.
تعجب میکنم منکه اینهمه خو ن از دست دادم، اینهمه کتک خوردم، خدایا پس چرا دیگه نمیمیرم؟؟
نیشخندی زدم
حتی توی کابوس هامم نمیدیدم یروز سه مرد هرکول بریزن سرم و به جرم بی گناهی اینقدر کتکم بزنن که خو.ن بالا بیارم و بعد، فیلمش رو برای شوهرم بفرستن!
متنفرم از اینکه قراره باعث اشک عزیزانم بشم.
«جونگکوک»
اون سِرُم لعـ نتی هم زره ای از خشمم رو پایین نیاورد.
هنوزم پیشونیم از شدت عصبانیت نبض میزدو دنیا دورم میچرخید.
نامجون که دست کمی از خودم نداشت نشسته بود پشت فرمون و داشت سمت خونه میروند.
..
وقتی رسیدیم بقیه با دیدن سر وضع ما ناامید تر شدن
نامجون داشت بهشون توضیح میداد چ اتفاقی افتاده ومن.. نتونستم لحظه ای بیشتر بمونم.
پله هارو سریع بالارفتمو وارد اتاقم شدم .
درو پشت سرم بستم و با بیرون کشیدن فندکم و سیـ گارم شروع کردن به غرق کردن خودم تو دنیای دود.. چیزی که خیلی وقت بود ازش متنفر بودم.
میخواستم اروم باشم، ولی گریه های مامان رزی و وونا، همینطور اقا کیم واسه تک دخترش مثل تیری تو قلبم بود.
نفس حبس شدم رو همراه دود سیـ گارم بیرون فرستادم.
تا حالا شده بدونی داری از کجا خورد میشی ولی کاری ازت برنیاد؟
حالت بد باشه و درمونتم بدتر از خودت،بد باشه؟
لعـ نتی حس عجیبیه.
اگه چند سال قبل یکی بهم میگفت قراره یه ازدواج به خواست خانوادت داشته باشی، و مثل سگ عاشق دختره بشیو بعد، اون دخترو ازت بدزدن.. بلند میخندیدم و دیوونه ای نثار گوینده میکردم.
چند تقه به در خورد.
بی میل بلند شدم و سمتش رفتم
قفلش رو باز کردم .
اقا کیم بود، هیچوقت اینطور شکسته ندیده بودمش.
اروم داخل شد
. میتونیم صحبت کنیم؟
. باشه
سری تکون داد و روی تخت نشست.
. گفته بودی مطمئن نیستی کی لیلی رو دزدیده، ولی تقریبا فهمیدی.. بگو ببینم کیه؟
. یه شریک داشتم، کارای مشکوکی میکرد مجبور شدم شراکتم رو باهاش بهم بزنم
اسمش جانگ هوسوک بود
یکی از دوستاش رو میشناختم، همون لیلی رو بیهوش کردو برد.
حدس میزنم کار همین لعـ نتی باشه.
به چشمای گرد شدهاش زل زدم
. هوسوک چی؟
. جانگ!
وای وای گویان از روی تخت بلند شد و دستی توی موهاش کشید.
. لعـ نت بهشون، زندگیم رو نابود کردن بس نبود؟ خدای بزرگ چیکار کنم؟
سعی کردم ارومش کنم.
. چی شده؟ میشناسیش؟
چشمای اشکیش رو بهم دوخت
. همونایی هستن که رو قـ مار بهم کلک زدن و لیلیم رو ازم گرفتن!
با بهت ازش فاصله گرفتم
. چطور امکان داره؟ اونا چندین بار به پدرم گفته بودن و تهدید کرده بودن لیلی رو بهشون بدیم، تقریبا دیگه میشناختیمشون. ولی هیچکدوم به جانگ ربطی نداشت!
پوزخند تلخی زد
. اونا همینن، یه باند عجیبو بزرگ.
مطمئن باش اونا به هیچ عنوان مستقیم خودشون رو لو نمیدادن برای همین نمیدونستین پای جانگ تو بازیه
ناباور گفتم
. معلومه که نمیدونستم وگرنه عمرا باهاش شریک میشدم! چرا؟ چرا لیلی رو ازم گرفتن؟
. یه شعار مسخره!
. شعار؟
. چیزی که از اول برای ما بوده، پس قرار نیست به شخص دیگه ای تعلق بگیره.
.اصلا باور نمیکنم که برای یه شعار همچین کاری با دخترم بکنن..
اونا یه مشت روانین؛
310 لایک
110 بازنشر
#season_Third
#part_398
«لیلی»
بو.ی خو.ن حالم رو بهم زده بود.
هیچوقت فکر نمیکردم یروزی توی زندگیم چنین در.د وحشتناکی رو توی تـ نم احساس کنم..
سر تا پام رو خو.ن تـ ن بدن خودم گرفته بود.
منی که خو ن میدیدم حالم بهم میخورد، الان خو ن خودم زمین رو رنگی کرده بود.
تعجب میکنم منکه اینهمه خو ن از دست دادم، اینهمه کتک خوردم، خدایا پس چرا دیگه نمیمیرم؟؟
نیشخندی زدم
حتی توی کابوس هامم نمیدیدم یروز سه مرد هرکول بریزن سرم و به جرم بی گناهی اینقدر کتکم بزنن که خو.ن بالا بیارم و بعد، فیلمش رو برای شوهرم بفرستن!
متنفرم از اینکه قراره باعث اشک عزیزانم بشم.
«جونگکوک»
اون سِرُم لعـ نتی هم زره ای از خشمم رو پایین نیاورد.
هنوزم پیشونیم از شدت عصبانیت نبض میزدو دنیا دورم میچرخید.
نامجون که دست کمی از خودم نداشت نشسته بود پشت فرمون و داشت سمت خونه میروند.
..
وقتی رسیدیم بقیه با دیدن سر وضع ما ناامید تر شدن
نامجون داشت بهشون توضیح میداد چ اتفاقی افتاده ومن.. نتونستم لحظه ای بیشتر بمونم.
پله هارو سریع بالارفتمو وارد اتاقم شدم .
درو پشت سرم بستم و با بیرون کشیدن فندکم و سیـ گارم شروع کردن به غرق کردن خودم تو دنیای دود.. چیزی که خیلی وقت بود ازش متنفر بودم.
میخواستم اروم باشم، ولی گریه های مامان رزی و وونا، همینطور اقا کیم واسه تک دخترش مثل تیری تو قلبم بود.
نفس حبس شدم رو همراه دود سیـ گارم بیرون فرستادم.
تا حالا شده بدونی داری از کجا خورد میشی ولی کاری ازت برنیاد؟
حالت بد باشه و درمونتم بدتر از خودت،بد باشه؟
لعـ نتی حس عجیبیه.
اگه چند سال قبل یکی بهم میگفت قراره یه ازدواج به خواست خانوادت داشته باشی، و مثل سگ عاشق دختره بشیو بعد، اون دخترو ازت بدزدن.. بلند میخندیدم و دیوونه ای نثار گوینده میکردم.
چند تقه به در خورد.
بی میل بلند شدم و سمتش رفتم
قفلش رو باز کردم .
اقا کیم بود، هیچوقت اینطور شکسته ندیده بودمش.
اروم داخل شد
. میتونیم صحبت کنیم؟
. باشه
سری تکون داد و روی تخت نشست.
. گفته بودی مطمئن نیستی کی لیلی رو دزدیده، ولی تقریبا فهمیدی.. بگو ببینم کیه؟
. یه شریک داشتم، کارای مشکوکی میکرد مجبور شدم شراکتم رو باهاش بهم بزنم
اسمش جانگ هوسوک بود
یکی از دوستاش رو میشناختم، همون لیلی رو بیهوش کردو برد.
حدس میزنم کار همین لعـ نتی باشه.
به چشمای گرد شدهاش زل زدم
. هوسوک چی؟
. جانگ!
وای وای گویان از روی تخت بلند شد و دستی توی موهاش کشید.
. لعـ نت بهشون، زندگیم رو نابود کردن بس نبود؟ خدای بزرگ چیکار کنم؟
سعی کردم ارومش کنم.
. چی شده؟ میشناسیش؟
چشمای اشکیش رو بهم دوخت
. همونایی هستن که رو قـ مار بهم کلک زدن و لیلیم رو ازم گرفتن!
با بهت ازش فاصله گرفتم
. چطور امکان داره؟ اونا چندین بار به پدرم گفته بودن و تهدید کرده بودن لیلی رو بهشون بدیم، تقریبا دیگه میشناختیمشون. ولی هیچکدوم به جانگ ربطی نداشت!
پوزخند تلخی زد
. اونا همینن، یه باند عجیبو بزرگ.
مطمئن باش اونا به هیچ عنوان مستقیم خودشون رو لو نمیدادن برای همین نمیدونستین پای جانگ تو بازیه
ناباور گفتم
. معلومه که نمیدونستم وگرنه عمرا باهاش شریک میشدم! چرا؟ چرا لیلی رو ازم گرفتن؟
. یه شعار مسخره!
. شعار؟
. چیزی که از اول برای ما بوده، پس قرار نیست به شخص دیگه ای تعلق بگیره.
.اصلا باور نمیکنم که برای یه شعار همچین کاری با دخترم بکنن..
اونا یه مشت روانین؛
310 لایک
110 بازنشر
- ۲۳.۱k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط