Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_396
سه روز گذشت..
مثل اون طویله، سر بسته چشم بسته منو به دستشویی میبردن و بعدشم غذام همون نون ماست،البته همراه اب..
دلم برای خونه تـ نگ شده بود، برای جونگکوک..
دلم میخواد فقط یبار دیگه بوی عطرش رو به ریه هام ببرم..
یعنی میشه؟
میاد دنبالم؟
معلومه! من صداقت رو توی تک تک کلمات دوست دارمش حس کردم..
اون قطعا منو پیدا میکنه.. امیدوارم خیلی دیر نشه!
دری که باز شد اجازه پرو بال گرفتن افکارم رو نداد..
هوسوک بود، همراه دو دختر؛
که حسابیم هردوشون اشنا بودن..
با نفرت زل زدم بهشون..
خیلی زود تونستم رومی، دوست دختر هوسوک رو بشناسم.
چهرش درست مثل شبی بود که توی مهمونی دیدمش؛
لی رومی!
نگاهم رو دوختم به دختر لوندی که قد بلندی داشتو اندام خیلی رو فر.م..
رژ قرمز جیغی روی لـ بش بودو با یه پوزخند تمسخر امیز بهم زل زده بود..
طول کشید تا بفهمم کیه..طول کشید تا بفهمم جونگکوک منو با چه کسی اونشبی که از خونه بیرونم انداخت، مقایسه کرد.
این دختر همون کسی بود که جونگکوک بهش دلش رو به نوعی، باخته بود؟
ویکتوریا؟
ادمی نبودم که با دیدن یکبار عکس یکی بتونم اون رو به یاد بیارم.. ولی این زن رو خیلی خوب تونستم بشناسم.
بشکن هوسوک منو از هپروت بیرون اورد..
_چیه خوشگل ندیدی؟
و بعد به ویکتوریا اشاره کرده..
قاطعانه گفتم:
+ نه؛ از نزدیک هر..ه ندیده بودم که به لطف شما.. دیدم!
خنده ریز رومی، ساییده شدن دندون های ویکتوریا روی هم، و پوزخند هوسوک..
همه و همه بهم حس خوبی داد
_دو بار به روت خندیدم، فکر کردی خبریه؟
خوب گوش کن
اینجا قدرت تو دست تو نیست،تو دست منه!
کسی نیست پشتت باشه و خودتم چیزی نیستی که بتونی از خودت دفاع کنی..
ی موقعه هایی زبون سر ادمو به باد میده!
پس سعی کن اون زبون سه متریت رو به شدت کوتاه کنی.
حرفاش حقیقت محض بودن و حرفی برام باقی نزاشته بود.
پس سعی کردم از اون بحث فاصله بگیرم..
_بس کن این بازی مسخرهات رو .. ولم کن برم لعـ نتی!
سر عقل نیومدی هیچ، دستت رو با اینم (به ویکتوریا اشاره کردم) کردی تو یه کاسه؟
شراکت شما، مشکلات شما به اون چه ربطی داره؟
فکر میکنی با یجا زندونی کردن من چیزیم درست میشه؟
کاملا اشتباه میکنی هیچ چیز اینطوری مثل قبل نمیشه.
_منم تلاشی برای اینکه مثل قبل بشه، نمیکنم!
گیج بهش زل زدم
+پس چرا منو گرفی؟ چی میخوای؟
ویکتوریا با عشوه خندید(برو بمیر زنیکه خــ///راب)
_هوسوک.. فکر میکنم همین حالا بهش بگیم جریان چیه، به جایی بر نخوره!
هوسوک هم به حرف بی معنی ویکتوریا خندید و رو به من گفت:
_البته.. میگیم بهش! همین الااان
هوسوک ادامه داد.
_از اونجایی شروع شد که بابای احمقتو تونستیم سرش کلاه بزاریم و روی تو شر.ط بندی کنیم..
نا عادلانهاست بگم بابات از همچی خبر داشت.. نه اون نفهمید شرط بندی روی توعه.
وقتی افتادی توی چنگمون، یکی از بچهای گروه از پشت خنجر زد، ف*ک بهش!
اومد ترو به این خانواده بدر.د نخور معرفی کرد و بعدم بدون اینکه ما متوجه بشیم ترو داد به اینا.
نمیدونی چند ادم داشتن تو پوزیشن های مختلف با تو خوابیدن رو تصور میکردن!
اونجا بود که گفتم هرطور شده ترو باید برگردونم به جایی که بهش تعلق داری..
پیش خودمون!
ولی این جئون ها سرسخت تر از این حرفا بودن
اصلا به قیمتایی که حاضر بودیم برای برگشتنت بدیم محلم نذاشتن..
اعصاب نمونده بود برامون!
نکنه بهتر از تو دورم نباشه، نه!
ولی من اینجوریم که یچیزی که به خودم تعلق داره امکان نداره یکی دیگه ازش بهره ببره
بابام ترو سپرد به من و از اونجایی که خانواده جئون خیلی مشکل برامون درست کردن و به پلیس گزارش داده بودن کارامون رو، بابام به فکر انتقام افتاد
نمیدونی چقدر سختی کشیدماا
اینقدر خودمو به درو دیوار زدم تا بتونم یجوری اون خانواده رو عذاب بدم،
بعد فهمیدم عه یه لیلی وجود داره که الان شده عزیز اون خانواده
چی بهتر از این که از چیزی که مال خودمه برای عذاب اون خانواده استفاده نکنم؟
با کمک ویکتوریا فهمیدیم جونگکوک جونت خیلی بهت وابستهاس و اینم یه راه انتقام از کسی که منو کوچیک فرض کرده بودو خودشو سرتر از من میدید..
310 لایک
110 بازنشر
#season_Third
#part_396
سه روز گذشت..
مثل اون طویله، سر بسته چشم بسته منو به دستشویی میبردن و بعدشم غذام همون نون ماست،البته همراه اب..
دلم برای خونه تـ نگ شده بود، برای جونگکوک..
دلم میخواد فقط یبار دیگه بوی عطرش رو به ریه هام ببرم..
یعنی میشه؟
میاد دنبالم؟
معلومه! من صداقت رو توی تک تک کلمات دوست دارمش حس کردم..
اون قطعا منو پیدا میکنه.. امیدوارم خیلی دیر نشه!
دری که باز شد اجازه پرو بال گرفتن افکارم رو نداد..
هوسوک بود، همراه دو دختر؛
که حسابیم هردوشون اشنا بودن..
با نفرت زل زدم بهشون..
خیلی زود تونستم رومی، دوست دختر هوسوک رو بشناسم.
چهرش درست مثل شبی بود که توی مهمونی دیدمش؛
لی رومی!
نگاهم رو دوختم به دختر لوندی که قد بلندی داشتو اندام خیلی رو فر.م..
رژ قرمز جیغی روی لـ بش بودو با یه پوزخند تمسخر امیز بهم زل زده بود..
طول کشید تا بفهمم کیه..طول کشید تا بفهمم جونگکوک منو با چه کسی اونشبی که از خونه بیرونم انداخت، مقایسه کرد.
این دختر همون کسی بود که جونگکوک بهش دلش رو به نوعی، باخته بود؟
ویکتوریا؟
ادمی نبودم که با دیدن یکبار عکس یکی بتونم اون رو به یاد بیارم.. ولی این زن رو خیلی خوب تونستم بشناسم.
بشکن هوسوک منو از هپروت بیرون اورد..
_چیه خوشگل ندیدی؟
و بعد به ویکتوریا اشاره کرده..
قاطعانه گفتم:
+ نه؛ از نزدیک هر..ه ندیده بودم که به لطف شما.. دیدم!
خنده ریز رومی، ساییده شدن دندون های ویکتوریا روی هم، و پوزخند هوسوک..
همه و همه بهم حس خوبی داد
_دو بار به روت خندیدم، فکر کردی خبریه؟
خوب گوش کن
اینجا قدرت تو دست تو نیست،تو دست منه!
کسی نیست پشتت باشه و خودتم چیزی نیستی که بتونی از خودت دفاع کنی..
ی موقعه هایی زبون سر ادمو به باد میده!
پس سعی کن اون زبون سه متریت رو به شدت کوتاه کنی.
حرفاش حقیقت محض بودن و حرفی برام باقی نزاشته بود.
پس سعی کردم از اون بحث فاصله بگیرم..
_بس کن این بازی مسخرهات رو .. ولم کن برم لعـ نتی!
سر عقل نیومدی هیچ، دستت رو با اینم (به ویکتوریا اشاره کردم) کردی تو یه کاسه؟
شراکت شما، مشکلات شما به اون چه ربطی داره؟
فکر میکنی با یجا زندونی کردن من چیزیم درست میشه؟
کاملا اشتباه میکنی هیچ چیز اینطوری مثل قبل نمیشه.
_منم تلاشی برای اینکه مثل قبل بشه، نمیکنم!
گیج بهش زل زدم
+پس چرا منو گرفی؟ چی میخوای؟
ویکتوریا با عشوه خندید(برو بمیر زنیکه خــ///راب)
_هوسوک.. فکر میکنم همین حالا بهش بگیم جریان چیه، به جایی بر نخوره!
هوسوک هم به حرف بی معنی ویکتوریا خندید و رو به من گفت:
_البته.. میگیم بهش! همین الااان
هوسوک ادامه داد.
_از اونجایی شروع شد که بابای احمقتو تونستیم سرش کلاه بزاریم و روی تو شر.ط بندی کنیم..
نا عادلانهاست بگم بابات از همچی خبر داشت.. نه اون نفهمید شرط بندی روی توعه.
وقتی افتادی توی چنگمون، یکی از بچهای گروه از پشت خنجر زد، ف*ک بهش!
اومد ترو به این خانواده بدر.د نخور معرفی کرد و بعدم بدون اینکه ما متوجه بشیم ترو داد به اینا.
نمیدونی چند ادم داشتن تو پوزیشن های مختلف با تو خوابیدن رو تصور میکردن!
اونجا بود که گفتم هرطور شده ترو باید برگردونم به جایی که بهش تعلق داری..
پیش خودمون!
ولی این جئون ها سرسخت تر از این حرفا بودن
اصلا به قیمتایی که حاضر بودیم برای برگشتنت بدیم محلم نذاشتن..
اعصاب نمونده بود برامون!
نکنه بهتر از تو دورم نباشه، نه!
ولی من اینجوریم که یچیزی که به خودم تعلق داره امکان نداره یکی دیگه ازش بهره ببره
بابام ترو سپرد به من و از اونجایی که خانواده جئون خیلی مشکل برامون درست کردن و به پلیس گزارش داده بودن کارامون رو، بابام به فکر انتقام افتاد
نمیدونی چقدر سختی کشیدماا
اینقدر خودمو به درو دیوار زدم تا بتونم یجوری اون خانواده رو عذاب بدم،
بعد فهمیدم عه یه لیلی وجود داره که الان شده عزیز اون خانواده
چی بهتر از این که از چیزی که مال خودمه برای عذاب اون خانواده استفاده نکنم؟
با کمک ویکتوریا فهمیدیم جونگکوک جونت خیلی بهت وابستهاس و اینم یه راه انتقام از کسی که منو کوچیک فرض کرده بودو خودشو سرتر از من میدید..
310 لایک
110 بازنشر
- ۷.۲k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط