My Vampire Mate Season 2 part : 83
با شمشیر پاها ، سر و کمرش را جدا کرد و بعد شمشیر خودش را از گردن خون آشام دیگر در آورد و غرید
_ ويدئو
خون آشام دستی را بسمت گردن خودش برد و با دست دیگرش به کامپیوتر کوچک در اتاق کناری اشاره کرد
وقتی خون آشام رفت و ویدئو را به او داد، جیمین با مرگی سریع به او پاداش داد
چندین خون آشام دیگر از در داخل شدند ولی لوتاری دشمن قدیمی بنظر میرسید جلویشان ایستاده و جلوی ورودشان را میگیرد
چه مدت آنجا بود؟
جیمین میتوانست حدس بزند زمان کافی برای کشتن آیوو به او میداد
از لوتاری پرسید:
_ در موردش{ اِما } میدونی؟
لوتاری به آرامی سری به نشانه ی مثبت تکان داد
جیمین چشمانش را باریک کرد
لوتاری نمیتوانست تاج و تخت را بگیرد چون وارث خونی نبود {نمیدونه که لوتاری پسر یه پادشاهه}
جستجو میدانست که هیچکس بجز کریستف نمیتواند
مگر اینکه... بدنبال اِما بروند
دندان هایش را به لوتاری نشان داد
_ اگه از اقداماتشون {آیوو و دمیستریو} پیروی کنی به سرنوشتشون گرفتار میشی من بیرحمانه و با تمام وجود ازش {اِما} محافظت میکنم
لب های لوتاری در جواب با زیرکی از روی نیش هایش کنار رفت
نه لوتاری هرگز به دنبال اِما نمیرفت، پس هورد یا تسلیم پادشاه شورشی و یا دچار هرج و مرج میشد
مگر اینکه کریستف خواهری داشته باشد
جیمین نیاز داشت همه ی آنها را بکشد ولی نیاز به برگشت پیش اِما شدید تر بود
بیرون به زیر خورشید فرار کرد و هرگز از دیدن آسمان بدون ابر در این حد شاد نشده بود
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
اِما هزينه اش را میدانست
خوابیده بود و خواب میدید از پوست عده ای مینوشد ولی نمیتوانست جلویش را بگیرد
ابتدا خون درون لیوان ریخت و بعد همه شروع به دادن خون از مچشان به دهان او کردند
ولی نمیخواست مستقیما از شخص دیگری بنوشد و خاطرات دیگری را اضافه کند
صدای آنیکا از نگرانی میلرزید
میست سعی کرد او را آرام کند
♧ آنیکا، ما یه فکری میکنیم برو با لیکایی که طبقه ی پایینه حرف بزن شاید اون چیزیو بدونه که ما نمیدونیم
ده دقیقه ی بعد آنیکا به اتاقش برگشت
اِما چشمانش را باز کرد و مردی را دید که به زنجیر کشیده شده
بدنبالش لوسیا و رجین متفکر با شمشیرهایی کشیده میامدند
مرد قد بلند بود با سایه ای از ته ریش چشمانش طلایی بود و با خطوط خنده ای کنار لب هایش در جوانی اش یخ زده بود
آنقدر به جیمین شبیه بود که باعث دردش شد
جیمی
از اِما بخاطر درگیری با برادرش نفرت آنیکا بسمت اِما اشاره کرد
÷ این کسیه که جیمین باید انتقامشو ازش بگیره؟ ما هممون از دست خون آشام ها رنج میبریم با اینحال اون سگ فکر کرد اِمای مارو بخاطرش مجازات کنه که چیزی بجز معصوم و مهربون نیست
ملحفه را از روی پای اِما برداشت
÷ به این زخم ها نگاه کن اونا درمان نمیشن اون باهاش چیکار کرده؟ تو باید بهمون بگی وگرنه...
□ مسیح
مرد زمزمه کرد
□ اون نمیتونه... اینکارو کرده باشه...
جلو رفت ولی رجین زنجیرش را کشید
□ بزار نزدیک تر برم
از روی شانه اش غرید
× نزدیکتر یا هیچ کمکی در کار نیست
صدایش مرگبار شد
× و خوب کردنش
♧ ما هر چیزی رو امتحان کردیم
□ چرا نمینوشه؟ آره والكريه ولى من صدای پچ پچ هاتونو از اتاق شنیدم میدونم اون چیه، چیزی که نمیدونم اینه که چطور اون جفت برادرمه
÷ اِما هرگز جفت یکی از شما نمیشه
□ شده، بهت اطمینان میدم
اِما چشمانش را باز کرد، باید توضیح میداد
آنیکا به او ضربه زد و به عقب هل داد
□ جیمین نشانه گذاریش کرده اون میاد دنبالش، فقط تعجب کردم که چرا الان اینجا نیست
آنیکا دوباره دستش را بالا برد ولی اِما دلش نمیخواست به جیمی صدمه برسد
+ آنیکا نکن...
جیمی گفت : □ خونو بزور توی گلوش بریز
÷ فکر میکنی سعی نکردیم؟ نمیتونه اونو توی بدنش نگه داره
□ پس یه خون دیگه رو امتحان کن از خون بگیر
÷ چرا برات مهمه؟
صدایش قوی بود، درست مانند جیمین
□ چون اون ملکه ی منه و من جونمو براش میدم
آنیکا از احساسات میلرزید
÷ اون هرگز ملکت نمیشه
هیسی کرد
□ لعنتی بزار از من بنوشه
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
_ ويدئو
خون آشام دستی را بسمت گردن خودش برد و با دست دیگرش به کامپیوتر کوچک در اتاق کناری اشاره کرد
وقتی خون آشام رفت و ویدئو را به او داد، جیمین با مرگی سریع به او پاداش داد
چندین خون آشام دیگر از در داخل شدند ولی لوتاری دشمن قدیمی بنظر میرسید جلویشان ایستاده و جلوی ورودشان را میگیرد
چه مدت آنجا بود؟
جیمین میتوانست حدس بزند زمان کافی برای کشتن آیوو به او میداد
از لوتاری پرسید:
_ در موردش{ اِما } میدونی؟
لوتاری به آرامی سری به نشانه ی مثبت تکان داد
جیمین چشمانش را باریک کرد
لوتاری نمیتوانست تاج و تخت را بگیرد چون وارث خونی نبود {نمیدونه که لوتاری پسر یه پادشاهه}
جستجو میدانست که هیچکس بجز کریستف نمیتواند
مگر اینکه... بدنبال اِما بروند
دندان هایش را به لوتاری نشان داد
_ اگه از اقداماتشون {آیوو و دمیستریو} پیروی کنی به سرنوشتشون گرفتار میشی من بیرحمانه و با تمام وجود ازش {اِما} محافظت میکنم
لب های لوتاری در جواب با زیرکی از روی نیش هایش کنار رفت
نه لوتاری هرگز به دنبال اِما نمیرفت، پس هورد یا تسلیم پادشاه شورشی و یا دچار هرج و مرج میشد
مگر اینکه کریستف خواهری داشته باشد
جیمین نیاز داشت همه ی آنها را بکشد ولی نیاز به برگشت پیش اِما شدید تر بود
بیرون به زیر خورشید فرار کرد و هرگز از دیدن آسمان بدون ابر در این حد شاد نشده بود
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
اِما هزينه اش را میدانست
خوابیده بود و خواب میدید از پوست عده ای مینوشد ولی نمیتوانست جلویش را بگیرد
ابتدا خون درون لیوان ریخت و بعد همه شروع به دادن خون از مچشان به دهان او کردند
ولی نمیخواست مستقیما از شخص دیگری بنوشد و خاطرات دیگری را اضافه کند
صدای آنیکا از نگرانی میلرزید
میست سعی کرد او را آرام کند
♧ آنیکا، ما یه فکری میکنیم برو با لیکایی که طبقه ی پایینه حرف بزن شاید اون چیزیو بدونه که ما نمیدونیم
ده دقیقه ی بعد آنیکا به اتاقش برگشت
اِما چشمانش را باز کرد و مردی را دید که به زنجیر کشیده شده
بدنبالش لوسیا و رجین متفکر با شمشیرهایی کشیده میامدند
مرد قد بلند بود با سایه ای از ته ریش چشمانش طلایی بود و با خطوط خنده ای کنار لب هایش در جوانی اش یخ زده بود
آنقدر به جیمین شبیه بود که باعث دردش شد
جیمی
از اِما بخاطر درگیری با برادرش نفرت آنیکا بسمت اِما اشاره کرد
÷ این کسیه که جیمین باید انتقامشو ازش بگیره؟ ما هممون از دست خون آشام ها رنج میبریم با اینحال اون سگ فکر کرد اِمای مارو بخاطرش مجازات کنه که چیزی بجز معصوم و مهربون نیست
ملحفه را از روی پای اِما برداشت
÷ به این زخم ها نگاه کن اونا درمان نمیشن اون باهاش چیکار کرده؟ تو باید بهمون بگی وگرنه...
□ مسیح
مرد زمزمه کرد
□ اون نمیتونه... اینکارو کرده باشه...
جلو رفت ولی رجین زنجیرش را کشید
□ بزار نزدیک تر برم
از روی شانه اش غرید
× نزدیکتر یا هیچ کمکی در کار نیست
صدایش مرگبار شد
× و خوب کردنش
♧ ما هر چیزی رو امتحان کردیم
□ چرا نمینوشه؟ آره والكريه ولى من صدای پچ پچ هاتونو از اتاق شنیدم میدونم اون چیه، چیزی که نمیدونم اینه که چطور اون جفت برادرمه
÷ اِما هرگز جفت یکی از شما نمیشه
□ شده، بهت اطمینان میدم
اِما چشمانش را باز کرد، باید توضیح میداد
آنیکا به او ضربه زد و به عقب هل داد
□ جیمین نشانه گذاریش کرده اون میاد دنبالش، فقط تعجب کردم که چرا الان اینجا نیست
آنیکا دوباره دستش را بالا برد ولی اِما دلش نمیخواست به جیمی صدمه برسد
+ آنیکا نکن...
جیمی گفت : □ خونو بزور توی گلوش بریز
÷ فکر میکنی سعی نکردیم؟ نمیتونه اونو توی بدنش نگه داره
□ پس یه خون دیگه رو امتحان کن از خون بگیر
÷ چرا برات مهمه؟
صدایش قوی بود، درست مانند جیمین
□ چون اون ملکه ی منه و من جونمو براش میدم
آنیکا از احساسات میلرزید
÷ اون هرگز ملکت نمیشه
هیسی کرد
□ لعنتی بزار از من بنوشه
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۵۷۸
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط