P55
P55
در که پشت سر هوسوک بسته شد...
صدای بسته شدنش برای چند ثانیه توی اتاق پیچید و بعد همهچیز دوباره فرو رفت توی همون سکوت لعنتی.
این بار اما...
دیگه اون سکوتِ قبل از انفجار نبود، سکوتِ بعد از انفجار بود.
همه هنوز همونجایی که بودن ایستاده یا نشسته مونده بودن، انگار هیچکس هنوز نتونسته بود ذهنش رو با چیزی که چند دقیقه قبل اتفاق افتاده هماهنگ کنه.
فنجون قهوه هنوز روی میز بود چند قطره قهوه از لبهش آروم سر خورده بودن روی شیشه و حالا مثل یه خط قهوهای باریک، آهسته پایین میاومدن.
نامجون نگاهش چند ثانیه روی همون قطرهها موند، بعد خیلی آروم نفس کشید، سرش رو بلند کرد و به جییون نگاه انداخت، جییون دوباره مثل قبل روی مبل نشسته بود،پاهاش روی هم، دستهاش روی دستهی مبل.
صورتش...
هیچ تغییری نکرده بود، انگار نه چند دقیقه قبل یکی جلوی روش داد کشیده بود...
نه یکی از نزدیکترین آدمهای زندگیش رو زندانی کرده بود...
نه همین الان یکی از افرادش با خشم از اتاق بیرون زده بود...
همین خونسردی...
از هر عصبانیتی ترسناکتر بود، نامجون سکوت رو شکست.
نامجون: ...جیمین...(مکث کوتاه کرد، انگار جملهی بعدی براش سختتر از چیزی بود که تصور میکرد)حالش... خوبه؟
چشمهای جییون خیلی آروم سمتش چرخید، نه اخمی روی صورتش بود...
نه لبخندی...
فقط همون نگاه همیشگی... خالی از هر احساسی
جییون: نگران نباش، نه حالش بده نه جاش(چند لحظه مکث کرد، بعد خیلی شمرده ادامه داد) فقط... تا وقتی این نقشه تموم بشه... نباید توی چشم باشه.
جین که تا اون لحظه ساکت مونده بود، خیلی آروم فنجونش رو از روی میز برداشت، اما حتی لبش هم به قهوه نخورد، نگاهش هنوز روی جییون بود.
جین: اگه جونگکوک سراغشو گرفت چی؟
جییون بدون حتی یه ثانیه فکر کردن جواب داد.
جییون: حلش کردم.
جین ابروش خیلی کم بالا رفت.
جین: همین؟
جییون: آره.
بعد گوشهی مبل تکیه داد و خیلی آروم اضافه کرد:
جییون: زیاد سخت نبود... کوک زیادی سادهست.
هیچ غروری توی صداش نبود.
نه تمسخر...
نه تحقیر...
فقط یه واقعیت...
انگار داشت دربارهی وضعیت آبوهوا حرف میزد.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد، بعد نگاه جییون آروم روی جین ثابت موند.
این بار...
لحنش فرق داشت، هنوز محکم بود...
اما اون سرمای همیشگی، یه ذره عقبتر ایستاده بود.
جییون: جین... از امروز... تا وقتی این نقشه تموم نشده...نه دور عمارت جئون بچرخ...نه دور شرکت...نه دور پسرا، نمیخوام بیخودی درگیر این داستان بشی.
جین پلک زد، همین، فقط یه پلک زدن، اما همون حرکت کوچیک...
برای کسی که سالها میشناختش، کافی بود، قلبش یه لحظه فشرده شد.
چند سال پیش...
خودش ایستاده بود روبهروی همین زن...
و گفته بود دیگه نمیخواد توی این زندگی بمونه، گفته بود با خلافکاری خداحافظی کرده، گفته بود فقط یه زندگی آروم میخواد...
جییون... همهی اون حرفها رو یادش بود، و حالا...
باز هم مثل گذشته، داشت ازش محافظت میکرد، نه با مهربونی...
با دستور...
جین خیلی آروم سرش رو پایین انداخت.
جین: ...باشه...
جییون نگاهش رو از روی اون برداشت، انگار نمیخواست بیشتر از این توی اون احساس بمونه، سرش رو سمت نامجون چرخوند.
جییون: نامجون... باند نقاب سیاه رو زیر نظر بگیر، این چند روز...زیادی دور دفترهام پرسه میزنن.
نامجون بدون معطلی سر تکون داد.
نامجون: خودم رسیدگی میکنم.
جییون فقط یه «خوبه» کوتاه گفت، بعد بدون اینکه حتی به پشت سرش نگاه کنه...
جییون: تهیونگ، ماشین.
تهیونگ همون لحظه گوشی رو از جیب داخل کتش بیرون آورد، فقط سه کلمه گفت.
تهیونگ: جلوی در باشید.
بعد تماس رو قطع کرد، همین، نه سؤال...نه توضیح، همه آروم از جاشون بلند شدن.
جییون اولین نفر سمت در رفت، قدمهاش مثل همیشه شمرده بود، وقتی از کنار نامجون رد شد...
فقط بوی عطر ملایمش که به خاطر نقش لی ات زده بود چند ثانیه توی هوا موند.
در باز شد، نسیم خنک عصر خورد توی صورتش، چند قدم جلو رفت، راننده کنار ماشین ایستاده بود و در عقب رو باز نگه داشته بود.
جییون درست وقتی خواست سوار بشه... حرکتی گوشهی خیابون توجهش رو جلب کرد، نگاهش آروم سمت کوچهی باریک کنار ساختمان چرخید.
توی تاریکی...
دو تا سایه به جون هم افتاده بودن، صدای برخورد مشت با استخون...
نفسهای بریده...
و صدای کشیده شدن کفش روی آسفالت خیس... کاملاً مشخص بود.
یونگی یقهی هوسوک رو گرفت و با تمام قدرت هلش داد، هوسوک محکم خورد به دیوار سیمانی، قبل از اینکه حتی تعادلش رو پیدا کنه... مشت یونگی روی گونهش نشست.
تق!...
سر هوسوک با شدت برگشت، چند قطره خون از گوشهی لبش روی زمین چکید.
ولی...
جواب داد.
مشت محکمی کوبید توی شکم یونگی، یونگی خم شد...
ادامش در ویدیو بعدی
در که پشت سر هوسوک بسته شد...
صدای بسته شدنش برای چند ثانیه توی اتاق پیچید و بعد همهچیز دوباره فرو رفت توی همون سکوت لعنتی.
این بار اما...
دیگه اون سکوتِ قبل از انفجار نبود، سکوتِ بعد از انفجار بود.
همه هنوز همونجایی که بودن ایستاده یا نشسته مونده بودن، انگار هیچکس هنوز نتونسته بود ذهنش رو با چیزی که چند دقیقه قبل اتفاق افتاده هماهنگ کنه.
فنجون قهوه هنوز روی میز بود چند قطره قهوه از لبهش آروم سر خورده بودن روی شیشه و حالا مثل یه خط قهوهای باریک، آهسته پایین میاومدن.
نامجون نگاهش چند ثانیه روی همون قطرهها موند، بعد خیلی آروم نفس کشید، سرش رو بلند کرد و به جییون نگاه انداخت، جییون دوباره مثل قبل روی مبل نشسته بود،پاهاش روی هم، دستهاش روی دستهی مبل.
صورتش...
هیچ تغییری نکرده بود، انگار نه چند دقیقه قبل یکی جلوی روش داد کشیده بود...
نه یکی از نزدیکترین آدمهای زندگیش رو زندانی کرده بود...
نه همین الان یکی از افرادش با خشم از اتاق بیرون زده بود...
همین خونسردی...
از هر عصبانیتی ترسناکتر بود، نامجون سکوت رو شکست.
نامجون: ...جیمین...(مکث کوتاه کرد، انگار جملهی بعدی براش سختتر از چیزی بود که تصور میکرد)حالش... خوبه؟
چشمهای جییون خیلی آروم سمتش چرخید، نه اخمی روی صورتش بود...
نه لبخندی...
فقط همون نگاه همیشگی... خالی از هر احساسی
جییون: نگران نباش، نه حالش بده نه جاش(چند لحظه مکث کرد، بعد خیلی شمرده ادامه داد) فقط... تا وقتی این نقشه تموم بشه... نباید توی چشم باشه.
جین که تا اون لحظه ساکت مونده بود، خیلی آروم فنجونش رو از روی میز برداشت، اما حتی لبش هم به قهوه نخورد، نگاهش هنوز روی جییون بود.
جین: اگه جونگکوک سراغشو گرفت چی؟
جییون بدون حتی یه ثانیه فکر کردن جواب داد.
جییون: حلش کردم.
جین ابروش خیلی کم بالا رفت.
جین: همین؟
جییون: آره.
بعد گوشهی مبل تکیه داد و خیلی آروم اضافه کرد:
جییون: زیاد سخت نبود... کوک زیادی سادهست.
هیچ غروری توی صداش نبود.
نه تمسخر...
نه تحقیر...
فقط یه واقعیت...
انگار داشت دربارهی وضعیت آبوهوا حرف میزد.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد، بعد نگاه جییون آروم روی جین ثابت موند.
این بار...
لحنش فرق داشت، هنوز محکم بود...
اما اون سرمای همیشگی، یه ذره عقبتر ایستاده بود.
جییون: جین... از امروز... تا وقتی این نقشه تموم نشده...نه دور عمارت جئون بچرخ...نه دور شرکت...نه دور پسرا، نمیخوام بیخودی درگیر این داستان بشی.
جین پلک زد، همین، فقط یه پلک زدن، اما همون حرکت کوچیک...
برای کسی که سالها میشناختش، کافی بود، قلبش یه لحظه فشرده شد.
چند سال پیش...
خودش ایستاده بود روبهروی همین زن...
و گفته بود دیگه نمیخواد توی این زندگی بمونه، گفته بود با خلافکاری خداحافظی کرده، گفته بود فقط یه زندگی آروم میخواد...
جییون... همهی اون حرفها رو یادش بود، و حالا...
باز هم مثل گذشته، داشت ازش محافظت میکرد، نه با مهربونی...
با دستور...
جین خیلی آروم سرش رو پایین انداخت.
جین: ...باشه...
جییون نگاهش رو از روی اون برداشت، انگار نمیخواست بیشتر از این توی اون احساس بمونه، سرش رو سمت نامجون چرخوند.
جییون: نامجون... باند نقاب سیاه رو زیر نظر بگیر، این چند روز...زیادی دور دفترهام پرسه میزنن.
نامجون بدون معطلی سر تکون داد.
نامجون: خودم رسیدگی میکنم.
جییون فقط یه «خوبه» کوتاه گفت، بعد بدون اینکه حتی به پشت سرش نگاه کنه...
جییون: تهیونگ، ماشین.
تهیونگ همون لحظه گوشی رو از جیب داخل کتش بیرون آورد، فقط سه کلمه گفت.
تهیونگ: جلوی در باشید.
بعد تماس رو قطع کرد، همین، نه سؤال...نه توضیح، همه آروم از جاشون بلند شدن.
جییون اولین نفر سمت در رفت، قدمهاش مثل همیشه شمرده بود، وقتی از کنار نامجون رد شد...
فقط بوی عطر ملایمش که به خاطر نقش لی ات زده بود چند ثانیه توی هوا موند.
در باز شد، نسیم خنک عصر خورد توی صورتش، چند قدم جلو رفت، راننده کنار ماشین ایستاده بود و در عقب رو باز نگه داشته بود.
جییون درست وقتی خواست سوار بشه... حرکتی گوشهی خیابون توجهش رو جلب کرد، نگاهش آروم سمت کوچهی باریک کنار ساختمان چرخید.
توی تاریکی...
دو تا سایه به جون هم افتاده بودن، صدای برخورد مشت با استخون...
نفسهای بریده...
و صدای کشیده شدن کفش روی آسفالت خیس... کاملاً مشخص بود.
یونگی یقهی هوسوک رو گرفت و با تمام قدرت هلش داد، هوسوک محکم خورد به دیوار سیمانی، قبل از اینکه حتی تعادلش رو پیدا کنه... مشت یونگی روی گونهش نشست.
تق!...
سر هوسوک با شدت برگشت، چند قطره خون از گوشهی لبش روی زمین چکید.
ولی...
جواب داد.
مشت محکمی کوبید توی شکم یونگی، یونگی خم شد...
ادامش در ویدیو بعدی
- ۱.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط