Iove and the moon
Iove and the moon
Part6
تهیونگ دستی لای موهام کشید و من را محکم بغل کرد
دیگه نمیزارم از پیشم بری خواهر کوچولو
یونا نا خنده گفت کوچولو خودتی من دیگه
بزرگ شدم
در زدند خدمتکار بوذ
خانم پایین منتظر شما هستند
یونا: بذار منتظر بمونه من علاقه ندارم که با او حرف بزنم
ولی خانم این یه دستوره
برام مهم نیست
خدمتکار به بیرون امد
خانم یونا پایین نمی یاد
مثل اینکه یه کتک دست حسابی لازم داره
هی دختر بیا پایین با تو هستم یونا
در اتاق باز کرد وبا و من را. ش..*٠ل..* ا. ق
زد کمر خیلی درد می کرد
همون لحظه جونکوک با بادیگارد هاش وارد اتاق شود من را بغل کرد و به بیمارستان برد
جونکوک: یونا حالت خوبه (با صدای خیلی نگران)
یونا کم کم چشماش باز و گفت : آقای جئون
جونکوک : بیرون از محله کار کوک صدام کن
سر تکان دادم
راستی میدونی خانواده هامون دارن کاری انجام میدن تا ما باهم ازدواج کنیم
کوک: پس دختری که پدرم داره بهم میگه باهاش ازدواج کنم تویی
یونا: اره و نامادری از این فرصت برای معرف شدن استفاده میکنه حالم ازش بهم می خورد میشه برام تو هتل جا بگیری
کوک : اگه قراره با من ازدواج کنژ پس بیا یه شب تو خونه من بخواب اتاق مهمون میگم اماده کنن
یونا ـولی
هنوز حرفم را کامل نگرده بودم که دستم را گرفت و من را به ماشین رساند
کوک ازم پرسید ایا از او خوشش می اید
یونا از نظر یه نامزد وفادار اره
کوک : خندید نامزد
Part6
تهیونگ دستی لای موهام کشید و من را محکم بغل کرد
دیگه نمیزارم از پیشم بری خواهر کوچولو
یونا نا خنده گفت کوچولو خودتی من دیگه
بزرگ شدم
در زدند خدمتکار بوذ
خانم پایین منتظر شما هستند
یونا: بذار منتظر بمونه من علاقه ندارم که با او حرف بزنم
ولی خانم این یه دستوره
برام مهم نیست
خدمتکار به بیرون امد
خانم یونا پایین نمی یاد
مثل اینکه یه کتک دست حسابی لازم داره
هی دختر بیا پایین با تو هستم یونا
در اتاق باز کرد وبا و من را. ش..*٠ل..* ا. ق
زد کمر خیلی درد می کرد
همون لحظه جونکوک با بادیگارد هاش وارد اتاق شود من را بغل کرد و به بیمارستان برد
جونکوک: یونا حالت خوبه (با صدای خیلی نگران)
یونا کم کم چشماش باز و گفت : آقای جئون
جونکوک : بیرون از محله کار کوک صدام کن
سر تکان دادم
راستی میدونی خانواده هامون دارن کاری انجام میدن تا ما باهم ازدواج کنیم
کوک: پس دختری که پدرم داره بهم میگه باهاش ازدواج کنم تویی
یونا: اره و نامادری از این فرصت برای معرف شدن استفاده میکنه حالم ازش بهم می خورد میشه برام تو هتل جا بگیری
کوک : اگه قراره با من ازدواج کنژ پس بیا یه شب تو خونه من بخواب اتاق مهمون میگم اماده کنن
یونا ـولی
هنوز حرفم را کامل نگرده بودم که دستم را گرفت و من را به ماشین رساند
کوک ازم پرسید ایا از او خوشش می اید
یونا از نظر یه نامزد وفادار اره
کوک : خندید نامزد
- ۳۴۱
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط