{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلویزیون هنوز روشن بود.

تلویزیون هنوز روشن بود.

صدای گوینده، از توی اتاق نیمه‌تاریک، مثل یک زخمِ تازه در هوا می‌پیچید؛ بی‌احساس، رسمی، و وحشتناک.

هوسوک بالاخره درِ اتاق را باز کرده بود. قفل با صدای خشک و کوتاهی رها شد و دا-این و هان‌سو مثل کسی که تازه از زندان آزاد شده باشد، از اتاق بیرون پریدند.

اما دا-این هنوز حتی یک قدم کامل هم برنداشته بود که برگشت.

چشم‌هایش سرخ، صورتش خیس، نفسش بریده.

و بعد—

**تق!**

سیلی محکم و آبدارِ دا-این درست روی صورت هوسوک نشست.

صدای سیلی در سالن پیچید، تیز و واضح، مثل شکستن یک بشقاب.

دا-این با لرزشِ تمام بدنش فریاد زد:
«تو دیگه چی از جون یه بچه می‌خوای، ها؟! چی؟!»

هوسوک چند لحظه فقط ایستاد. انگار خودش هم از شدت ضربه و عصبانیت، مغزش یخ زده بود. بعد با خشمِ فروخورده‌ای که سال‌ها تهِ گلویش لانه کرده بود، یک قدم جلو آمد و گفت:
«فکر می‌کنی با یه سیلی، می‌تونی حقیقت رو عوض کنی؟»

دا-این با گریه و عصبانیت جواب داد:
«حقیقت؟ حقیقت اینه که تو یه بچه رو فرستادی بیرون، وسطِ اون همه وحشت، بعد فکر کردی می‌تونی مثل آدمِ عادی بشینی تلویزیون نگاه کنی؟!»

هان‌سو با صورت رنگ‌پریده وسط‌شان ایستاده بود و می‌لرزید. می‌خواست چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند. فقط نگاه می‌کرد؛ به پدرِ سنگی‌اش، به مادرِ خشمگینش، و به خانه‌ای که داشت در برابر چشم‌هایش فرو می‌پاشید.

دعوا بالا گرفت. دا-این به سینه هوسوک ضربه زد، هوسوک بازویش را گرفت، و هر دو در یک لحظه به‌هم ریختند؛ انگار سال‌ها درد، حالا یک‌جا منفجر شده بود.

در همان لحظه، صدای تلویزیون ناگهان بلندتر شد. گوینده با لحن رسمی و عجولانه ادامه داد:

> «خبر رسیده یک عدد ماشین متعلق به بهزیستی روح پاک دچار تصادف شدید شده است. بر اساس گزارش‌های اولیه، سرنشینان آن یک دختر هفت‌ساله و سه نفر از اعضای بهزیستی بوده‌اند. این حادثه بسیار شدید بوده و متأسفانه آن سه نفر جان خود را از دست داده‌اند، اما از وضعیت آن دختر بچه هنوز اطلاعی در دست نیست. نیروهای امداد در حال خارج کردن پیکرها از آب هستند...»

سکوت.

نه از نوع آرامش.

از نوعی که **قبل از فرو ریختنِ دنیا** می‌آید.

دا-این همان‌جا خشک شد. دستش که روی سینه هوسوک بود، شل شد. چشم‌هایش از حدقه بیرون زدند.

هان‌سو با صدایی که شبیه نجوا بود گفت:
«...هانا؟»

هوسوک هیچ حرفی نزد.

فقط نگاهش رفت سمت تلویزیون.

و برای اولین بار، چیزی در چهره‌اش شکست.

نه با صدای بلند. نه با گریه.

فقط یک ترکِ خیلی نازک، درست وسطِ آن صورتِ یخ‌زده.

دا-این با قدمی لرزان عقب رفت و بهت‌زده زمزمه کرد:
«نه... نه، نه، نه...»

بعد ناگهان به سمت تلویزیون دوید، انگار اگر نزدیک‌تر شود، می‌تواند خبر را پس بگیرد، می‌تواند زمان را برگرداند، می‌تواند مانع از اتفاقی شود که دیگر داشت خیلی واقعی می‌شد.

«هانا...؟ هانا؟!»

صدایش شکست.

و هان‌سو، که هنوز بچه بود اما آن‌قدر فهم داشت که بفهمد این یعنی فاجعه، دو دستش را روی گوش‌هایش گذاشت و با چشمان پر از اشک به زمین خیره شد.

هوسوک اما هنوز تکان نخورده بود.

فقط به صفحه‌ی تلویزیون نگاه می‌کرد؛
انگار اگر چشم بردارد، آن کلمه‌ی آخر واقعی‌تر می‌شود.

«معلوم نیست»

همین دو کلمه کافی بود تا همه‌چیز در خانه، برای همیشه از هم بپاشد.
دیدگاه ها (۱)

صدایِ جیغِ هانا، مثل یک صاعقه، سکوتِ صبح رو درید: «مامان! ها...

نورِ بی‌رمقِ خورشید از لای پرده‌های نیمه‌بازِ اتاقِ هوسوک به...

پارت اول همزمان با افتادنش بر اثر سیلی دفتر نقاشیش افتاد و ذ...

از زبان هانامامان دا-این همین‌طور که موهامو نوازش می‌کرد، لا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط