{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نورِ بی‌رمقِ خورشید از لای پرده‌های نیمه‌بازِ اتاقِ هوسوک

نورِ بی‌رمقِ خورشید از لای پرده‌های نیمه‌بازِ اتاقِ هوسوک به داخل می‌خزید، اما فضایِ خانه مثل شب، تاریک و سرد بود. صدای کوبیده شدنِ درِ اصلی و همهمه غریبه‌ها، سکوتِ مرگبارِ صبح رو شکست.

دا-این با تمام قدرت به درِ قفل‌شده‌ی اتاقش می‌کوبید. ناخن‌هایش از شدت فشارِ ضربه‌ها درد گرفته بود و صدایش از شدتِ فریاد و گریه، خش‌دار شده بود: «هوسوک! در رو باز کن! عوضی، در رو باز کن! تو داری با اون بچه چیکار می‌کنی؟»

هان‌سو گوشه‌ی اتاق مچاله شده بود و با وحشت به در نگاه می‌کرد. دا-این برگشت و با چشمانی خون‌گرفته به هان‌سو نگاه کرد و بعد دوباره به در حمله کرد.

در آن سوی خانه، در راهرویِ ورودی، هانا مثلِ یک برگِ پاییزی زیرِ دست‌هایِ قویِ مددکارِ بهزیستی می‌لرزید. چشمانِ هانا از شدتِ اشکِ مداوم، تار شده بود. او با تمام توانش به چارچوبِ در چنگ می‌زد.

«نمی‌خوام برم! بابا... بابا توروخدا! من قول میدم دیگه نقاشی نکشم... قول میدم صدام در نیاد... بابا!»

هوسوک در چند قدمیِ آن‌ها ایستاده بود؛ با چهره‌ای سنگی و نگاهی که انگار به ناکجاآباد خیره شده بود. او دست‌هایش را در جیبش فرو برده بود تا لرزشِ انگشتانش دیده نشود. مددکارِ بهزیستی، مردی با صورتِ سنگی و بی‌روح، بدونِ کوچکترین توجهی به هق‌هق‌های هانا، بازوی او را با خشونت کشید:

«دختر خانم، تمومش کن! این بازی‌ها اینجا جواب نمیده. پدرت خودش درخواست داده.»

هانا که تعادلش را از دست داده بود، روی زمین کشیده شد. زانوهای کوچکش به لبه‌ی پله‌ها برخورد کرد، اما مددکار بدون اینکه لحظه‌ای درنگ کند، او را بلند کرد و به سمتِ درِ خروجی برد. هانا برای آخرین بار سرش را به سمت اتاقِ دا-این چرخاند، جایی که صدای فریادهای خفه‌یِ دا-این و کوبیدن‌های ممتدِ هان‌سو می‌آمد.

هوسوک فقط یک لحظه نگاهش به نگاهِ هانا گره خورد. در چشمانِ هانا، نه خشم بود و نه کینه؛ فقط یک "چرا"یِ بزرگ و معصومانه بود که انگار داشت استخوان‌هایِ هوسوک رو خرد می‌کرد. هوسوک با صورتی که از دردِ درونیِ خودش مثلِ گچ سفید شده بود، سرش را برگرداند.

صدایِ باز شدنِ درِ ورودی و بعد صدایِ بلندِ بسته شدنِ آن، مثلِ افتادنِ تبر رویِ چوبِ خشک، در خانه پیچید.

سکوتِ وحشتناکی خانه را فرا گرفت. هوسوک تنهایِ تنها، وسطِ سالنِ بزرگ ایستاده بود. دیگر صدایی نبود. نه صدایِ گریه‌ای، نه صدایِ التماسی. خانه فقط بویِ سردِ تنهایی و "خاطره‌یِ یک مرگِ دوباره" را می‌داد. هوسوک به دست‌هایِ خودش نگاه کرد؛ دست‌هایی که حالا "آزاد" شده بودند، اما سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند.
دیدگاه ها (۰)

صدایِ جیغِ هانا، مثل یک صاعقه، سکوتِ صبح رو درید: «مامان! ها...

تلویزیون هنوز روشن بود.صدای گوینده، از توی اتاق نیمه‌تاریک، ...

هوسوک با قدم‌های سنگین به سمت دا-این رفت و با انگشتِ اشاره، ...

پارت ششمتوی اتاقِ هانا، چراغ‌خوابِ کم‌نور، سایه‌های بلند و ت...

پارت اول همزمان با افتادنش بر اثر سیلی دفتر نقاشیش افتاد و ذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط