{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_4

ویو میرا

واقعا چه ربطی به این جلسه داشت؟
انگار حضورش اینجا کاملاً عادی بود
حتی یه بار هم بین حرف‌های بقیه دخالت نکرد
فقط هر از گاهی چیزی روی برگه‌هاش یادداشت می‌کرد

بعد از حدود یک ساعت، بحث‌های اصلی تموم شد
بابا پوشه روی میز رو بست:
«خب، فکر می‌کنم بقیه جزئیات توی جلسه‌های بعدی بررسی بشه»

همه سر تکون دادن.
همین که خواستم نفسی از سر راحتی بکشم، بابا دوباره گفت:
«راستی...»
نگاهش بین من و مرد کنارم جابه‌جا شد:
«بهتره از این به بعد شما دوتا هم توی بعضی از جلسه‌ها حضور داشته باشین»

یه لحظه اخمام رفت بالا
بابا ادامه داد:
«بالاخره آینده این دو مجموعه، یه روزی دست شماست بهتره از همین الان در جریان پروژه‌ها قرار بگیرین»

نههههه...
تو دلم فقط همین یه کلمه تکرار شد
یعنی از این به بعد...
باید توی جلسه‌ها هم ببینمش؟

بی‌اختیار یه نگاه کوتاه بهش انداختم
برخلاف من...
کاملاً آروم بود

انگار از قبل می‌دونست قراره همچین چیزی گفته بشه
همون موقع یکی از مدیرها رو بهش گفت:
«نظر شما چیه، آقای کیم؟»
آقای کیم...
پس فامیلیش کیمه
و با توجه به حرف بابا...
احتمالاً وارث Seyoung Group هم هست
عجب...
از بین این همه آدم، من باید با این مرتیکه بحث می‌کردم...

بابا لبخند کوتاهی زد:
«خب، اگه سؤال دیگه‌ای نیست، جلسه تمومه»
کم‌کم همه شروع کردن وسایلشون رو جمع کردن

منم سریع کیفم رو از روی میز برداشتم
فقط یه هدف داشتم...
هرچه زودتر از این اتاق برم بیرون
هوفف

همین که از کنار صندلیش رد شدم...
صدای آرومش باعث شد قدم‌هام همون‌جا متوقف بشه:
«خانم جانگ»

چند ثانیه مکث کردم
بعد آروم برگشتم سمتش

همون نگاه خونسردش رو داشت
و اون پوزخند خیلی کم‌رنگی که انگار همیشه گوشه لبش بود

آروم گفت:
«خوشحال شدم دوباره دیدمتون»

بدون اینکه حتی یه ثانیه فکر کنم، جواب دادم:
«خوشبختانه احساس دوطرفه‌ای نیست»

چند لحظه فقط نگاهم کرد
بعد خیلی آروم گفت:
«مشخصه»

یه مکث کوتاه کرد
بعد ادامه داد:
«همینش جالبه»

و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه از جاش بلند شد و یه دستش رو توی جیب شلوارش گذاشت و از کنارم رد شد
چند ثانیه فقط به رفتنش نگاه کردم

بعد زیر لب غر زدم:
«مرتیکه رو مخ...»

یه نفس عمیق کشیدم و خواستم از اتاق جلسه خارج بشم که صدای بابا رو شنیدم:
«میرا، یه لحظه»

برگشتم سمتش
بابا داشت چند تا از پرونده‌هاش رو جمع می‌کرد:
«بیا اتاقم»

سرم رو تکون دادم:
«باشه»

چند دقیقه بعد، همراه بابا از اتاق جلسه بیرون اومدم
راهروی طبقه آخر مثل همیشه ساکت بود
چند قدم پشت سر بابا راه رفتم تا جلوی اتاقش رسیدیم

بابا در رو باز کرد:
«بیا داخل»

وارد اتاق شدم
مامان هم اونجا بود
همین که چشمش به من افتاد، لبخند آرومی زد
بابا در رو پشت سرمون بست
چند ثانیه سکوت برقرار شد

دست به سینه ایستادم و بالاخره اولین چیزی که توی ذهنم بود رو گفتم:
«واقعا؟»

بابا با تعجب نگام کرد:
«چی واقعا؟»

یه نفس آروم کشیدم:
«از بین این همه شرکت...»

یه مکث کردم:
«فقط همینا؟»

بابا لبخند آرومی زد:
«ما سال‌هاست خانواده کیم رو می‌شناسیم»

مامان که تا اون لحظه ساکت بود، آروم گفت:
«فقط تو هیچ‌وقت فرصت آشنایی باهاشون رو نداشتی..»

بابا کنار میزش ایستاد و ادامه داد:
«همکاری قبلیمون یکی از موفق‌ترین پروژه‌های هر دو شرکت بود»

مامان هم سرش رو به نشونه تأیید تکون داد:
«اون پروژه باعث شد هر دو مجموعه پیشرفت خیلی خوبی داشته باشن»

بابا گفت:
«چند وقت پیش دوباره با هم ارتباط گرفتیم.»
«بعد از چند جلسه، به این نتیجه رسیدیم که دوباره همکاری رو شروع کنیم»
«نتیجه‌ش هم شد همین پروژه‌ای که امروز درباره‌ش صحبت کردیم»

چند لحظه ساکت موندم
بعد یه نفس عمیق کشیدم:
«باشه... همکاری کنین»

بابا لبخند زد
خواستم از اتاق برم بیرون که دوباره ایستادم
برگشتم سمتشون:
«فقط...»

هر دو نگاهم کردن
با جدی‌ترین قیافه‌ای که می‌تونستم گفتم:
«دفعه بعد قبل از امضای قرارداد...
یه تست اعصاب هم از پسرشون بگیرین»

چند ثانیه سکوت شد
بعد بابا نتونست جلوی خندش رو بگیره

مامان هم خنده‌ای کرد و گفت:
«فکر کنم اونم همین حرفو درباره تو بزنه»

با اطمینان کامل گفتم:
«بعید می‌دونم»

یه ابرو بالا انداختم:
«من خیلییی مودب‌ترم»

این بار هر دوشون همزمان خندیدن
اخم مصنوعی کردم:
«نخندین»

مامان هنوز لبخند می‌زد
بابا هم با خنده سرش رو تکون داد
کیفم رو از روی مبل برداشتم:
«من دیگه برم»

بابا گفت:
«خسته نباشی»
سرمو تکون دادم

در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم
چند قدم توی راهرو برداشتم
بعد زیر لب غر زدم:
«فقط مونده از این به بعد هر هفته قیافه اون ازخودراضی رو هم سر هر جلسه ببینم...»

یه آه کشیدم:
«چه شانسی دارم من»

کامنت فراموش نشه فرشته🙂‍↕️
حتما نظراتون رو بگین🫠
دیدگاه ها (۹)

زیبا فالوشهhttps://wisgoon.com/elara.er

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_3ساعت دقیقا نه و پنجاه و ...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۶«ویو داهی»از پشت شیشه...همه‌چیز رو ...

همخونه اجباری... پارت 122"ویو جئون جونگ کوک"داشتم گزارش‌ها ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط