{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_11



داشتیم در مورد فردا حرف میزدیم که کارینا گفت:
راستیییی شنیدین نیکولاس هم قراره بیاد

نیکولاس پسر یکی از دوستای پدر هامونه
اون خیلی از من خوشش میاد اما من ازش متنفرم


کایلا: هوفففف چه کسایی قراره باشن خدا بخیر کنه
کارینا: اهمیت نده دختر
لیا: آره بابا

داشتیم همینجوری حرف میزدیم که آجوما در اتاقمو زد و گفت ما بچه ها توی باغ قراره شام بخوریم
با دخترا رفتیم پایین
رفتیم توی باغ که پسرا زودتر اومده بودن
ما چون پشتشون بودیم متوجه نشدن
از فرصت استفاده کردم و آروم نزدیک جیمین شدم که بپرم رو کولش
با شمارش
1
2
3
حالا
پریدم روش که بدبخت سکته رو رد کرده بود
بچه ها داشتن از خنده غش میکردن
جیمین با حالت تلبکار گفت:
یااااا . کیم کایلاااااا
نزدیک بود سکته کنم
ریز خندیدم و گفتم:
بخاطر همین اینکارو کردم🤭
یدونه زد پس کلم که آخی گفتم و دستمو رو سرم گذاشتم

تلبکارانه نگام کرد و موقع حرف زدن هی دستاشو تکون میداد
جیمین: تو آدم نمیشی نه؟
از موقعی که بدنیا اومدی فقط داری منو سکته میدی بچه
کایلا: آخه جدیدا آدم کم آوردم . تورو اذیت نکنم کی رو اذیت کنم
جیمین میخواست چیزی بگه که کوک گفت:
بسه بسه
الان همدیگه رو میزنین
بزارین برا بعد
یه تنه کوچولو به جیمین زدم و بهم چشم غره ای رفت منم زبون درازی کردم و بعد یه بو*س هوایی فرستادم

نشستیم سر میز و مشغول غذا شدیم
یکم بعد همه چی رو جمع کردیم و رفتیم داخل

ساعت 12 شده بود که بچه ها رفتن
بعد از خداحافظی به تهیونگ گفتم:
میخوام امشب پیش تو بخوابم
تهیونگ خنده ی ریزی کرد:
مگه بچه ای هنوز؟
کایلا: چیه مگه نمیشه پیش داداشم بخوابم؟
تهیونگ: باش بابا چیزی نگفتم اصلا هر شب بیا

اون شب رو رفتم اونجا و خوابیدیم



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط