{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 7

part 7
نیلسو : جونگکوک؟

کوک:هان؟

نیلسو : چرا اینقدر زل زدی ؟ چند بار صدات کردم .

کوک کمی جا خورد و نگاهش را از سمت فیلیکس گرفت .

کوک : هیچی، حواسم نبود.

نیلسو: از صبح حواست پرته چیزی شده ؟

کوک : نه، فقط یکم خستم ام .

نیلسو : باشه ..... ولی اگر چیزی شده میتونی بگی.

کوک:ممنون

نیلسو : راستی نمیای سلف

کوک: چرا ،میام .

نیلسو : پس بیا یونا هم اونجاست .

کوک: باشه.

همراه نیلسو راه افتادم . هنوز رابطه خاصی بین ما نبود ؛ فقط دو همکلاسی بودیم که کم کم داشتیم با بیشتر با هم اشنا می شدیم .

وقتی به سلف رسیدیم ، یونا با دیدن ما دستش رو بالا اورد .

یونا :بلخره اومدید!

نیلسو : استاد دوباره نگهمون داشت .

یونا: استاد که بیرون رفتن شما چیزی نگفت ؟

نیلسو : نه ، جونگکوک داشت حواسش به جای دیگه ای بود.

یوناخندید.

یونا : باشه، باور کردیم .

همه دور میز نشستیم .

بعد از چند دقیقه ، نیلسو متوجه شد که کوک چیزی نمی خورد.

نیلسو : تو چرا چیزی نمیخوری؟

کوک: اشتها ندارم .

نیلسو: از صبح هم جیزی نخوردی .

کوک : از کجا میدونی؟

نیلسو: چون کنارم بودی ، دیدم.

کوک برای چند لحظه ساکت شد .

کوک : خب.... شاید بعدا بخورم.

نیلسو : تو همیشه اینقدر حرف می زنی ؟

نیلسو : وقتی طرف مقابلم جواب بده ، اره!

یونا با خنده گفت :

یونا:تازه داری با جونگکوک آشنا شدی ، هنوز اخلاقش دستت نیومده .

نیلسو: دارم کم کم می فهممش.

کوک: منم هنوز اخلاق تو رو نفهمیدم .

نیلسو : پس هنوز وقت داریم

هر سه خندیدم.
______________________
چند روز بعد

جلسه بعدی کلاس شروع شد، استاد یک پروژه دو نفره اعلام کرد.

استاد: برای هفته ی آینده باید پروژه رو تحویل بدید.
خودتون گروه هاتون رو انتخاب کنید.

همه شروع کردن به پیدا کردن هم گروهی .

نیلسو به سمت یونا رفت ، اما یونا بایکی دیگر از دانشجو ها هم گروه شده بود.

نیلسو اطرافش‌ رو نگاه کرد و چشمش به کوک افتاد.

نیلسو: جونگکوک ، تو هم گروهی داری؟

کوک: نه .

نیلسو : پس با هم انجامش بدیم؟

کوک کمی مکث کرد .

کوک: باشه

نیلسو: عالیه .

این اولین باری بود که آن دو مجبور شدند برای یک کار دانشگاهی مدت زیادی کنار هم باشند.

روز اول فقط درباره ی پروژه حرف زدند

روز دوم کمی بیشتر.

روز سوم ، بین کارها درباره ی درس و استاد و اتفاقات کلاس هم صحبت کردند .

کم کم فاصله ای که بینشان بود کمتر شد.

یک روز نیلسو جزوه اش رو روی میز گذاشت و گفت :

نیلسو: جونگکوک ، این قسمت رو فهمیدی ؟

کوک : اره ، چرا ؟

نیلسو : میشه برام توضیحش بدی ؟

کوک: باشه ، بیا.

کوک با حوصله براش توضیح داد.

نیلسو : الان فهمیدم!

کوک: بلخره !

نیلسو: مسخره نکن!

کوک خندید

این بار خنده اش واقعی تر از همیشه بود .

از ان روز به بعد ، رابطه ی آنها آرام آرام از یک
آشنایی ساده به یک دوستی معمولی تبدیل شد.

نه ناگهانی.

نه بایک اتفاق بزرگ .

بلکه با روز هایی که می گذراندند، کمک کردن به هم ، شوخی های ساده و اعتماد کوچکی که کم کم شکل گرفت.

شرط

لایک
۲۹
بازنشر
۱۰
دیدگاه ها (۳)

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

پارت ۹صبح روز بعد، وقتی نیلسو وارد کلاس شد، چشمش ناخودآگاه د...

سلام خوشگلای من خوبید ببخشید برای این چند هفته نبودم ولی قو...

part 6ته : پس من یکی رو میفرستم که سرنخ هایی جمع کنهکوک : با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط