{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 6

part 6

ته : پس من یکی رو میفرستم که سرنخ هایی جمع کنه

کوک : باشه

ته : الو می خوام از فیلیکس سرنخ جمع کنی کجا زندگی میکنه، از خانوادش چند نفر باقی مونده و مشخصات خانوادش رو پیدا کن

بادیگار: باشه رئیس هر چی شما بگید. امری ندارید

ته: نه، ولی مراقب باش گیر نیافتی

بادیگار: باشه
________________
بادیگار: رئیس سرنخ هایی پیدا کردم اینکه وقتی ۵ سالش بوده مادرش رو از دست داده ، تنها کسی که از خانوادش باقی مونده باشه خواهرش هست و اینکه روی خواهرش خیلی حساسه و هر کاری برای خواهرش میکنه اسم خواهرش آیلین هست و امسال ۲۰ساله میشه در دانشگاه هاگسفورد درس میخونه و کمتر از ۶ماه دیگه فارغ تحصیل میشه و در رشته ی تجربی شاخه ی پزشکی درس میخونه و تاریخ تولد خواهرش۱۳/ ۲۰۰۹/۴ بدنیا اومده
ولی بجز خواهرش هیچ سرنخ دیگه ایی پیدا نکردم

ته : باشه فعلا برگرد تا گیرنیفتی ولی دوباره در مورد خودش تحقیق کن

بادیگار: باشه رئیس
____________
ته : اوف حالا باید به جونگکوک خبر بدم،
الو سلام کوک سرنخ هایی از فیلیکس پیدا کردم . الان آدرسی رو برات میفرستم به اونجا بیا تا بهت بگم

کوک: باشه ، زود ادرس رو بفرست
ته : باشه
______________
کوک : الان هیونگ بهم زنگ زد که سرنخ هایی از فیلیکس جمع کرده . منتظر بودم که ادرس رو بفرسته که بعد از چند دقیقه یه نوتفیکیشن پیام روی گوشیم اومد نگاهی به گوشیم انداختم فهمیدم تهیونگ ادرس رو فرستاده ، سریع به اون ادرس که هیونگ فرستاده بود رفتم به کافه دنج و قدیمی رسیدم. همین که وارد کافه شدم تهیونگ رو دیدم
________________
مکالمه کوک و تهیونگ

کوک: سلام چی شده زود باش همه چیو رو تعریف کن . زود باید برم

ته : سلام و اینکه بشین بچه تا همه چیو برات تعریف کنم

کوک: باشه

ته: فیلیکس وقتی ۵ سالش بوده مادرش رو از دست داده ، تنها کسی که از خانوادش باقی مونده باشه خواهرش هست و اینکه روی خواهرش خیلی حساسه و هر کاری برای خواهرش میکنه اسم خواهرش ایلین هست و امسال ۲۰ ساله میشه و در دانشگاه هاگسفورد درس میخونه و کمتر از ۶ ماه دیگه فارغ تحصیل میشه و در رشته ی تجربی شاخه ی پزشکی درس میخونه و تاریخ تولد خواهرش ۲۰۰۹/۴/۱۳ بدنیا اومده فعلا همین سرنخ ها رو دارم به بادیگار ها گفتم فعلا برگردن تا بعداً درباره فیلیکس تحقیق کنند هنوز از خود فیلیکس هیچ خبری نیست

کوک : باشه هیونگ فعلا در باره ی این قضیه هیچ عجله ایی نکن اروم اروم این قضیه رو پیش میبریم

ته: هی کوک تقریباً یادم رفته فردا باید چهار چشمی حواسمون رو به فیلیکس باشه

کوک: باشه کاری نداری

ته : نه کاری ندارم فعلا خدا حافظ
پایان مکالمه ی تهیونگ و کوک
______________
فلش بک به فردا به زمان امتحان دیروز
یونا : استاد مثل همیشه با چهری جدی و سرد وارد کلاس شد . که ورقه های امتحان های جلسه قبل که از مون گرفته بود رو یرسی کرد و جواب نمراتمون رو یکی یکی میخوند

استاد : الان نمراتون زو میخوانم اکثریت امتحان رو خیلی خوب دادید با اینکه امتحان ناگهانی بود . ولی چند نفری از امتحان افتاده بگذریم حالا نمراتون رو میخونم

نیلسو:۲۰ جونگکوک:۲۰ یونا:۱۸ تهیونگ:۱۹ فیلیکس :۲۰ النا: ۸ چان: ۹ نیکو:۹/۵ امیلی:۱۸ ایزابل:۱۷ سوفیا: ۱۹ لوکاس : ۱۷

استاد : چون امتحان قبلی خیلی سخت بود ، امروز رو تدریس نمیکنم این زنگ ازاد هستید .
____________
نیلسو: یونا الان زنگ میخوره به سلف دانشگاه بریم ؟

یونا: باشه بریم

نیلسو :بلند شو بریم ،
از جا مون بلند شدیم به سمت خروجی کلاس میرفتیم که یکی با صدای بم صدام زد که سر جام استادم .

فیلیکس: خیلی ممنونم واسه ی کمکی که بهم کردی

نیلسو : خواهش میکنم ، من الان باید برم

کوک: داشتم به سر کلاس میرفتم تا گوشیم رو بردارم که نیلسو و فیلیکس که داشتن باهم حرف میزدند رو دیدم ، نمیدونم ولی هر موقع که اون تا رو باهم میبینم این حس رو دارم که یکی قصد داره ازم چیزی بدوزده . همین جوری داشتم بهشون نگاه میکردم که با صدای نازک و دخترانه ایی از فکر و خیال دل کندم و به روبه روم نگاه کردم که با نیلسو مواجه شدم . نیلسو گفت ......
دیدگاه ها (۷)

سلام خوشگلای من خوبید ببخشید برای این چند هفته نبودم ولی قو...

part 7 نیلسو : جونگکوک؟ کوک:هان؟ نیلسو : چرا اینقدر زل ...

part 5نیلسو:داشتم از تعجب شاخ در می اوردم !که چرا اون پسر ا...

part4کوک:بعد ازچند دقیقه که این سوال رو پرسید داشتم دنبال جو...

پارت ۹صبح روز بعد، وقتی نیلسو وارد کلاس شد، چشمش ناخودآگاه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط