آنقدر از خواهش دل سوختم
آنقدر از خواهش دل سوختم
تا چنین بی خواهشی اموختم
هرچه بامن بود از من دورست
دست ودل تنگ است و آغوشم تهی
صبر تلخم گر پر وباری ندارد
هرگز م آندوه و نومیدی مباد
پاره پاره از تن خود میبرم
چو آبی از خون دل خود میخورم 🖤🥀
تا چنین بی خواهشی اموختم
هرچه بامن بود از من دورست
دست ودل تنگ است و آغوشم تهی
صبر تلخم گر پر وباری ندارد
هرگز م آندوه و نومیدی مباد
پاره پاره از تن خود میبرم
چو آبی از خون دل خود میخورم 🖤🥀
- ۴.۴k
- ۱۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط